![]() |
![]() |
|
| شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست) |
|
«روزی که خرید مادر کیف مدرسه»، سرمه ای، کوچک، کلاس اول، با عکس شاهزاده کوچولوی دو سنت اگزوپری، که من اصلا هیچ حسی به آن پسرک لباس آبی نداشتم جز اینکه خجالت می کشیدم اگر روپوش سرمه ای و شلوار طوسی ام، هم رنگ و هم مدل لباس های او می شدند. روز اول مدرسه، که آن موقع 15 شهریور 70 بود، در کلاس خانم آزادبخش، که اتفاقا میوه ی سمبلیک کلاس ما هم سیب بود، نقاشی کشیدیم. یک لیموزین قرمز که راننده اش لباس آبی داشت و شیشه ی عقبش را کاملا سیاه کرده بود. خانم آزادبخش یک مهر صدآفرین یا نمی دانم چند آفرین برایم زد و گفت: «پسر خوبم! هر طرف ماشین دو تا در داره نه سه تا!» آن موقع ویدئو داشتن جرم بود و مادر بهم گفته بود که هیچ وقت راجع به ویدئو و فیلم نگویم و من لیموزین را در یک فیلم دیده بودم و آن را بسیار پرستیده بودم و اگر از من می پرسیدند می خواهی چه کاره بشوی؟ می گفتم وقتی بزرگ شدم می خواهم یک کاره ای بشوم که کادیلاک شش در با راننده مرا این ور و آن ور ببرد! سرمشق های شبه الفبایی را یک خط در میان می نوشتیم، سیاه می کردیم کاغذ و دفتر را و بهانه پیدا می کردیم برای گم کردن و سوراخ کردن پاکن های بی ریختمان و خط خطی و نقاشی روی عکس های قدیمی کتاب هایمان. «روز لکه ی آب شور چشم ات بر غلط دیکته»، سومین دیکته ی عمرم اولین دیکته ای بود که در آن یک غلط داشتم. انار را نوشتم «ابار» و بسیار گریه کردم ام نه روی دفتر دیکته ام، توی دستشویی. آنجا که جیش می کنند و پی پی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/07/07ساعت 4:13 توسط رضا |
|
|
Old navy's bullshits پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و همین است آنچه دارم
و ندارم رویــا رویای ناب |
|
RSS
|