![]() |
![]() |
|
| شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست) |
|
وقت هایی که من به دنیا می آیم، وقت هایی که من از دنیا می روم، تمامشان وقت هایی هستند که قسمت هایی از زمانند و من به عنوان متغیری نچندان مستقل دستخوش تحولات و عملگر هایی می شوم. که البته آن توابع هم استقلال چندانی از آن بازه های زمانی ندارند ولی آن بازه های زمانی در ظاهر ممکن است که مستقل از این دو پارامتر ِ «من» و «توابع عامل بر من» باشند، اما در باطن خود، وابسته اند به حاصل وجودی - و نه کاربردی - عملگر ها و نتایج شهودی و طولی اعمال صورت گرفته بر مواد توسط عملگر ها و توابعی غیر مشهود در بعد های یکسان و یا بعد های مختلف... * * * تمامی سیگار ها سفیدند و البته دودهایشان هم سفیدند، لباس های زیر عمدتا سفیدند و همینطور سنگ های توالت هم سفیدند. این اشیا در حالی سفیدند که «... سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت» و البته این سفیدی ها شاید باید باشند تا از سرخی دنیا بکاهند، در نظر اهل دنیا. البته که می کاهند. * * * Everything's been said before Nothing left to say anymore When it's all the same, you can ask for it by name * * * وقتی من به دنیا آمدم، اواخر اسفند بود، داشت بهار می شد و مردم ساده تر، فقیرتر، راحت تر بودند و گوشت قربانی می شدند دم گلوله ها و لوله های توپ، تانک، مسلسل. و هنوز اثر داشتند آن توپ و تانک و مسلسل کذایی. و هنوز هم دارند. و قبرستان ها آبادتر و آبادان ها ویران تر شدند. و مردم حقیرتر و دریوزه تر و بی دین تر شدند. من هم بزرگ تر شدم. موها سفیدتر، بدن کهنه تر، اسکناس هم بی ارزش تر، آدمیزاد هم پست تر و همیشه یک دوراهی هست، با یک راه درست و یک راه غلط و خیلی دوربرگردان از راه درست به راه غلط و از راه غلط به راه درست. و من تمام عمرم را در این دوربرگردان ها به دور زدن پرداختم. زیگزاگ. خطایی وحشتناک. جرمی غیر قابل بخشش. پس سیگار می گیرانم و تا دوربرگردان بعدی جلو می روم. و دنیا طوری جلو می رود که خال می شود، نقطه می شود لحظه ای و در لحظه ی بعد دیگر ناپیداست و من به دوربرگردان جدیدی می رسم، به درست یا غلط، نمی دانم... * * * Bottomless celebrity scar staged circuses for schoolgirls Boys are all dressed up like a mediocre suicide omen Here comes the red carpet grave Again and again and again Oh man * * * وقت هایی که متولد می شویم، یعنی همان وقت هایی که به متوفی شدن نزدیک می شویم و دایم این دغدغه است که آینده ی موهومی که شاید خواهد بود و شاید نه، چگونه خواهد بود و چه باید کرد تا چگونه بشود و هزاران پرسشی که مثلا اگر پاسخ هاشان را بدانید، آن وقت بسیار اندیشمند و آینده نگر می خوانندتان و دختر هاشان را دو دستی به شما می دهند و شما خواهید توانست پرادوی چهار در بخرید و با گدایی بنزین با ماشین عظیم و مسخره تان در خیابان ها کـ ـس چرخ بزنید و برای زنتان آبمیوه و پیتزا بخرید و به خانه ی فامیل های احمقتان بروید و پـُـز ِ کله ی پوکتان را بدهید و آن ها هم همین پز را به شما می دهند و وقتی به خانه برگشتید، بلند بلند بگوزید، چون شما زرنگید، پول در می آورید و می توانید به پهنای صورتتان بگوزید. البته این ها همه یک «مثلا» اولشان بود، اما فعلا می توانید گوزتان را بدهید تا مابقی اش برسد. * * * I'm unsafe, I'm unsafe * * * و به صراحت می گویم، که تمامی تلاش های آدمیزاد، نوعی از رقابت های جفتگیری است. گاومیش های نر کله ها شان را بهم می کوبند پس از یک دورخیز. گوزن ها شاخ هاشان را در هم گیر می دهند و گربه ها صدا در می آورند و پنجول بر سر و صورت هم می کشند برای تصاحب مدخلی جهت تولید مثل و آدمیزاد نه تنها همه ی این کار ها را انجام می دهد، بلکه بسیار بیشتر و بیشتر هم انجام می دهد تا نسل وامانده و فاسدش را گسترش دهد. و قهرمانی که بودنش از بودن تمام آدمیزاد مشهود تر است، به برگه های کاغذ و اتاق فراموشخانه سپرده می شود چون او قهرمانیست که به درد کله پوکی های ما نمی خورد و این حقیقت است که: «ول کن کله ی بینوای ما را ای قهرمان این کـــله، پوکـــش باصـــفـا تر است.» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/21ساعت 3:33 توسط رضا |
|
|
Old navy's bullshits پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و همین است آنچه دارم
و ندارم رویــا رویای ناب |
|
RSS
|