تبليغاتX
دریانورد و دریازدگی
شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست)

من همه جا می دَوَم به دنبال آنچه که ندارم و در هر بشکه ای با هر آنچه در آن است، پنهان می شوم برای نداشتن چیز هایی که دارم. چیز های که دارم چیز های مرغوبی نیستند، چیز های معیوبی هم نیستند، تنها یک جور چیز های خاصی هستند که داشتن شان با درد همراه است و درد هاشان با زجر و چیز های کثیف و تلخ و خالی همراه اند؛ مثل دهانی ژرف، سیاه، ترسناک و خیلی بد که می مکد و می بلعد و تویش می افتدی، جیغ می زنی، عر می زنی، عق می زنی، می ترسی، مثل سگ می ترسی، مثل پیرمرد ها می ترسی و البته فرو می روی، تا ته. اما تَهی وجود ندارد.

 

-:«هیچ چیز بزرگ نیست، هیچ چیز به تو صدمه نمی زند، من تو را می گیرم و این گوشه نگهداری می کنم، تا دگردیس شوی، لزج شوی، چسبنده شوی و راهت را ادامه دهی. من به تو غذا، سیگار و جای خواب می دهم. من به تو حیات می دهم. من به تو ترس می دهم. من به تو همه چیز می دهم. البته شاید بدهم. و تو می دوی تا فرار کنی، اما تو در من می دوی، من تمام طرف ها هستم که به سمتشان می دوی، من تو را می گیرم، تا دگردیس شوی، دگرگون شوی، من تو را زیبا می کنم، فربه می کنم و وقتی در تمامی پوشش ها پوشیده شدی دوستت می دارم و اگر نه دیگری را می گزینم...»

                                                                                                     فرازی از یک چیزی

 

و من آن وقت آن قدر سیگار می کشم تا خلط و خون سرفه ها گلوم را پر کند، طعم غریب خلط که جایی  در گلو گیر می کند که نه بالا می آید و نه پایین می رود، سخت آزارم می دهد، اما قورت اش که دادم، راحت می شوم. ولی باز سرفه می کنم و خلط در گلویم جمع می شود. از تو بدم می آید، اما می ترسم که بهت بگویم و تو بدتر کنی و شاید هم واقعا از تو بدم نمی آید ولی باز هم شاید تو بدتر کنی. و در هر صورت تو هرچه می خواهی می کنی و من هر چه را که می خواهم تنها می توانم رویاگونه مرورش کنم و در خنکی و لطافتش به خیال خودم کیف کنم. در قفسی نیمه تاریک با چند ده فاحشه ی وحشی، که مثل پارچ آب، شیشه ی ودکا را سر می کشند، خیس عرق می شود پوست نرم و داغشان، بوی الکل نفس هاشان قفس را پر می کند و قلبم تند می شود و حالم از این سدوم افسانه ای ام بهم می خورد. دلم چه می خواهد؟ آه کشیدن اثر نخواهد داشت.

 

-:« فریفتگی قرض گرفته شده بود و چاقویی شیرین در فردا می پوسید. اعترافی هستم که منتظر شنیده شدن است. باران خالی ات را بر من بسوزان، جملات پیش از مرگت را آرام زمزمه کن. بر محراب ناخودآگاه ام زانو می زنیم. تمام غنچه های یاس های من شکفته اند گویی که برای مخدر گدایی می کنند و من الماسی هستم، از تمامی صورت هایی که به دست آورده ام خسته شده ام. امنیت سایه را تامین می کنیم و ماده محو می شود و هنوز آثار من در رگ های تو جاریست...»

                                                                                    فرازی از یک چیزی

 

ما با دندان و خون و مدفوع و اسپرم و پول زندگی می کنیم و ما می دانیم که دندان و مدفوع ابزاری برای خوردن هستند و خون مایه ی حیات و اسپرم ابزار مسری کردن حیات است و البته پول هزینه ی این چند هنر بشریت است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/10ساعت 18:3  توسط رضا | 
 
Old navy's bullshits
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و همین است آنچه دارم
و ندارم
رویــا
رویای ناب

نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
همرزم
گاه نـــــــــــــــــــــــــوشت
علیــــــــــــــفــــ
خوابـــــــــــگرد
بــــــــــادوم
J'apprends le français
زرد مـــــــلجه
MC. H
سیاه مشق ذهن خاکــستری
هـــشـت
طلسم معــــــــجزت
امپراطوری مردی بزرگ، با سیگار های کتانی
واحـــــــــــــــــــــــــــــــــه
جوان پـــــــــــیر
قطعات گمشده ی یک رویــــــــــــــا
Mithridates the Great
روهــام نوشت
روزبــــهــــی هـــــــــــــــــــــا
الاغـــک یونجه فهم
درخــــــــــــــــــــــــــــت
شخص ثالث(علیه الســلام)
قورماغه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان