![]() |
![]() |
|
| شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست) |
|
در شب در دل تاریکی شب نمی توانست پیدایش کند پس شنید: «به سویم بیا!» ... خودش بود در نیزاری از نیزه ها بدون سر و با همان پیراهن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/10/22ساعت 12:44 توسط رضا |
|
|
Old navy's bullshits پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و همین است آنچه دارم
و ندارم رویــا رویای ناب |
|
RSS
|