![]() |
![]() |
|
| شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست) |
|
«قبلا تر ها» فصل ها که عوض می شدند تویشان دنبال یک چیزی می گشتم که چهار خاصیت داشت: 1- جدید بود. 2- برای من به طرز وحشتناک و عجیب غریبی مفید بود. 3- ارتباطی با آینده ی موهومی که بدبختی ها را با حواله دادن به آن آینده رفع و رجوع می کردم داشت. 4- بسیار مفرح، نشئه آور و وسوسه انگیز بود.
و صد البته که هم چنین چیزی همان قدر افسانه ای و غیر قابل دسترس بود که چراغ جادو بود. الان فصل ها را فقط با گرما و سرما درک می کنم، ماه ها مهم شده اند. که اول ماه پولی به دست بیاید یا نیاید و «دیگر هیچ»... الان ها دیگر نه افسرده ام، نه ما تحتم از جایی می سوزد، نه دکتر ا.ن حرصم را در می آورد نه هیچی. الان ها حتی از سیگار هم بدم می آید و دایم به فکر ترک و کم کردن هستم. الان ها حتی نه می نویسم و نه می خوانم، چون می دانم که We're not fantastic mother f*ckers و در حقیقت میل و گرایشم به نگارش و قرائت متون تنها از سه جهت بود: 1- سوختگی ما تحتم را التیام بخشم با ریدن های مودبانه و سمبولیک. 2- تلاشی کرده باشم برای قبولاندن این که «من مفیدم» به سوپر ایگوی خودم. 3- جوری و جایی حرف هام را زده باشم که کسی نتواند در مقابلشان جبهه گیری احمقانه بکند یا فکر انتقاد به سرش بزند، چون ایرانی جماعت فقط ریدن و چاپلوسی بلد است. تعارف هم ندارد.
الان ها از صمیم دل می خواهم بروم تعطیلات، هر جا که شد، هر جا که ارزان تر باشد، خوش بو تر، تازه تر، دلنشین تر باشد. حتی خانه ی مادر بزرگ وراج، یا جایی مثل هتل توحید باشد. الان ها دلم مردن را نمی خواهد، دلم خوابیدن جلوی تلویزیون را می خواهد، خرید نان بربری داغ که دست را می سوزاند، لباس خریدن، ولگردی در یک پاساژ زیبا که در آن اسلحه و جواهرات می فروشند و لوکس و صد البته به درد نخور است، خوردن املت توی قهوه خانه و کشیدن قلیان خوانسار بعدش، صبح زود توی پارک دویدن و با چند تا پیر پاتال سلام و احوالپرسی کردن، شنا کردن 20 تا طول استخر، دویدن 100 متر در 6/9 ثانیه، تیر اندازی به هدف های متحرک، خوردن چای تازه دم توی آشپزخانه مان، تعریف کردن پدربزرگم از نوجوانی اش، رانندگی با ماشین دنده اتومات و تکیه دادن کف پای چپ به شیشه ی جلو، ملاقات و گپ و گفتگو با یک عده خارجی، نماز خواندن در یک جای آرام بدون بوی گند پا و آدمیزاد، یک اتاق خنک و تاریک که از پنجره هاش نور آبی و خیلی کمی تو می آید و خماری خواب و پتویی نرم و بزرگ و بودن ابدی آرام چشم های بلوطی و انحلال در اعلی علیین ِ ... الان ها دلم این ها را می خواهد به سه دلیل: 1- او 2- او 3- او
الان ها حتی جوری می نویسم که می خواهم و آن خانه ی کوچه ی نمی دانم مسجدی، ساجدی، سجاده ای، سنجدی، سنجابی یا هر چه را که بود به فراموشی سپردم، الان ها می گویم Qu'est ce que je suis? un Machin pour difficultés ou un médecin pour trouver de solutions? و در حقیقم می دانم که چه هستم یا حداقل حدس می زنم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/08/24ساعت 23:48 توسط رضا |
|
|
I woke up today and wished for tomorrow I don't want to be like anyone else I woke up today and wished for tomorrow I don't want to even be myself
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/15ساعت 10:12 توسط رضا |
|
|
Old navy's bullshits پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و همین است آنچه دارم
و ندارم رویــا رویای ناب |
|
RSS
|