![]() |
![]() |
|
| شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست) |
|
Round 1! Fight! تمام رویاهای نسـبـتـا دلپـذیـر و گل و بلبلی ات و همین طور آن دسته از رویاها که زورچپانی تپانده شده انـد بـهت و البـتـه تو هم برای خودت فکر می کنی آن ها هم رویاهای بسیار خوبی هستند؛ جلوی رویت، پت پت کنان، گرد و غبار می شوند و با صفیر باد می روند خال آسمان. آن جا که دوربیـن آسمان را های - اَنگِـل می گیرد و بعد تو را وسط یک اکستریم لانگ شات، با لو - انگل می گیرد که بسیار کوچکی و سرت را رو به آسمان گرفتی و مثلا دست هات را باز کردی که خشتک باد را بگیری و بکشی پایین و رویاهات را پس بگیری اما زهی خیال باطل! رویا ها به باد رفتند و خانم های رویا نام به فـ ـاک! آن وقت می بینیم که دهانت باز می شود و چشم هات بسته. مثلا جیغ می زنی، اما فقط صدای باد می آید. این آویزه ی گوش ات باشد که هر وقت فکر کردی به آخر دنیا رسیدی حتما یادت باشد که همیشه چیزهای بدتری هم وجود دارند. رویا هات را باد برد؟ بی قراری نکن، چیزی نشده است. نگران نباش! حالا پرده ی بعد آغاز می شود و تمام کابوس هایت واقعی می شوند. فکر کردی تضاد رویا با کابوس در این است که رویا شیرین است و کابوس تلخ و ترسناک؟ پس باید بهت بگویم که صد البته ریدی! و اگر بپرسی «چند» البته؟ من می گویم: «100» و اضافه خواهم کرد که؛ تضاد لغوی رویا و کابوس در این است که رویا بر باد می رود و کابوس حقیقی می شود، شیرینی و تلخی یک ذائقه ی فردیست و تو می دانی که داشتن یک لامپ روشن به جای مغز مثل داشتن یک دول ِ دراز است درون راست روده! لاس زدن با رویا ها هیچ وقت سیرت نمی کند و حالا که باد هوا شده اند و کابوس ها آمده اند، با آن ها - کابوس ها- لاس بزن: وقتی یک قاتل سریالی با کارد بزرگی پی ات می گردد، یواشکی از پشتش پیدا شو و بزن روی شانه اش و با لهجه ی نسبتا شمالی بهش بگو: «آقا! فندک داری؟» وقتی موجود وحشی و آدم خوار فیلم های ترسناک و مخصوصا دختر مو مشکی فیلم گراج می آمدند سراغت، به خودت تلقین کن که سـ ـکس آفندر ِ قهاری هستی، از پشت به آن ها حمله می کنی، یاور ِ رِیــپ را استاد می کنی و آن آخر ها موهای بلند آن دختر مو مشکی گراج را می گیری و داد می زنی: «آه... آم کامین مَ بــِـچ...» خب، کابوس به اینجا ختم نمی شود. مثلا وقتی از یک بلندی پرت می شوی، در راه، یک شعر مسخره بگو: «گربه ی چاق و گردالو / خورده هویج و زردآلو / هاچین و واچین یه پات ُ بچین...» یا مثلا بگو: «شبا که ما می خوابیم / آقا مموشه بیداره / گربه و خرس می گیره / صُبا که ما بیداریم / آقا مموشه تو خوابه / باز هم گربه و خرس می گیره...» وقتی کابوس اعدامت واقعی شد و چارپایه از زیر پات افتاد، تا جان داری، یک گوز پر صدا صادر کن و در حال خفگی قهقه زدن را امتحان کن. لاس زدن با کابوس هم یک پدیده ایست که بسیار چیز است. و خب اگر بخواهی در پشت بدل اول شخص پنهان بشی و کسی نفهمد که خودت را می گویی، سیکدیرمیش تو روحت! دودول مودول ات را سگ بخورد که فکر کردی اینقدر زرنگی. همه می دانند تو چه چیز بیهوده و بزدل و بی عرضه ای هستی و این ها. Round 2! Fight! احساسات خوب و امید های خیلی خوب تر و این جور چیز های بسیار خوب، که همه تو را به آن ها دعوت می کنند، شاید چیز های واقعا خوبی نیستند. چون وقتی به این جور چیزها فکر می کنی، فقط به خودت می گویی: «شات د بگ موث» و خوب می دانی کسی که دو پارت ببازد پول میز در پاچه اش رفته، تمام و کمال. صحنه ی فانتزی و رومانتیک ِ گریه و سیگار از راه خواهد رسید مثل 300 سی سی شاش که یک هو می چرخد توی مثانه ات و می خواهد دولت را بپوکاند، آن وقت به لب هایی فکر می کنی که نبوسیدی و دست هایی که نگرفتی و فصل پنجمی که ننوشتی و الیاسی که عاشق ساغری می شد و ساغری که دستمالی همه می شد و همه ای که با بی چیزی، صاحب همه چیز می شدند و بهرامی مست بوی کف دست راستش می شد و دست راستی که روی کمر گرم و مرطوب مانتوی آویزان از جالباسی کشیده می شد و جالباسی ای که بر دیوار سفید خانه ی بهرام و کامران پیچ می شد و کامرانی که بی حال از سـ ـکس با ساغر و الهه و خجی و خانم شیرمرد می شد و شبی هم در خانه اش تنها می شد و خمار ودکا و نشئه ی سیگار دزدی می شد و در توت فرنگی سالاری اش، قرص خوران، کامیتــِـد سویساید می شد و چند روز بعد شکم سیاه پوشان از حلوا پر می شد و یک چیزهایی می شد و لابد یک چیزهایی هم نمی شد و... و صدایی می شنوی: Finish him! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/03ساعت 18:30 توسط رضا |
|
|
Old navy's bullshits پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و همین است آنچه دارم
و ندارم رویــا رویای ناب |
|
RSS
|