![]() |
![]() |
|
| شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست) |
|
خيلی منتظر بودم تا همچين فرصتی پـيش بياید. می دانستم اگر بداند من آنجا هستم به اين راحتی ها از سوراخش بيرون نمی آید. چند ساعتی در همان وضعيت، كشیک می دادم و جوری رفتار ميكردم كه هم كسی متوجه - ام نشود و هم خودم بتوانم ديدم را نسبت به وضعيت رفت و آمد اتاقش حفظ كنم، به خصوص با آن منشی پاچه ورماليده و بد عنق. زنك مثل تكه ای كلوخ بود و از زنانگی فقط مادگی با خود يدك می كشيد. كم كم خسته شدم؛ پاهایم درد گرفت. به اين فكر می افتادم كه نكند من لحظه ای غافل شده باشم و مرغ از قفس پريده باشد. می دانستم راه خروج ديگری ندارد، جز بالكُــنی كه هيچ راهی به بيرون ساختمان ندارد. در اتاق باز شد:" بالاخره گيرت آوردم پيرمرد!..." به نرمی به طرفش حركت كردم و در حالی كه بالای ميز يكی از كارمندها ايستاده بود داشت غرولند می كرد خودم را به او رساندم؛ سلام كردم. با تعجب نگاهم كرد و طوری كه معلوم بود غافلگير شده جوابم را داد. سعی می كرد لبخند بزند و خونسرد و آرام نشان بدهد:" خوبين؟ همكارا خوبن؟" -:" مرسی! بد نيستن؛ سلام دارن. شما چطورين؟ سال نوتونم مبارك!... " -:" سال نوی ِ شما هم مبارك! خيلی ممنون!" ... و اين تعارفات ِ در حال ِ تكه - پاره شدن همينطور ادامه داشت، تا ايـنـكه آمد لـيـز بـخـورد و در بـرود:" خوب!... خيلی خوشحال شدم ديدمتون... " و وانمود كرد خيلی عاديــست كه من اينجا هستم و هيچ سوالی هم ندارد كه من چه كار دارم و ...! ولی خـُـب اين حقه ها را می شناختم:" قربان ِ شما! منم همينطور؛ راستی جناب مهندس اين قضيه ی ِ پرداختی ِ ما حل شد؟" ديگر مجبور بود جواب بدهد به خصوص كه بعد از گذشتن ِ بيشتر از دو ماه بهانهای هم برای اينكه بگوید، "داره بررسی می شه..." هم نداشت. "بله خب، می دونين..." و رفت به طرف ِ در خروجی. همراهش راه افتادم. -:" ... اين كار اشكال داره واقعا! " -:" چه اشكالی آقای مهندس؟" -:" عرض می كنم... بـبـيــنـيـد اپراتورا نمی تونن بعضی چيزا رو تغيير بدن؛ اين از قابل استفاده بودن سيستم جلوگيری كرده..." من كه داشتم از تعجب شاخ در می آوردم گفتم:" يعنی انتظار دارين اپراتورا بتونن كار سوپروايزر ِ سيستمُ انجام بدن؟... خـُـب اونوقت سكيوريتی سيستم از بين می ره! بـبـيـنـيـد مهندس ما كه از اول گفته بوديم اين سيستم سوپر وايزر می خواد، حالا اگر سيستم آدم مناسبش رو در اختيار نداره؛ ما مقـصـريم؟... بهرحال هنوزم دير نيست و می شه..." -:" نه من اينو نمی گم! ولی مشكل داره و اون وضعيت مطلوب ما رو نداره..." ... وقتی طرف فقط می خواهد بهانه بياورد، خيلی مشكل است كه گيرش انداخت. همين طور كه از در بيرون می رفت دنبالش رفتم؛ از پلهها به سرعت پايين می رفت و با هر سوال و جواب من به سرعت قدم ها و كلماتـش اضافه می كرد. پشت سرش می رفتم و می رفتم و اعصابم شديداً به هم ريخته بود، احساس می كردم كه راه پلهها تـنگ تر و تنگ تر می شوند. مدتی بی حركت مانده بودم و اين تند راه رفتن حالتی غيرعادی برایم داشت؛ انگار دست و پایم خواب رفته باشند و حركت كردن سختشان باشد. هيچ تصوری از تعداد طبقاتی كه داشتـيـم پايـيـن می رفـتـيـم نداشتم. كم كم يک جور احساس ِ ترس از فرو رفتن در زير زمين به من دست می داد. خيلی پايين رفته بوديم. سرعتم را بی اختيار كم كردم. فاصله مان زياد شد و همين طور كه حرف می زد سر يكی از پيچ های راه پله، ديگر نتوانستم بـبـيـنـمـش و فقط صدایش را می شنيدم كه با سرعت زياد كلمات را در فضا پخش می كرد. بی معنی و گنگ! ايستادم. فايدهای نداشت. خواستم برگردم. توی ِ هر پاگرد، دو يا سه در بود كه مشخص نبود به كجا باز می شدند و توی ِ بعضی ديگر هم راه پله انشعاب داشت، به طرف بالا و بعضی هم به طرف پايـيـن. انگار گم شده بودم. خواستم دنبالش کنم و برگردم به طرف پايين، از تصور پايين تر رفتن، حالت خفگی بيشتری سراغم می آمد. جلوی يكی از خروجی های توی پاگرد ايستادم، سعی كردم افكارم را متمركز كنم. يادم افتاد كه بعضی از طبقات زيرزمين به مسير ماشين روی زير ساختمان راه دارند. بلافاصله توی يكی از خروجی های پاگرد بالايی پيداش كردم. راه ماشين روی ِ زير ساختمان همان جا بود. مهتابی ها چند در ميان روشن بودند. از کف ِ شیب دار ِ پارکینگ بالا رفتم، صدای موتور ماشين از پشت سر آمد؛ ايستادم. نور چراغ ها كم كم پيدا می شد، صبر كردم تا برسد و مرا به بيرون از ساختمان ببرد. ديدمش. خودش بود با راننده اش. دست تكان دادم. انگار چيزی نديدند. ... پيرمرد ِ كچل ِ بد تركيب ِ هاف هافو كه با كلاهبرداری و پدرسوختگی خودش را به جایی رسانده! می بايست اهميت نمی دادم. متوجه جريان هوای آزاد و نور كم سوی غروب كه از ورودی مسير به داخل می آمد، شدم؛ بالاخره خلاص شده بودم. از زير ساختمان كه خارج شدم خيابان مجاور و همه چيز برایم غريب بود. اين ضلع شمالی ساختمان بود كه هيچ وقت از اين سمت به اين ساختمان وارد نشده بودم. يعنی غير از مسير ماشين رو كه هيچ حفاظی نداشت و امكان ورود ديگری هم نبود. يادم بود كه اين مسير از جنوب به خيابان اصلی سرسبز و شيكی منتهی می شود، ولی هركار كردم ديدم نمی توانم يک بار ديگر اين مسير را برگردم، به خصوص كه اصلاً تصوری از اين كه چقدر ممكن است طولانی باشد نداشتم. همه ی چيزهايی كه قبلاً راجع به اينجا از ديگران شنيده بودم و بی اهميت از كنارشان گذشته بودم داشتند يكی يكی سراغم می آمدند. اينكه چقدر وسيع و چقدر عجيب است، اينكه اينجا برای استفادههای خيلی عجيب و غريبی پيشبينی شده است. از این فکر ها متنفر بودم و فقط به این فکر بودم که زودتر به خانه برسم و فکری کنم تا طلبمان را از آن پیرمرد شارلاتان بگیرم. شمال خيابان، سر تا سر، ديوارهای برای جلوگيری از ريزش دامنه ی كوه، با سنگهای سبز قرار گرفته بود و سمت جنوب به طرف غرب ديواری طولانی و نسبتا بی انتها و بلند بدون هيچ در و پنجرهای كشيده شده بود. در سمت شرق هم، خانههای قد و نيم قد، بدون نما، با آجر های خام و پنجرههای زنگ زده و بعضی از جا در آمده كه به حالت پس و پيش كنار هم كشيده شده بودند. هوا هم تاريك تر می شد و از پنجره ی بدون شیشه ی بعضی از خانهها، روشنايی خفيفی بيرون می زد. نیم ساعتی بود كه با قدم های سریع حركت می كردم ولی هيچ كوچه يا خيابان فرعی كه دسترسی به سمت جنوب داشته باشد نديدم. داشتم كلافه می شدم. چند دقيقه ای گذشت. بالاخره به كوچه ی باريكی رسيدم. آن قدر تاريك بود كه نمی شد انتهایش را دید. حدود سی - چهل متری كه جلو رفتم، تابلوی رنگ و رو رفتهای نظرم را جلب كرد؛ جلوتر رفتم، رویش نوشته شده بود: "به طرف خيابان اصلی" و فلشی سبز رنگ به سمت يك راه پله ی اضطراری كه به يكی از ساختمان ها چسبيده بود اشاره می كرد. اين كه راه خيابان اصلی از طريق يک راه پله ی فرار اضطراری باشد خيلی احمقانه و اعصاب خـُـرد كن بود، اما از انتهای تاریک و نامعلوم کوچه، مطمئن تر به نظر می آمد. شروع كردم از پلهها بالا رفتن. آهنی و زنگ زده! خيلی سست به نظر می آمد. چهار طبقه بالا رفته بودم و به نظر مي رسيد چهار طبقه ی ديگر هم بايد می رفتم تا به انتهاش برسم. تمام درهای ورودی به راه پله با قفل های فلزی بزرگ بسته شده بودند. ساختمان متروكه به نظر می رسيد. به بام رسيدم. دقت كردم كه بتوانم راه پايين آمدن را پيدا كنم ولی باز یک تابلو و فلش ديگری كه كنارش نوشته بود: "به طرف خيابان اصلی". وقتی ديدم فلش به ساختمان کناری اشاره می كند، داشتم دیوانه می شدم: "لعنت بر پدر و مادرتون که شما رو ..." ساختمان کناری، نيم متری بلند تر بود و وقتی از ديوارش بالا رفتم ديدم يک تابلوی نـئـون غول پيكر خاموش و قديمی سمت منتهی اليه غربـيـش كار گذاشته شده؛ مطمئن شدم كه ضلع غربی بايد مجاور به خيابان اصلی باشد. به پايه ی تابلو که رسيدم باز هم یکی از همان تابلوهای "به طرف خیابان اصلی" كوچك با فلش سبز رنگ به آن آويزان بود كه به سمت غرب اشاره می كرد. با ارتفاع دو متر و نيم پايين تر، يك ساختمان ديگر مجاور به اين ساختمان بود و بايد از داربست اتصال تابلوی نـئـون استفاده می كردم تا بتوانم به ساختمان مجاور برسم. حوصله ام سر رفته بود. جلو رفتم، هيچ ساختمان ديگری در همسايگی نبود و در انتهای غربي بامش تنها چيزی كه ديده می شد، تابلویی با فلش سبز رنگ بود كه به يك نردبان فلزی زنگ زده با ارتفاع هفت طبقه اشاره می کرد و نردبان در تاریکی کوچه ای تنگ، گم و گور می شد. مطمئن بودم كه نردبان وزنم را تحمل نمی كند. در همين حال، در خرپشته ی ساختمان باز شد و يک نفر با لباس یکسره ی كارگری روی بام آمد. خوشحال شدم، تا به طرفش بروم، آب قابلمهای كه توی دستش بود را روی آسفالت بام خالی كرد و به طرف در خرپشته برگشت. دویدم طرفش: "آقا ببخشيد!... می شه من از اين راه پله برم پايين؟" -: "نــخـيــر!" در خرپشته را به هم كوبيد و قفلش را بست. "آقا خواهش می كنم! من اينجا..." متوجه شدم كه رفته است و داد و فریادم فايدهای ندارد... "پدر سگ!" تنها چيزی بود كه می توانستم بگویم؛ رفتم ببـيـنم امكان ديگری برای پايين رفتن هست يا نه. سرم را که گرداندم متوجه تابلوی نـئـونی شدم، رویش دلقكی بزرگ كار شده بود و زيرش به فارسی و لاتين نوشته شده بود: "كارخانه ی اسباب بازی فان سيتی" سرم گيج می رفت. پوست سر و گردن و پشتم، خیس عرق بود. دوباره به طرف ديوار غربی برگشتم. هيچ راهی نبود. نوشته شده توسط روزبه ش (با دخل و تصرف) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/02/08ساعت 21:3 توسط رضا |
|
|
Old navy's bullshits پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و همین است آنچه دارم
و ندارم رویــا رویای ناب |
|
RSS
|