![]() |
![]() |
|
| شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست) |
|
دور میدان می چرخم، دور می زنم همان طور که آن، شعله ور، دور سرم می چرخد و با یک سطل آب هم نمی شود خاموشش کرد چه برسد به، رفتگر محله با لباس نارجی و شبرنگ دارش که بیاید و با بیل، بکوبد رویش. حالا با هزار زحمت که بازش کردم و صورت های گل افتاده و سرخ و سفیدشان را می بینم، هزار تا گره به رگ و مویرگ ِ روده هایم می افتد که کاش نمی دیدمشان و همان موقع آتش می گیرد که حالا پس همه ی آن ها را بکشانیم پای میز محاکمه و با چکش بکوبیم توی صورتشان و قاه قاه بخندیم و کنارش هق هق گریه کنیم و یک جوری آن لعنتی را که روی سرم می چرخد، از پنجره پرت کنم پایین... و وقتی صدای باد - هنگام سقوط آزادش - در لابه لایش می پیچد؛ سرم را از پنجره بیرون می کنم و داد می زنم:" آهای دستت را بگیر به درخت!..." داد می زد:" ... غذا چی می خوری؟" چشم هایم به چشم هایش افتاد، خنده ام گرفت، نتوانستم جوابش را بدهم. توی دلم گفتم، غذا که پیدا نمی شود، سیگار می کشم؛ اشتها را کورمی کند. خنده ام بلند تر شد، اشک توی چشم هایم جمع می شود... بالاخره راحت شدم... کاش با این ریخت و قیافه ندیده بودمش؛ که با صورت سرخش دست انداخته روی ِ لنگ و پاچه ی چند تا لکاته ی مهوع، که با آرایش فجیعشان، آدم را یاد سگ چهار چشم و سـِـربــِـروس و این جور چیز ها می اندازند. تف به ذات کج و معوجــتان! کاش هنوز آن لعنتی پشت فیلتر سیگار می ماند و می ماند و باز هم می ماند و آن قدر می ماند تا کپک بزند و گرد ِ سبز رنگی بشود و پخش و پلا شود روی همه ی آن جاهایی که می شود چیزی را رویشان پخش و پلا کرد... نزدیک زمین شد، گفتم الان است که مثل هندوانه بترکد و صدا بدهد؛ خنده ام گرفت. دوباره نگاهش کردم، دلم ریخت... اگر او دور سرم نمی چرخید، آن وقت چی باید دائم دور سرم تاب می خورد؟ همانطوری که من دور میدان تاب می خورم. به زمین رسید. پلک هایم کیپ چشم ها شدند، می ترسیدم نکند، پلکم کم باشد و یک سوراخی از چشمم باز بماند که او را ببینم... به زمین که خورد، صدایش بلند شد، خنده دار نبود؛ اصلا مثل صدای هندوانه هم نبود، اصلا صدای او نبود؛ زمین بود، قاچ خورده بود و او لایش گیر کرده بود... مثانه ام مثل همان هندوانه داشت می ترکید، دل و دماغ نداشتم تا حواله ی کاسه توالت اش کنم. نور روی تنگ ِ گرد و دهان گشاد ِ ماهی قرمز ِ شب عید، افتاده بود و ماهی قرمز کوچک، مثل دیوانه ها، توی تنگ دور خودش می چرخید با آن رنگ مضحک و چشم های بی معنی اش. آب ِ تنگ، زرد شد و کف رویش را گرفته بود. جنب و جوش ابلهانه ی ماهی هم بیشتر شد. بلاهت، چه قدر خنده دار بود؛ حتی خنده دار بودنش هم یک جور بلاهت دیگر بود و بلاهت دانستن ِ خنده دار بودن ِ آن بلاهت هم خنده دار بود. سیگار روشن کردم و پیش تنگ زرد نشستم. معده ام کش و قوسی آمد، کابینت ها را می گشتم تا چیزی برای خوردن پیدا کنم. چیزی نداشتیم. جز همان ماهی قرمز ِ ابله، که حالا توی ِ تنگ ِ آب و ادرار، داشت حرکتش کــُـند و کــُــند تر می شد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/01/14ساعت 2:14 توسط رضا |
|
|
Old navy's bullshits پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و همین است آنچه دارم
و ندارم رویــا رویای ناب |
|
RSS
|