![]() |
![]() |
|
| شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست) |
|
این اتفاق جدیدی نیست، طریقــتــیـــست تا کثافت از هر روزنی بــِـرویــَـد و قسمت هایی از انسانیت به جمع ِ حلقه های مفـقوده، اضافه شود. تنها حیات است، شایسته ی ِ فرسودگی.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/29ساعت 12:29 توسط رضا |
|
|
آورده اند که شبی حاکم مُلک حــَـلــَــنــقولولیــة در جنوب ولایت غـُـرناطه، تا ثلث دوم شب، خواب به چشمش نیامدندندی و چندان در بستر تکان خوردندی که همسرش بیدار شدندی و به طعن، حاکم را بگـفـتـنـدی: " تو را چه شده است که چنـین بی تابی می کنی؟... اگر طلب مقاربــة داری به سراغ کنیزکان رو، و مرا معذور بدار!" حاکم، چانه اش را بخارانیدندی و از تخت برون برفتندی و زوجه را فرمودندی که شهوتی در تعبیـه ندارندی و رنگ نوم از عیونش برفتندی و خواب و انامه عارض نشدندی. فی الحال، دستاری بر سر نهاد و شال بر میان بست و حقه ای زر در شال کرد. حاکم را چنان اندیشه بگشتندی که چونش در شهر، طی طریقی کنی تا تن، فسرده شود و خواب عارض. الحــکایـة، چندان راه برفتندی تا بر کوی میـــکده رسیدندی. خاطر نیک کردندی و از پرده، درون شدی. نوای مطربان و صوت جمیل شیخ ابو مارلین ابن منصون و قهقهه ی حضار بی عار و بی خود، مزید علتش شدی، تا بر جولی مندرس جلوس نمودندی. ساقی شیرین تن و سیمین بنا گوشی بر حاکم حاضر شدی و احدی را یارای شناسایی حاکم نبودندی. ساقی بگفتــش: " ای رجــُــل! نیک آمدی اندر میان. گو چه خواهی؟... از می ِ اَبصــُـلوط و واکر ِ گــُـلد تا همی ویــصکیـة ناب و بنگ و تریاق و هـــلو!" حاکم، اندیشه را نیکو بودندی و ساقی را بگفتندی: "یک، دو پـیکی، ویصکیه نابم بده؛ وز پی اش یک دم ز ِ وافورم بده!" حاکم را چون حال خوش گشتندی، دست افشان و پای کوبان، حقه ی زرش را در گریبان ساقی بیافکندی و گفت تا جماعت را از زیتون ِ باغات ِ بعلبک و می ِ پر زور ِ اسپانی، سیر کنندی و از تریاق سناتوری، نشئه. در بی خود شدگی، حاکم، با چندین هلوی اعلای ِ صربستانی، از خمـــخانه به در شدندی و در کوی ها، آواز بلند سر دادندی و جملگی، اسرار مملکت داری و احکام ِ حکومتی، فاش نمودندی و بهتر آن باشد که بگوییم فاش کردندی. یوم بعد، چون حاکم خبر شدندی که چه عظیم و حجیم فضله ای تناول فرمودندی، بر آن شدی تا پیر خمخانه، ملقب به کامبیز بن محجر ِ تـَهــتـَهانی را به جرم فروش ِ مُسکـِـر و می ِ اکســپایر شده، مجازات نماید، تا انظار عوام، معطوف به سلامت مشروبات و مسکرات بگردندی و قضیــة الــلــیل الماضیــة و اسرار الحکومتیــة فراموش بگردندی. زین سان بود که حاکم را گفتندی: به درد بی خوابی بساز و خـَموش ای حاکم رموز ِ حُکم مکن فاش پیش اهل ِ ســُـکور نتیجه گیری ادبی: گنه کرد در یک جایی، کسی(یا کسانی)؛ در یک جای دیگر فرار کرد کسی از محبسی. نتیجه گیری کانسرواتیو: با عوامل قاچاق مشروبات باید، دعوا کرد. نتیجه گیری ژئولوژیک: باید تیم پیشگیری از تسونامی را به عراق و افغانستان فرستاد. نتیجه گیری نوکلـِــئونیک: با وجود دانشمند هسته ای 16 ساله و توربوترن به همراه توربو بوست و نداشتن روغن ترمز، باید تخمه شکست و چُس ِ فیل خورد. نتیجه گیری نوستالژیک: ابرام، آبراهام، ابی و ابراهیم از نوع نبوی ِ آن را به شدت تکذیب می کنیم. نتیجه گیری ِ [...]ی: [...] [...] [...]، [...] [...] [...] [...] [...] [...] [...] [...]. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/12/17ساعت 2:34 توسط رضا |
|
|
روال پوسیدن سریعتر شده است. صدای ِ در هم لولیدن کرم های گوشتالود و سفید، شنیده می شود. استخوان ها و شاخه ها و چیز هایی پلاستیکی و شیشه ای زیر فشار پا هایی بی صاحب، خـُـرد، لاشه و مردار هم زیر چرخ ها متلاشی می شوند. برای تقلید از راه رفتن، چرخ ساخته شد؛ نه پای مصنوعی. برای قیاس ِ نجابت هم، جندگان اختراع شدند نه فرشتگان. در نقاشی مینیاتوری سنتی ِ بهشت، خورشید، سایه و پرسپکتیو وجود ندارد. سر ِ دوش، یک پروژکتور می بندم و با سایه دوش می گیرم، دنبال نقاب سیاهی می گردم. پیدایش نمی کنم، با قلمو صوراتم را سیاه می کنم، به عروسک ها شب بخیر می گویم و با ایشان خداحافظی می کنم. چند جنازه را در بیابان چال می کنم، چند تای دیگر را هم در مسیل می اندازم. تندیس سه فاحشه را که مصدر عصیان، جادو و نسیان هستند را با پتک می کوبم. آرام فرو می ریزند و به عروسک ها شب بخیر می گویند و من هم به عروسک ها دوباره شب بخیر می گویم و چند گونی پر از خرده سنگ را سر کوچه می گذارم. برف ِ شل و ولی می بارد. سیگار روشن می کنم. دنیای جندگان، فرو می ریزد، سقوط می کند، ویران می شود. در گوش فاحشه ها فریاد می زدم:" شما اشکالی از حیات و رشد و نمو ِ شیطانی هستید با گوش های ِ گم شده ی ون گوگ؛ هرچه بخواهم بگویم، شما جز پلیدی چیزی نمی شنوید!" سپس جهنم در لوله ای 20 اینــچی پــمپاژ می شود و می بارد؛ چیزی پر از ابهت و شکوه. نمی دانم این چندمین سیگار است که روشن می کنم، اما برف شانه هایم را سفید کرده و کمی از رنگ صورتم را شسته است. چیزی را می خواهم تا با آن زمستان را سر کنم و اسکناس تنها هدیه ی عروسک هاست؛ پس به عروسک ها شب بخیر می گویم و خداحافظی می کنم و با اسکناس سیگار می خرم. می خواهم Via crème را بر روی بینی ام امتحان کنم، شاید G-spot در بینی هم وجود داشته باشد و شاید هم وجود نداشته باشد. کرم ها، مغز من و عروسک ها را خوردند، حالا هم دارند می روند. چیزی برای گفتن ندارم که به آنها بگویم، آنها هم چیزی برای گفتن ندارند. به عروسک ها شب بخیر می گویم و در رختخواب، گم و گور می شوم و آرزو می کنم، کاش آن بند آبی و سیاه، از سرب بود، تا مطمئن می شدم که هیچ وقت نخواهد پوسید. و برای حُسن ختام، باید با فلز، چاره ای اندیشید تا تمام ِ بدن از خون خالی شود... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/08ساعت 3:16 توسط رضا |
|
|
Old navy's bullshits پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و همین است آنچه دارم
و ندارم رویــا رویای ناب |
|
RSS
|