![]() |
![]() |
|
| شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست) |
|
سر ِ کوچه، مردی که شکم سیر، شد و خسته ز خود هوس باده و بستر بسپرد و طلب ظل مشوش به پی نعره ی اوباش نمود دو - سه خط شعر نوشت بر دیوار که بگوید: " ای داد، از ایـن بـیـداد! " و ندانست که آن روز ِ دگر نفــَـس ِ شوم ِ همان داد ِ پس از بیدادی...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/11/17ساعت 14:18 توسط رضا |
|
|
... پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش از انبـیا به حضـرت روح الامیــن رسیـد کرد ایـن خیال وهـم غـلط کار کان غـبار تا دامن جـلال جـــهان آفـریـن رسـیــد هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال او در دلست و هیچ دلی نـیست بی ملال (دوازده بند محتشم > قسمتی از بند پنجم)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/11/09ساعت 14:9 توسط رضا |
|
|
آن روز ها که خانه هایمان، سر پا بودند و بازار مکاره ی کاغذ پاره های چرب و جوهری با ظرف های پلاستیکی و پارازیت از سر و کولــمان بالا می رفت، نشانه گرفته شده بودیم به سوی ِ جایی در قسمتی از ژرفا. همان ابدیت ِ بدون مکان و زمان، جایی پر از اندوه. * * * پاکت های سیگارش، زود به زود تمام می شدند، پول هایش ته می کشیدند، در تنهایی اندوه می مکید، در جمع شکوه می کرد و انگار همه چیز... خبر از شومی کاری می داد نفسـش ناله ی غم سر می داد آشیان رو به خرابی می رفت تن پوسیده گواهی می داد او به این حرف نمی اندیشید که کفن باید برد و نفس باید داد و به جای همه ی بودن ها، همه ی دیدن ها لحظه ها مانده به یاد شکوه، اندیشه ی مردن در اوست همه ی هستی ِ او رفته به باد (1) * * * اما زمانی داشتیم تا باز هم شاد باشیم، دلمان را صابون بزنیم تا همه چیز همان طور که باید باشد، بشود و کمی هم زندگی را مزمزه کنیم. سرما و گرما فرقی نداشت، باز ما بودیم که کناره شومینه می نشستیم و سیگار می کشیدیم و کاغذ سیاه می کردیم و آن گوشه هم، به خیال ِ ساعت، زمان می گذشت؛ آرام و بی دغدغه، شاید اصلا وجود هم نداشت. * * * آهای! تو! تو که در سرما قدم می زنی و ته سیگار هایت را جا می گذاری! تو که تنها می شوی، پیر می شوی! مرا هم احساس می کنی؟ تو که با پاهای خسته و لبخند تصنـُعی در راهرو ها به دنبال لاشه ای درون کت و شلوار می گردی تا حسابی خایه هایش را بمالی و همه ی این چیز هایی را که نداری، نجات بدهی! تو که در محتویات این دیگ جوشان، دست و پا می زنی! برهنه، کنار تلفن نشسته ای، مرا هم لمس می کنی؟ تو که مثل کرمی در پیله، دفن می شوی، لا به لای کثافت ها! به من هم... (2) * * * حالا، یک سالی گذشته است. همیشه سیگار برای کشیدن دارم و وقت برای هر کاری. هیچ هیجانی و عجله ای در کار نیست. شب که می خوابم، خواب می بینم، معلم ِ زبان ِ دوم دبیرستان - آقای بیگـلر - با آن سـبیل ابلهانه اش، امتحان ِ معادلات دیفرانسیل می گیرد، همه به سرعت برگه هایشان را پر از جواب می کنند و من به برگه ام خیره مانده ام؛ در سوال اول، عکسی دسته جمعی از زنان و مردانی با لباس رسمی هست، در قسمت الف ِ سوال آمده: "محیط ِ اطراف ِ افراد ِ حاضر در عکس را محاسبه کنید؟" و در قسمت ب خواسته شده تا فقط محیط ِ زنان ِ درون ِ عکس، محاسبه شود. برگه های همه پر از نمودار های عجیب است، معلم راهنما - آقای محبی - می آید بالای ِ سرم، فریاد می زند: " شما با ترویج CBT و Role Playing ذائقه ی جنسی ِ همسران ِ ما را تغییر داده اید! چه توضیحی دارید که بدهید آقا!" سالن امتحان، تبدیل به عرشه ی کشتی ِ نظامی ِ بریتانیا در قرن 19 می شود، آقای بیگلـَـر فریاد می زند: "آتش!" دودی صورتی همه جا را می پوشاند و صدای کسی می آید:" وقت تمام است!" برگه ی سفیدم را که می بینم، گرانشی شدید، امعا و احشا ام را به همه سمت می کشد... و این جا، همان جاییـــست، که بیدار می شود، با خوشحالی مشتم را در هوا تکان می دهم. من قبلا، از همه ی این جاها اخراج شده ام، حالا یک سالی هم گذشته است، هم به خیال ِ ساعت هم به خیال ِ خودم. ______________________________________________________________ 1- فریدون فروغی > قاصدک 2- Pink Floyd > The Wall > Hey you (با تصرف) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/11/03ساعت 0:20 توسط رضا |
|
|
Old navy's bullshits پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و همین است آنچه دارم
و ندارم رویــا رویای ناب |
|
RSS
|