![]() |
![]() |
|
| شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست) |
|
ما جهنمیــان؛ تنفس نمی کنیم، در بودن، تمثیل ِ چیزی نیستیم و تنها شقی از موجودیت هستیم که نه مجازی است و نه حقیقی. ما جهنمیان؛ دور ِ پاتیل ِ بزرگی ایستاده بر توده های ِ هیزم ِ شعله ور؛ در عریانی ِ کامل؛ می گردیم، می رقصیم و هر آن انتظار می کشیم تا، محتویات ِ جوشان ِ پاتیل، روی ِ تن های ِ بی لباسمان فرو بریزد. در بزم ِ عریانیمان؛ کشدار، خارج و گوشــخراش می خوانیم و تکرار می کنیم برای ِ اِنکــُـر ِ قطعه ای نامعلوم: Je suis méprisé... Je suis mép ri sé... Pour le éclair de mal... éc lair de mal... ما چیزهایی هستیم تا چیز های ِ دیگری را سرگرم کنیم. چیزهایی که عده ی کمتری دارند و همیشه دور ِ پاتیلشان می خوانند: I'm on a campaign for pain and when I get elected, I'll wipe the white of your house, the smile of your face... □ □ □ من - چیزی معدوم و جا مانده در رگ و ریشه ی ِ سنگ و خشت ِ کوچه باغ های ِ اینجا و آنجا - وقتی در نزدیکی ِ آن خزان - ناخواسته و نادانسته - این دریانوردان را وادار به دریازدگی کردم و شرح ِ استفراغ های ِ زردآبی و بلغمی شکلشان را مثل ِ تفاله ای پس زدم، نمی دانستم که زردآب ها، روز به روز، غلیـظ تر، تیره تر و متعفن تر می شوند. حالا کمبود ِ چیزها و تکه هایی از خودم را احساس می کنم که انگار به عاریه، در مایع ِ گرم درون ِ لیـوان ها، جعد ِ دود های ِ سفید ِ معلق در هوا و کاغذ ها و مرکب ها، جا مانده اند. نابغه گری ها، ما را به سوی ِ افقی سوق می دهند که چون لکاتــگان ِ عریان، در گرداگرد ِ میله ای فلزی می لغزیم و رویه ی بودن را دنبال می کنیم. و این رویه ی زندگانیست که جایی در "جمودیت"، ته مانده های ِ حیوانیتی درنده، در زیر ضربه های ِ شلاق، نعره بکشد و از حلقه ای شعله ور عبور کند و آرام آرام در جایی بخزد، چیزی بجَوَد و در خوابی فرو برود. فعل و انفعالات ِ حیات داشتن، ماهییت پیچیده ای ندارند، تنها تخریب و فرسایشی را ادامه می دهند تا نژاد های ِ زنده، پس عبور از حلقه ها و خزیدن در بستری، نطفه ای را در رطوبت ِ ویژه ای از درندگی، بخیه بزنند و آن نطفه آن قدر خودش را کـُــپی - پــِــیــــست می کند، تا در زمانی نابغه ای با شکوه بشود و درندگان ِ کهنه را به تمجید و تحسین وادارد و سپس در شبی، پس از عبور از کوچکترین حلقه ی شعله ور، در بستری می خزد و در جول و پوست ِ یک پــُـرن استار؛ دمیده می شود و صدای ِ نفس کشیدن هایش، در گرما، تعرق، رطوبت و خشونتی در لباسی مبدل، گم و گور می شود و شاید نطفه ای تنیده شود که در دوران با شکوه ِ نابغه گری - اش، به این فکر بیافتد که آیا لکوموتیو مدرن تر است یا کلاه ِ استوانه ای ِ بلند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/09/11ساعت 20:42 توسط رضا |
|
|
Old navy's bullshits پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و همین است آنچه دارم
و ندارم رویــا رویای ناب |
|
RSS
|