تبليغاتX
دریانورد و دریازدگی
شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست)

 

وقتی نفس می کشد، اصلا حواسش نیست که نفس می کشد و وقتی فکر می کند، باز هم نمی داند که فکر می کند؛ اما وقتی شانه اش به دیوار می ساید، کلید را می چرخاند، در پله ها زمین می خورد و شیشه های شکسته، روی سرش فرود می آیند، آن وقت، می داند که یک جسم ِ بزرگ با سلول های کوچک و متعدد، او را بلعیده است. او می داند که در ابدیت ِ مکان، محبوس و محصور خواهد ماند.

 

چیزی از جنس ِ مکانـیـت می تـند؛ جایی بدون حصر، با آرامشی از عدم ِ وجود ِ تهدید ِ تحدیدها، بدون توازون و تعادل ظاهری و دایم در حال بسط ِ میتوزال.

در موازات ِ دنیای ِ حدود، مکانیت ِ موهوم و ساختگی اش، به تکاپو می افتد و دستخوش ِ تناسبی معیوب می شود، کم کم، معبدش، در لقاح با مکانیت خارج از غشاء ِ شفیره مانند، به تعادلی مضحک می رسد.

دنیای ِ موازی که برای ِ تعارض با فشار های بیرونی ایجاد شده بود، حالا با آن فشار ها همسوئی می کند؛ ولی باز آن دنیای موازی - بی هیچ سند و بـُـنـچاق و کاغذی - در تملـُک ِ اوست و در درونش متحرک و چَرخـَـنده است، در جایی مشکوک، که نه وراست و نه دون.

او تنها ترکیب ِ مقادیری گوشت و چربی و استخوان است و مایعی قرمز که در تمام آن عناصر می چرخد. واقعا" آن مکانیت در کجا موجودیت ِ خود را حفظ می کند؟ در آن توده ی ِ چربی ِ پر پیچ و خم؟ در زیر پوسته ی جمجمه؟

در هرکجا که باشد، تفاله ای را پس می زند تا گندیدگی از همه جا نمایان شود و این بعد از ظهرها، در تابناکی ِ مات و محوشان، با تعفن و فساد، جذاب تر شوند.

 

گهگاهی باید از این چیزهای ِ مستعمل و مخروبه دور شد. در این بعد از ظهرهای کسل کننده، شاید فعالیتی باشد برای ِ انجام دادن تا شاید اتفاقی بیافتد و چند چیز ِ جدید، به کمک ِ این انکسار و اعوجاج، بـیـایند. فعالیتی که تمام حواس را به خودش مشغول کند؛ هر چیزی و از هر دنیایی که باشد، هر چیزی که اختلال ایجاد کند، یک هزارد ِ تمام و کمال!

 

*  *  *

 

صدای ِ پایش بر آسفالت ِ خیس و زمخت خیابان، شبیه به هیچ چیز نبود، فقط یک هامونی ِ کسل کننده که بی دلیل نواخته می شد و خود او هم آن را نمی شنید.

 

موج های ِ بزرگ ِ انرژی ِ حیاتی را احساس می کرد، چیز ِ بزرگی در حال تـپـیـدن بود. تپش های نامنظم، نمادی از همان چیز ِ مختل کننده، بودند. حس می کرد توربینی با پره های ِ بزرگ و در حال چرخش، او را یه سوی ِ خودش می کشد.

 

هوای گرم و مصرف شده، با بوی الکل ِ بازدم ها و عرق بدن های عریان و ادرار و دود سیگار و گراس، بسیار تهوع آور تر از چیزی بود که حدس می زد. رقص ِ تند در زیر نور ِ قرمز و آهنگ گوش خراش و جیغ های توده ی برهنگان، او را وادار می کرد که باز هم به دنیای ِ موهوم برگردد، همان مکانیتی که برای فرار از آن به اینجا آمده بود. بی اختیار، نواها در اعصاب ِ کرختش رسوخ می کردند:

 

Ladies and gentlemen

 

We are the things of shapes to come.

Your freedom's not free of dumb.

This depression is great,

in deformation age.

They know my name.

Waltzing to scum, and base a marriage of the pain…

 

*  *  *

 

من یک صندوقچه هستم؛ که یک بیلچه، دو جفت چکمه ی لاستیکی، یک چوب دستی و مقداری از همین چرندیات در درونم، قرار دارند و من دیگر اهمیتی به بود و نبودشان نمی دهم. من فقط خاک می خورم و می خوابم.

من گاهی در خواب هم می بینم، که یک صندوقچه هستم و درونم یک بطری ِ خالی قرار دارد و من در خواب هم دیگر اهمیتی به کابوس، نمی دهم، من دیگر به این اراجیف با نوای ِ مزخرفشان اهمیتی نمی دهم، من حتی ضمائر را هم فراموش می کنم؛ من، تو، او، مزخرف، اراجیف و چرندیات و همه را دور می ریزم.

من یک چیز ِ عجیب یا خارق العاده نیستم، من تنها چیزی هستم که ایشان می خواستند، همان چیزی که عالیجنابان ِ سرخ و خاکستری و صورتی و بـیـکیـنی پوش، می خواهند باشم و هرچه قدر که داد و بیداد کنم، هنجره ام را چاک چاک کنم، گوشت صورتم را بخراشم، مشت های ِ گره کرده ام را بر هوا بکوبم، شیشه ها را خرد کنم و هر کثافت کاری مسخره ی دیگری را انجام دهم، باز هم همان چیز ِ لعنتی هستم با همان دنیاهای موهوم و متوالی و لعنتی.

 

*  *  *

 

با چند متری فاصله از توده ی رقصان، دور ِ بار نشست، یک چـَـتـوَ ل شوتر، در عمق ِ گلویش خالی کرد، اشک به چشمانش دوید، پلک هایش را بر هم فشرد.

کسی ظرف بادام زمینی را به طرفش دراز کرد؛ زنی بود برهنه که حلقه ای براق و فلزی از نوک برجسته ی سینه ی سمت چپش آویزان بود و تلالو نور ِ قرمز رنگ، روی ِ آن خودنمایی می کرد.

او با لبخندی سرسری، تشکر کرد و مشتی بادام زمینی در دهانش ریخت. زیر چشمی، حلقه ی فلزی را نگاه می کرد. پاکت سیگارش را روی میز گذاشت، یکی را روشن کرد.

به سمت زن برگشت، بریده بریده و انگار که مجبور باشد، به او سیگار تعارف کرد. زن که چند صندلی با او فاصله داشت، آمد کنار ِ او نشست، بی آن که کلامی بگوید با لبخند، سیگاری را از پاکت برداشت. نگاهش از حلقه ی فلزی ِ در حال ِ نوسان به لب های زن، در حال گردش بود.

برهنگی ِ زن، اضطرابش را بیشتر می کرد. حالا دیگر احساس می کرد در لابه لای ِ پره های زنگ زده ی آن توربین ِ روانی و لعنتی، مدام در حال دریده شدن است. می خواست حواسش را به چیزی مشغول کند و انتظار بکشد تا الکل، حواسـش را ویران کند.

هرم گرما وادارش کرد چند دکمه ی بالای پیراهنش را باز کند. با مخلوقات ِ درون ِ پیشانی اش و دانه های ِ لغزان ِ عرق ِ روی ِ پوست ِ پیشانی اش و لاشه ی عریان ِ کنار خود، در ریتم خشک و ناموزون موسیقی فرو رفت:

 

You came to see the mobscene.

I know it isn't your scene.

It's better than a sex scene.

And it's so fucking obscene!

Obscene! Yeah!

 

*  *  *

 

خانم ها و آقایان!

من چـیـزی هـستم معین؛ اما خواسته های ِ موهومم چیز های هستــند نامعین. چه ابله، چه صاحب ِ مـغزی پـیـچـیـده باشم و  تفاله ی هزاران کاغذ و واژه را در آن تــلمـبــار کرده باشم، باز هم سمـبـل ِ چـیـزی بی اهمـیـت هـسـتـم برای ِ آن ها، پس واژه ها و باقی ِ اراجیف را خودم می خراشم.Red Collar

"ما چیز هایی از شکل ها هستیم برای ِ آمدن، و آزادیــمان جدای از لال بودن نیست؛ افسردگی هایی شگرف در عصر دگرگونی ها و رقص ِ فرومایگان و تلقیح درد و درد. دردی که آن ها برایمان می گزینند، دردی که خواهانش هستیم.

و شما آمده اید تا نمایش ِ مردم بودن را بــبـیـنیـد، می دانم که این نمایش ِ شما نیست؛ ولی هر چه هست از نمایش غوغای جنسی، بهتر است و آری، این یک صحنه ی قبـیـح و مزخرف است.

 

اگر بردگی می خواهی، در بهترین پوسته ات فرو رو، مرا در آغوش بکش و حالا در اعماق، غرقه می شویم..."

 

*  *  *

 

نمی دانست چند بار گیلاسش پر و خالی شده است، اما توحش الکل را می شنید، که درون و برون پیشانی اش را تخریب کرده است. با شوخی های ِ نامفهوم و دم و بازدم های بریده بریده از دود سیگار، قهقهه می زد.

به خیل ِ برهنگان ِ در رقص نگاهی انداخت و سپس به حلقه ی فلزی؛ می خواست، در شیء ِ مکانیت ِ تهوع آور و اشتها آور آن برهنگان ِ متعفن، داخل شود، می خواست در قعر آن تعفن فریاد بکشد...

 

حلقه ی فلزی را نگاه می کرد و بی هیچ تحریفی از مکانیت، در کلونی برهنگان، تزریق شدند...

 

نعره ها و ریتم ها، هیچ صلابتی نداشتند، تنها جاری بودند و رسوخ می کردند...

 

You want commitment?

Put on your best suit,

get your arms around me,

now we're going down down down…

 

The day that love opened our eyes

we watch the world end.

We have high places,

but we have no friends.

They told us, sin is not good,

but we know it's great.

War time full forth of drugs;

Sex tank, armor plate...¹

 

در اوج رقص و فریاد و شور و تمام اشیاء و چیزهای اعوجاج دهنده، نگاهش به تلالوی نور سرخ روی ِ حلقه ی فلزی می افتاد. بی اختیار از فکرش می گذشت:" این حلقه، شاید طعم ِ توت فرنگی می دهد؟! "

پره های ِ آن توربین ِ حجیم، همه چیز را در هم خرد می کرد، وجود و مکان و چیزها، در اعماق ِ بافت توده و تعفن، تزریق شدند و او - آن چیز ِ فرسوده و بی اهمیت -  بی وقفه، نعره می زد، ارتعاش پیدا می کرد و عرق می ریخت.

 

______________________________________________________________

1- Marilyn Manson > The golden age of grotesque > Mobscene

Link

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 1:23  توسط رضا | 
 
Old navy's bullshits
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و همین است آنچه دارم
و ندارم
رویــا
رویای ناب

نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
همرزم
گاه نـــــــــــــــــــــــــوشت
علیــــــــــــــفــــ
خوابـــــــــــگرد
بــــــــــادوم
J'apprends le français
زرد مـــــــلجه
MC. H
سیاه مشق ذهن خاکــستری
هـــشـت
طلسم معــــــــجزت
امپراطوری مردی بزرگ، با سیگار های کتانی
واحـــــــــــــــــــــــــــــــــه
جوان پـــــــــــیر
قطعات گمشده ی یک رویــــــــــــــا
Mithridates the Great
روهــام نوشت
روزبــــهــــی هـــــــــــــــــــــا
الاغـــک یونجه فهم
درخــــــــــــــــــــــــــــت
شخص ثالث(علیه الســلام)
قورماغه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان