![]() |
![]() |
|
| شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست) |
|
تمام ِ جانوران ما، جانورانی دارند، که در لیموزین های پر زرق و برق، در سرتا سر شهر می گردانـیـمــشان و این در حالیـــست که ما و پدران ِ ما و پدران ِ پدران ِ ما، حرامزاده های فوق العاده ای نیستیم؛ اما جانوران را در رسانه هایمان، به نمایش می گذاریم. دنیای کثـیفی، ثانیه ها را می رباید پس هر چه را که بخواهم، خواهم خواست و علائم ِ انحصاری و ثبت شده ام را که در فشار بین پنجه هایم قرار دارد؛ با جانوران قسمت خواهم کرد... * * * وقـتی در این غـربت ِ میان تکه - پاره های سنگ و سیمان و آجر و آسفالت، قدم زنان، به حوالی ِ آن کوچه [عماد] می رسم، سیگاری آتش می زنم، علاوه بر صدای خفیف برخورد کف ِ ساییده شده ی کفش هایم با آسفالت خیابان، غوغایی از فریاد ها، به طور هارمونیک با نبض هایم، نواخته می شود. جیغ کشیدن ِ تکه ها و خـُرد و ریزه های خودم، که در عمق این پاره های سنگ و سیمان و آجر و آسفالت - تا ابد - اسیر شده اند را می شناسم. تمام اصواتشان، در درونم با تپش ها همراه می شود، چیزی بیش از پنج - شش لیتر خون در رگ هایم جریان پیدا می کند، حجم ِ زیاد ِ جاری در رگ هایم، از درون متلاشی ام می کند، و با ترس از اینکه هر آن مثل ِ یک تروریست با انبوهی تی ان تی، کالبدم منفجر شود، قدم ها را سریع می کنم، تا از شر آن جیغ ها، خلاصی پیدا کنم. * * * پوسیدن، روالیـــست که طی می شود، چه در بین بلوای نزاع جانوران، چه در انزوایی که دور از دستـرس جانوران ساخته شده است. در همه حال، تنها پوسیدن است که قوام بلغمی شکلش را مثل اخلاط جانوران حفظ می کند و همین پوسیدن، نشان ِ سنگسار شدن با زمان است. پوسیدن و پوسیدن، و این است ارمغان زندگی، برای آن اسپرمی که در بین همنوعانش، برگزیده شد و با شادمانی، در تاریکی، چشم به راه ِ جانوران و پرچم ها و تصمیماتشان، نشست، تا پوسیدنش را سرعت بـبخشند. مولودی که روزی روزگاری، روی ِ عرشه به دنیا آمد و اولین نفسش را از هوای مهوع دریا گرفت، بعد از سال ها زندگی در دریا، آنقدر فرسوده شده است که با تنفس همان هوا، به روی سطلی خم می شود و محتویات معده اش را با زردآب، بالا می آورد؛ صدای عــُـق زدن هایش، گوش دریا را پر می کند. * * * به سمت سراب که می روم، در مقابل آن کوچه ی صمیمی [سجادی] می ایستم، قدم زدن پسرک پیش چشمم جان می گیرد. پسرک ِ سبــُکسر در دستش سیگاری روشن است و در دست دیگرش، کیسه پلاستیکی با بسته ای نان و مقداری کالباس ارزان قیمت؛ قدم زنان تا کوچه ی یکم می رود. آن قدر بی خیال قدم می زند که هیچ کس نمی تواند حدس بزند چه بر او گذشته، می گذرد و خواهد گذشت. دلم برایش می سوزد؛ راه گلویم سد می شود، پوست ِ منقبض شده ی چانه ام زیر توده ای از ریش مخفیـــست و او با سهلنگاری گام هایش را بر می دارد، غرق در دنیای پوشالینش، غرق در اوهام و کابوس، با نان و کالباس و سیگار روشنش راه را طی می کند، می خواهم فریاد بزنم، و به او بگویم که چه خواهد شد، اما او در بـُـعد دیگری سیر می کند، نه کسی را می بیند و نه کسی او را. نمی داند، که به راحتی، آن دخمه ی چهل متری و تمام داشته هایش از دنیا را، از او می ربایند و نمی داند، آن دورتر ها، جانوران، در لیموزین های جگوار ِ ضد گلوله، در نشـئه و خنده، چگونه تصمیم می گیرند تا او را بهتر، بیشتر و شمرده تر، لگدمال کنند. ته سیگارش را در آب جمع شده ی ِ جوی کوچک و کم عمق می اندازد، داخل کوچه ی یکم می پیچد، دیگر او را نمی بینم، شریان های گلویم به انفجار نزدیک می شوند... بیچاره پسرک ِ کوچه ی سجادی یکم. * * * جانوران نمی پوسند، تنها جسم آن هاست که فرتود می شود و سپس در کالبدی جدید حلول می کنند، جانوران، از ورای بلندی ها، به تمام پوسیدنی ها، لبخند می زنند و همه می دانند که وقتی جانوری می گوید: "ما" منظورش "من" است. پس در پوسیدن آرام و یکنواختم، در انزوایی بی روزن، در پشت دیوار های ِ عزیزم، به انتظار ورود جانوران می نشینم، تا درختان خشکیده را ببرند، شهر را پاکسازی کنند، پنجره ها را بشکنند و درب ها را با لگد بکوبند تا شاید راه حل نهایی را برای به اوج رساندن فشار بیابند و دوش ها را باز و کوره ها را روشن کنند. ٰ ________________________ 1- قسمتی از Waiting for the worm (Pink Floyd > The wall) با دخل و تصرف. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/07/29ساعت 2:7 توسط رضا |
|
|
انزوایی بی حد و حصر دور و برم را پوشانده؛ انگار زنده به گوری هستم که گهگاهی به یادم می افتند و فاتحه ای نثارم می کنند. در بی کرانه ی گور ِ سه متر در چهار مترم، پرسه می زنم و با زحمت، کتاب های دزدی ِ مردی بزرگ را روخوانی می کنم، این کتاب خواندن هم، ثمره ی پایان یافتن بازی های RPG و نبرد های نوبتی است. تنها دلخوشی ام، گشت و گذاری با مردگان ِ شبیه به خودم و نیمه زندگان است؛ در اصل، به حیات و موجودات ِ زنده، آلرژی پیدا کرده ام. شاید مرد بزرگ هم مثل من، زنده زنده، کشته شده است؛ انسان ها، اکثرا" می میرند و سپس کشته می شوند. * * * وقتی که مُرد، آن قدر در رویای مفلوکانه ی حاصل از شست وشوی ِ ناقص مغزی، کرخت شده بودم، که اصلا" چیزی نفهمیدم. و حالا چند سالی که از آن 13 مهر می گذرد، در تب و تاب می افتم، که هرطور هست، برای ساعتی، آنجا باشم. با مرد بزرگ، به سان همرزم ِ مغلوب در نبرد با سرزمین بربر ها و یادگاران چنگیز و همرزمی از دوران جنگ در جزیره ی کهنه، همراه می شویم. در شش فرسخی شهر، با دود سیگار، روزه ی شکسته ی مسافر را، خرد می کنیم. با پرس و جو، راه ِ اشتهارد را می یابیم؛ نــَـقل ِ خاطره و لبخند و دلخوشی ای کوچک، وقت را می رباید. در جاده ی اشتهارد - بوئــین زهرا، سمت چپ، کنار کارخانه ی فولاد، تابلوی رنگ و رو رفته ای هست، که به زحمت، نقوش محو شده اش، خوانده می شود:" روستای آقـچه مزار" در جاده ی فرعی به سمت کوه ها می رویم، به چند راهه ای که رسیدیم، سمت ِ راست، سبزی درختان و رنگ ِ خاکی ِ خانه های خشت و گلی، خود نمایی می کنند، آن جا، روستای "آب باریک" است، با جاده ای خاکی و مالرو در میانش؛ در راه پر پیچ میان ده، به چشمه ای می رسیم، از آن جا، راه ِ خاکی را که مستقیم برویم، به قــُـرقــُــرک می رسیم. * * * اسارت، اسارت است، چه روی خاک و در دل آسمان، اسیر باشیم، چه زیر سنگ لحد و چند بـیـل خاک. هر اسارتی، انزوا به دنبال ندارد، اما هر انزوایی، اسارتی است در دستان ِ خود ِ درون، مخلوقی که روزی با دست های خودم، در درون خودم، خلقش کرد، آنقدر قوی و تیز هوش و مغلطه پسند شده است، که مرا به شک می اندازد: نکند، من مخلوق اویم و این هذیانیـــست که خالق او باشم؟! شاید دوباره دست به کار شدم و مخلوقی در کنارش خلق کردم، موجودی که برای آشوب و ویرانی ساخته شود، یک گــِـــیدز ِ کامل [Gades the sinistral of chaos and destruction]، تا آن مخلوق قبلی را ویران کند و شاید ادامه دادن ِ این خلق و تخریب با خلق ِ یک اِیمـِـن[Amon] برای نابودی گیدز و داس [Daos] و سلسله مراتبی تا روز آخرین[Ragnarok] که نبرد پایانی بین مخلوقان و خدایان درمی گیرد و از آن پس، سرنوشتی مغموم، گسترش خواهد یافت: ابدیتی بدون مکان و حتی بدون زمان! * * * جماعتی نه چندان زیاد، اما شماری که به نسبت مسافت و طول راه، قابل قبول هستند، اطراف مزار را گرفته اند. پک های سیگار فی ما بین، نفس نفس زدن ها، گم و گور می شوند، چشمم که به مزار می افتد، احساسی که هم غم است و هم غم نیست درونم را پر می کند، از آن چند تکه سنگ ِ شکسته خبری نیست و سنگی قوس دار، سرخ رنگ و با همان سبک و سیاق سنگ های پیشین، روی گور را پوشانده است و عاقله مردی با کلاه حصیری، و قلموی 04 ، رنگ ِ روغنی سفید را در شیار های حک شده ی تخته سنگ ِ سرخ، باقی می گذارد. سیگاری روشن می کنم و ایستاده فاتحه ای می خوانم. بالای سنگ گور، بیت دوم "آدمک"، حک شده است: "چون آدمک زنجـیر بر دست و پایم از پـنـجـه ی تــقــدیـر من کی رهایم" * * * و حالا، باز همان قصاب ِ بی کار هستم، با چند جمله که در کاسه ی سرم، وز وز می کنند، و تکه پاره هایی از گذشته ام، از اوایل مردنم، از دوران حیاتم، که خروار خروار، مثل آواری روی سرم ریخته اند و در ملاء عام، مدفونم کرده اند. * * * ... نــــــفـسـم ایـن خــاکــه خــــون گــرمـم پـــاکـه واسه رفتن دیگه دیـره تــن مــن ایـنجا اسیـره خاکه ایـنجا چه عزیـزه عـاشـق قـدیـمـی پـیـره ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/07/16ساعت 23:54 توسط رضا |
|
|
در سالن ِ با شکوهی که در آن هزار، تخت زیبا در لفافه ی پرده های حریر و ساتن، دور تا دور ِ آن را احاطه کرده بودند؛ صدای ِ پای ِ ما: صدای ِ چکمه های ِ مشکی و پاشنه بلند ِ او و کفش های ِ خاکی و کثیفم، در ولوله و غریو ِ شهوت رانی ِ ساکنان تخت ها، حل می شد. شرم که مولودی نامشروع بود، مثل جرعه ای اسید، ما یحتوی ِ شکمــم را می خورد و حسی شبیه به تلمبار شدن ِ توده ای مدفوع ِ رقیق در عمق ِ راست روده را، باز سازی می کرد. مـِـن مـِـن کنان، به چشمان ِ مدفون در سایه ی آبی رنگ و مژه های غرقه در ریمل، خیره شدم:" ... م... من باید... برم دستشویی..." لب های ِ برجسته و صورتی رنگش، از هم باز شدند، با صدای ِ مخمور و ولنگارش، کلماتی را ادا می کرد، گوش هایم، هنوز شنوا بودند، اما اصوات را درک نمی کردم، تنها صدایش، مثل ِ سرنگی پر از مـِــتان ِ مایع، در پشت گردنم، فرو رفت، سرما پوسته ی گرمم را، در هم مچاله می کرد. با دلشوره ی همان شرم نا مشروع، لرزان لرزان، دستم، به پاکت ِ نیم ِ خالی ِ سیگار رسید، سیگاری را در میان لب های ِ سردم گذاشتم، پاکت را به سمتش تعارف کردم، با همان نیشخند و صدای مخمور، سیگاری را از پاکت بیرون کشید. * * * پک های محکم و متوالی ام به سیگار، شیره ای نامرئی، گرم و سوزان را به لب هایم می رساند، تقریبا چربی های ِ ژولیده و آشفته ی مغزم در همان جرعه ی اسید، تحلیل می رفتند. با دست کوچک و تبدار و لبخند پر از شیطنت اش، مرا به دنبال خود می کشید، بی اختیار با او قدم بر می داشتم. پرده های ِ گلـبهی رنگ ِ تختی را کنار زد، با فشار چشمانش، لاشه ام را که حالا بیش از چند تـُن وزن داشت، بر روی ِ تخت انداخت. با شرارت چشمان ِ درنده ای که شکاری به چنگ آورده، به رویم خم شد. به هاله ی اسرار آمیزی که سایه ی ِ آبی رنگ ِ بالای ِ چشمانش، به لب های صورتی، براق و از هم گشوده اش می داد، خیره بودم. لحظه ای بعد، حرارت دستش را مستقیما" روی پوست ِ نبض دار سینه ام احساس می کردم. بازدم های ِ او را همراه با بوی ِ عطر و کرم و عصاره های آرایشی اش، در شش هایم فرو می بردم. لب هایش تکانی خورد، اصواتی نامفهوم را احساس می کردم، بی اختیار، لب هایم تکان خورد، صدایی نا واضح را احساس می کردم که از دهانم خارج می شود و در کاسه سرم، پیچ و تاب می خورد... * * * از غشای ِ پرده های گلبهی رنگ بیرون آمدم، گوش هایم سوت می کشیدند. سیگاری روشن کردم، چند قدمی برداشتم، صدای ِ شلیک گلوله ای بلند شد، درون سینه ام، چیزی ارتعاش پیدا کرد، انگار جنینی ناشناخته در سینه ام دست و پا می زد، صدای بم ِ دیگری بلند شد، قطره های سرخ رنگی را دیدم که روی زمین پخش شدند. انگار نیشتری نامرئی، پشت ِ زانو هایم را پــِی کرد، در بی وزنی بر زمین فرود آمدم، حواسم مختل شده بود. با رخوت روی زمین دراز کشیده بودم، همهمه ی گنگ و نا مفهوم ِ بدن های برهنه که به سرعت از لای پرده های تخت ها بیرون می زدند و می دویدند، نامفهوم تر می شد، هیکلی برهنه نزدیک شد، کنارم زانو زد، صورتش را که جلو آورد: محو بود، دو توده ی سیاه در هاله ی آبی و موجی صورتی رنگ. جسم ِ تار و نا واضح ِ سیاهی را روی پیشانی ام گذاشت، صدای برخورد ظریفی را شنیدم و بعد ... * * * ته سیگارش را در زیر سیگاری بلوری ِ گود، مچاله کرد. لبخندی زد و رگ برجسته ای روی شقیقه اش، ظاهر شد، جایی را در میان پیشانی اش نشان داد و گفت:" درست همین جا، گلوله از همینجا وارد ِ پیشانی ام شد و انحراف پیدا کرد و در جمجمه ام متوقف شد. در آن لحظه خونریزی ِ شدید مرا به اغما برد و دیگر چیزی نفهمیدم، اما می گفتند، آن فاحشه، بعد از شلیک به پیشانی ام، مغز خودش را هم متلاشی کرد." لبخندی زد و سیگاری روشن کرد.
پ ن: وقـتی روولوری را با شـش فـشـنگ به من بدهید، مـَگزین ِ آن را می چرخانم، دسته اش را در کف دستم می فشارم، فـشـنگی را در دهانم می گذارم و مزه ی تلخ فلزیـنـش را می چـشم و بعد، روولور و 5 فـشـنگ را به شما می دهم و فشنگ ِ خیس از بزاقم را، با پیراهنم تمیز می کنم و به شما بر می گردانم و خواهم گفت:" قصاب ها، به اسلحه نیازی ندارند... آن ها با کارد و ساتور، کارها را انجام می دهند، آن ها به اپرا گوش می دهند و مثل دختر بچه ای ابله، با مو های دم - خرگوشی و روبان های صورتی، لبخند می زنند، در حالیکه خون بر پـیـشبندشان، می پاشد..." "Julius Caesar, Act II, Scene XI" * * * قصاب در پشت آن پیشبند خونآلود و کثیف، با قداره ی پهنش، بر چیزی که روی ِ کنده ی چوبی بود، ضربه می زد. هر آن حس می کردم، چیزی که قصابی می شود، ناگهان زبان باز می کند و از درد فریاد می کشد و قصاب، سریع تر ضربه های قداره را بر آن جسم، فرود خواهد آورد؛ قصاب در هر صورت، آن جسم را که هر چیزی می توانست باشد، پاره پاره می کرد، قصاب حتما" آن را می کشت. "گربه روی شیروانی داغ، اثر تنسی ویلیامز " * * * قصاب وقتی، جنده ای را لمس می کند، این شهوت جنسی نیست، که درونش را به آشوب می کشد، بلکه، نیاز به دریدن ِ لطافت و عشوه ی دروغین ِ فاحشه، با کارد سلاخیـــست. قصاب، آن قدر تهذیب نفس کرده است، که تمام ِ تمایلات و شهواتش، در دریدن و سلاخی، خلاصه می شود. قصاب، یک قدیس تمام و کمال است، اما قدیسی (Saint) است که S اش را قلم گرفته اند. "Salazar di carnicero/Mario Vargas Llosa ، سالازار قصاب، اثر ماریو بارگاس یوسا" * * * همه چیز قبلا، گفته شده است، همه چیز قبلا نوشته شده است و دیگر چیزی برای گفتن باقی نمانده است. در این میان، وقتی قصاب و فاحشه و ... در هم می آمیزند و همه چیز یکسان ِ هم می شوند، می توانید، با بردن اسم ِ خاص ِ آن چیز، آن را درخواست کنید. و دیگر چسباندن چند کلمه، جمله و سطر برای اراجیفی در وصف ِ دوران طلایی دنیای فاحشه وار، آن قدر سخت به ذهن ِ کرم خورده ام می رسد، که دایم، در پشته ی انبوه کتاب هایم، به دنبال متنی می گردم، تا رونویسی اش کنم. "آشپزی با ماکارونی، اثر ِ ژان پل سارتر" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/07/11ساعت 12:11 توسط رضا |
|
|
و حالا… دودک [دود کوچک]، آرام آرام، رشد می کند، بر می خیزد، می رقصد، همه چیز را لگد مال می کند. طوری در اعماق نایژک ها فرو می رود که انگار می خواهد، به همه - حتی دیواره های مویرگی - ابهت و آزادگی اش را گوشزد کند. مثـل بالـشـی بزرگ که از حـداقــل چگـالی مـمـکـن ِ ماده ساخـتـه شـده بـاشــد؛ سـر را به درونــش فـرو می کشد، آن را در کامش می گـذارد و شـروع به مکـیـدن مغـز می کنـد، آرام تـمـامی زنگار و کـبـلـه هـای ِ مغز در بزاق ِ سرد و مرطوبش، حل می شوند و نوای ملایـمی از 12 O'clock ِ ونجلیز به گوش می رسد. دودک، ترکیبی از حالات گاز و مایع است، یک رطـوبـت سرد و چسـبـنـاک، یک مغـناطـیـس جادویی که نه تـنـها تـمام قطعات مرئی و نامرئی ِ فلزی را از بدن جدا می کند، بلکه وزن را هم از کالبد ِ در هم تنیده ی سرخ رگ ها و سیاه رگ ها و رشته های عضـلانی و بافت های چربی و توده های سلولی، می رباید؛ تا بتوان، بی تعلق، رها و سبک، در رشته های ِ خنک و مرطوبش، ذهن را به دَوَران انداخت و از ماورای ِ تـنـدیــس های ِ ایستاده بر عالمی از پـالس های الکتریکی و چفت و بسط های نازک فلزی در قالب های ِ پر پیچ و خم ِ سبز رنگ، بدون هیچ یک از حواس؛ تمام ِ پیرامون ِ خـشک و لم یزرع را در بی کرانه ی ادراکی برگرفته از رقص ِ بر رشته های سرد و مرطوب، در غــرقـاب ِ نـقره ای رنگ درخشان، فرو برد و آسان تر، بی قید و بند تر، در تار های ِ سرد و خیس ِ این میدانی که دائم در حال تبخیر و میعان است و خنکایـش، هر آن بـیـشـتـر و بـیـشـتـر می شود؛ چیزی به نام ِ "لذت" را، تجربه کرد و به آسانی کرخت شد. * * * و اما حالا... من، تمام ِ خشم را، باز هم در درون توده هایم، می بلعم و ضرب ِ ذخمه های شلاق، بر پیشانی، بر مغزم؛ حرارتی به جای می گذارد، که آن را هم می بایست بلعید. بلعیدنی که هیچ دفعی ندارد و تلمبار شدنی، تا حدود ضربان هایی که قبل از هر انفجاری متولد می شوند. مویرگ های بیچاره، در مچ ِ پاهایم - در زیر این فشار ِ یکدهــُــم ِ تــُــنی - پاره پاره می شوند، تا من، نشسته بر مــنبری از پلاستیک، با پولک های پلاستیکی، تظاهر به بودن، وجود داشتن، حضور داشتن، مفید بودن و حیات داشتن، کنم و این مویرگ های کوچک، با نبض هایم، منفجر شوند و در زیر لایه ای نیمه شفاف، از پوست مچ پایم، نقطه هایی سرخ رنگ به جا بگذارند و این واسکولیت ِ افسانه ای [Vasculite]، یادآور ِ همان اسطوره ی هـِـنــُــخ شـــُــن لـــَـین [Henoch Schönlein]، در چهار یا پنج سال ِ پیش است، در زمان ِ تبعید، در انتهای دالان ِ کوچه ی مسجد ِ فخرآباد، در زمانی دیگر، در مکانی دیگر و در اسارت جوندگان و خزندگانی از ماورای افق های ِ شناخته شده ی ماوای انسان ها، جایی فراتر از دنیای ِ تاریک گـایــا [Gaia]. * * * و حالا... مرور ِ روزهایـیــست، در گذشته ای نه چندان دور؛ روز هایی در انزوایی خوابآلود و آسیاب شدن در کحل آن چشمان اسپانیایی، ظهر هایی در زیر آفتاب تنبل زمستان، بر توده ای از آسفالت یخ زده و قدم هایی با احتیاط و شب هایی، در خانه هایی، با مه ای سنگین از دود خوش سیگار و روانی فسرده و مغموم و شاید حرف هایی، تا طلوع خورشید و دوباره خواب و افطار ناشتایی هم با آخرین باقیماندگان ِ پاکت های ِ سرخ با آن عقاب ِ طلایی ِ رها. و حالا باز، دردی که در توده ها، دمیده می شود و افزایش آن تلمبار ِ غوغایی. مرور نیمه شب هایی سرد، در ایستگاه اتوبوس، با طعم آبـجو هایی که اسلام آورده اند و مردی چاق که با دمپایی های طوسی، در برف، قدم می زد و بهترین سیگار هایی را که با او می شود کشید. * * * و حالا... امروز، یا دیروز یا هر روز دیگر، زوج ِ پایه گذار ِ اصلی ِ اندام هایم و همه، به من تبریک می گویند و من چون تندیسی، در زیر ِ پارچه ای بزرگ مخفی می مانم و با دلهره، انتظار می کشم تا با صدای ِ کف زدن ها، پارچه را از رویم بکشند و از پیله درآمدن ِ دوباره ام را ببینند؛ همه ی پروانه ها زمانی، در زیر ساقه ای، در خلوتگاهی پر از سبزینه، دوباره، پیله ای بر گرد خود می تـنـند، بال ها و شاخک هایشان را در آن مخفی می کنند و چشم به راه می مانند، تا به صورت کرمی، از پیله ی دومشان بیرون بیایند، و آن بیرون، در اوج های فراتر از ادراک، در جمود ِ فولاد و پلاستیک و الکتریسیته، به کلونی بـپـیـوندند. و حالاست که دیگر من، برده ای شده ام، که از دستورات تخطی نخواهم کرد و به زودی دگردیسی ام کامل خواهد شد. باشد تا در کلونی، کاغذ هایی، معادل ِ کالبد ِ خونآلودم، به چنگ آورم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/07/01ساعت 22:58 توسط رضا |
|
|
Old navy's bullshits پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و همین است آنچه دارم
و ندارم رویــا رویای ناب |
|
RSS
|