تبليغاتX
دریانورد و دریازدگی
شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست)

 

Act I, Scene I

 

حاج [...] آقا، در حالی که شکمش در پـیـراهن راه راه آبی، متورم بود و روی کمربند ِ رنگ و رو رفته، افتاده بود و یک پلاستیک حاوی ِ یک سطل ماست ِ [...]، یک بسته ی 9 عددی تخم مرغ ِ [...] و دو عدد سـُـس ِ مایونز ِ [...] در دست چپش بود و پلاستیک دیگری، حاوی ِ چند عدد کاهو و فلفل دلمه ای و سبزی خوردن در دست راستش بود و سیگار باریک و کوچک ِ [...]، در گوشه ی لبش دود می کرد، وارد خانه شد و با طمطراق ِ پادشاهی که توسعه ی ارضی به مُلکش داده باشد، کل خرید را به دست همسرش، سپرد و آتش سیگار را با رطوبت مانده در کف ِ سینک ِ ظرفشویی ِ آشپز خانه، خاموش کرد و فیلتر ِ کوچک نارنجی را در بازار مکاره ی نایلون ِ سیاه ِ سطل زباله، انداخت.

پیراهن و شلوار سورمه ای رنگش را در می آورد و به چوب لباسی کهنه، می آویزدشان و پیژامه ی سفید با راه راه های درشت طوسی رنگ را، می پوشد و با عجله به سمت دستشوی می رود.

 

Act I, Scene II

 

حاج [...] آقا، که از خوردن نهار، فارغ شده است، با زبان و انگشت اشاره اش، مشغول پاک سازی ِ لثه ها و لابه لای ِ درز دندان هایش، می شود و به بالش های ِ بر هم نهاده، تکیه می زند و [...] خانم هم که سفره را جمع کرده، می آید و کنارش می نشیند و تلویزیون را روشن می کند.

 

Act I, Scene III

 

[...] خانم: میگن، سربازای ِ اِمریکایی، ساختمون ِ بوش رو با هواپیما، خراب کردن، ذلیل بشه بوش!

 

حاج [...] آقا: ایشالا... بقال ِ سر ِ کوچمون،[...] آقا، آشناشون، توی اداره ی ِ [...] کار می کنه، می گفت اینا همش سیاست پشت پردشونه! اسرایـیـل به [...] پول داده، که ساختمونای امریکا رو منفجر کنن!

 

[...] خانم: دنیا داره مکافاته؛... اینقدر آدم توی [...] و [...] کشتن، حالا ببین! خدا، تیکه تیکــشون کرد!

 

حاج [...] آقا: بعــــله! ... راستی! خانوم ِ [...] و شوهرش که رفتن امریکا... نکنه بیگناه خونشون ریخته باشه؟!...

 

[...] خانم: همیشه، کاس کوزه ها، سر ِ ما بد بخت بیچاره ها می شکنه دیگه!

 

حاج [...] آقا: باور کن به جون ِ بــَــچـَـم [...]، همین فرداست که دوباره بنزین رو گرون کنن.

 

[...] خانم: اِاِاِاِاِ...! یعنی طلا هم گرون می شه دیگه!؟ خـُب خوبه، اون دسبند و سینه ریز رو می فروشیم و می دیم [...] جون، قسط ِ ماشینش رو بده، طفلی بعد عمری که صاب ماشین شد، باید حالا حالاها قسط و نزول بده.

 

حاج [...] آقا: بفرما خانوم! تو روز ِ روشن، نزول می خورن اونوقت دلمون خوشه مملکتمون اسلامیه!

 

[...] خانم: واللا به خدا خیلی بد شده! دیروز عصری با [...] خانوم، زن ِ اوس [...] ِ بنا، رفتیم بازار کویتی ها، چار تا تیکه لباس واسه سیسمونی ِ نوه اش بخره، دم ِ سینما [...]، نمی دونی حاجی چه وضعیتی بود! دختر و پسر تو هم می لولیدن، با چه سر و وضعی می آن تو خیابون...

 

حاج [...] آقا: همش تقصیر همین [...] ِ از خدا بی خبره، از وقتی رو کار اومده، دخترا روسریشون هر روز می ره عقب تر... دیگه تخم ِ حیا و عفت رو ملخ خورد...

 

[...] خانم: همش ماله همین ماهـباره ی کوفتیه! اسراییلیا و امریکاییا درست می کنن اینا رو دیگه... خدا به خاک سیاه بنشوندشون با این کثافت کاریا که یاد جوونای مردم می دن!

 

حاج [...] آقا که کم کم پلک هایش سنگین شده، چند بالش را کنار می گذارد و دراز می کشد؛ در حالی که بیضه هایش را می خاراند و چشمانش را بر هم می گذارد و می گوید: " خدا لعنتشون کنه... بی پدر مادر ها که چشم دارن روی این آب و خاک... "

 

حاج [...] آقا، به خواب می رود و [...] خانم، تکرار سریال دیشب را از تلویزیون تماشا می کند.

 

Curtain

 

Act II, Scene I

 

چند وقتی می گذرد، همه در مورد ِ وقایع یازده سپتامبر، به درجه ی کارشناسی ِ ارشد می رسند، همگی، رنگ لباس ِ زیر ِ [...] و [...] و ... را می دانند و برای گیس گلاب ِ جمعیت ِ ضد امـپریالیستی(بالاخص از نوع ِ اَمـِـریکن)، یک انسان چاق، با ریش ِ تـُـنک و کوسه وار، که یادآور ِ شخص ِ [...] است، از کوچه ها پیدایش می شود و یک جایزه ی اسکار دریافت می کند و در نطق گیرایی که پس از دریافت ِ تندیس ِ طلایی اسکار، ایراد می کند، به نکاتی خاص اشاره می کند، من جمله ی آنها، می توان به موارد زیر اشاره کرد:" ... در حالی که همه چیز خیلی بد است و نان ِ سنگک ِ درسته از گلویمان پایین نمی رود، در انتخاباتی جعلی، این بوش ِ [...] ِ [...] ِ [...] ِ [...]، رای می آورد و..." و مضمون سخنان وی را می توان به این صورت مطرح نمود که: آنانی که در خط امام نیستند، آنانی که، خون ِ شهدا را پایمال می کنند، [...] ِ مان در [...] ِ خواهران ِ یکی یکی یشان، - و برای تاکید بیشتر - [...] ِ مان در [...] ِ خواهران یکی یکی یشان.911

 

Act II, Scene II

 

چند وقت ِ دیگر می گذرد و فیلمی از همان انسان ِ چاق، برای ِ بار ِ [...]اُم، در شبکه ای از شبکه های ِ صدا و سیمای جمهوری ِ اسلامی ِ [...]، پخش می شود و حاج [...] آقا و [...] خانم، روبروی تلویزیون، در حال ِ خواب و بیداری، آن فیلم کذایی را تماشا می کنند و فردا، هرچه را به یاد بیاورند، تعریف می کنند و مداما" برای پدر و مادر آن انسان چاق، طلب ِ آمرزش می کنند.

 

Curtain

 

____________________________________________

 

نتیجه گیری ِ [...]: اصولا تا وقتی که [...] هست، باید [...] و[...] و [...] ِ مردم ِ همیشه در صحنه ی ِ [...] را، [...].

 

نتیجه گیری هیاتی- مذهبی: برای ِ شادی ارواح ِ طیبه ی ِ شهدای یازده سپتامبر و روح پرفتوح ِ جرج واشینگتون(ره)، الـــــــــفـــــــــــــــــــــــــــاتحه مــــــــــع الــــــــــــصـلوات!

 

نتیجه گیری ِ آمریکایی: Yo! Motha' fuckin' terrorist! Plz don' fuck our motha fuckin' ass!

 

نتیجه گیری ِ ناسیونالیستی: تا با ونزوئــلا و گامبیا و بورکینافاسو و ... روابط دوستانه داری! غم ِ دنیای ِ دنی چند خوری؟ باده بخور و با هوگو چاوس، لامبادا برقص!

 

نتیجه گیری هایــژینیک: قبل و بعد از خوردن ِ مدفوع ِ اضافه، گاردتان را بسته نگاه دارید تا با مشت ِ محکم ِ عناصر ِ [...]، دندان های مبارکتان، اوف، نشوند.

 

نتیجه گیری فــُلکلور:

-: حسنی* می آی بریم حموم؟

-: نه، نمیام!

-: حسنی می آی [...]؟

-: نه، نمیام!

-: حسنی می آی [...]؟

-: نه، نمیام!

-: حسنی می آی یه میز گرد پیرامون ِ وقایع یازده سپتامبر، بگذاریم؟

-: بــــــــــعله! با کمال میل!

 

 

 

* حسنی فوق، خوشبختانه، هیچ نسبتی، اعم از دور یا نزدیک یا بین شهری، با فرزاد حسنی ِ [...] که توانا ترین مجری ِ جهان اسلام است، ندارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/20ساعت 13:46  توسط رضا | 

 

روز ها، سیاه است.

کرم ها در هم، می لولند؛ دایم برای تناول و تناسل، دست و پا می زنند، دریده می شوند، قطعه قطعه می شوند و یا آرام می خـشـکـنـد؛ اما به هر حال کرم ها می میرند، به خوبی هم می میرند، کرم ها با مهارت می میرند!

 

کرم ها، در تاریکی، می خزند، پـژوهش می کنند و چون خالقی قهار، تمدنی شگرف می آفرینند و در باز نشستگی، در گوشه ای می نشیـنـند، در سمت راست اعدادی، صفر هایی را می گذارند و با رضایت باطنی، دستـپخت ِ سال هایشان را نظاره می کنند، تا آرام آرام، در مکانی، مدفون شوند.

 

روزها سیاه، کوچه ها تاریک و همه جا در حصار بلند ِ دیــــوار های تیره ی حاصل از صندوقچه های حاوی ِ ارقامی با صفر های زیاد است.

 

قدم زدن، راه رفتن روی دو پا و سایر ادا واطوار های انسان گونه را فراموش کن! تو دیگر در بین کرم ها زندگی می کنی، وانمود کن، تو هم کرمی هستی، باید، خزیدن را آغاز کنی.

 

در قاب ِ سیاه ِ روزمرگی ها، در زیر خروارها؛ سایه ی دُمل های ِ پر از میکرواُرگانیسم و قواعد و تابو های ِ نا مرئی، با تنها نور ِ کوچه ها - شـبـتـاب های سرخ سیگارها و فانوس های کم سو - کورمال کورمال، در میان زباله دان ها، در لوله های سیمانی ِ فاضلاب، آرام و یکنواخت، به خزیدن ادامه بده؛ با فریاد های کـشیده و ناکشیده ات، با خونابه ای که از چشمان قی کرده ات به روی گونه های چروکیده ات سُریده و با آب بینی ات مخلوط شده و با آن صفرای ِ تلخ مزه ای که مدام روی زبان باردارت، مزه مزه اش می کنی، با همه ی این هایی که متعلق به تو هستند، به خزیدن ِ یکنواخـتـت ادامه بده...thunder bolt

اما چیزی هست، که دستت را فلج می کند، تا رگهای مچــت را پاره پاره نکنی، همان چیزی که، پاهایت را به چارپایه میخ می کند، تا حلق آویز نشوی، چیزی که در گوشه ای، از تو جا گرفته، و گاهی انقباضش را حس می کنی... و تو هستی که می خواهی رها شوی، تا در روشنایی ِ نابی، خالص بشوی، به اصالت بازگردی، و در روشنایی، با پالایشی شگرف، بلوغـی را ماورای افزایش موها و حجم ها، پـیـدا کنی.

آری در روشنایی ِ ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/16ساعت 6:55  توسط رضا | 
 

  

پیر ها، می آیند، با چمدان های پر می آیند، پیر ها می آیند، با پوستی بشاش، با لبخندی تلخ از برگشتن و شاد از بازگشتن، پیر ها می آیند، با جیب های خالی، با بوسه هایی همراه بوی سیر، پیر ها می آیند و آن پسر ِ عینکی ِ ریشو، که دویست روز، از اخراجش می گذشت؛ آن پسر که قرص هایش را به موقع می خورد، آن پسر که سواد خواندن ندارد و فقط سواد نوشتن دارد، آن پسر ِ عوضی، که وقتی سیگار ندارد، اراجیفش را می نویسد، آن پسر که فقط  نگران تعویض پاکت های خالی ِ سیگار است، آن پسر که فقیر است، آن پسر که فاسدترین و شهره ترین لکاته ی شهر، دوستـش می دارد، آن پسر که باید مغزش با بـُمبارد ِ چکش، به رب گوجه فرنگی تبدیل بشود، با چشم های وغ زده و خواب آلود از پشت شیشه ی قطور عینکش، به دست ها و لب های پــــــــــیـــــــــــــرها، خیره می ماند، تا شاید، آن اتفاق لعنتی، آن فرصت استـثـنـایی، با کاتالیزور ِ موج ارتعاشات هوای هنجره ها و بادی لــنـگوئــج ِ پر از آرتروز آن ها، رخ دهد...

*  *  *

آن بیرون، جایی به اندازه ی پوست ِ پسته هم نداری، تا بی دغدغه سیگارت را بکشی، شمشاد هایی را با ادرارت سیراب کنی؛ لابد می دانی که زندگی چرخه اش را حفظ می کند، ادرار ِ تو یا دیگری، اهمیتی ندارد، مهم، همان چیزیست که بخار شود و به آسمان رود و ما بقی چرخه ی سرسام آورش را برای میلیارد ها سال ادامه دهد و همین طور، سایر چرخه ها و گردش ها و فعل و انفعالات و همه ی لوپ های مزخرف و بی انتها - که در عین حال، اهمیت چشمــگیری هم دارند و بدون آن ها، جان اهل ِ عالـَـم، از مقعد و احتمالا سایر سوراخ سمبه های بدنشان بیرون می زند؛ - همه ی آن ها، بدون نیاز به من، تو، او و سایر ضمایر جمع؛ به چرخیدن و چرخیدن ادامه می دهند؛ پس آن بیرون هیچ نیازی به تو نیست!

 

همیـن طـور، بهـتر است، شاید چـون راحت تر باشی و حتی لکاته ای هم واقعا برای ِ تو خلق نـشـده اسـت، که آن بـیـرون، دنبال ِ حجمی به اندازه ی پوست ِ پسته بگردی، تا بی اعتنا، در آن جا، حرف بزنی، بـخـنـدی و بازی ِ امتداد ِ بقا را، با لکاته ات، انجام دهی، پس حدالمقدور سعی کن با همین پوسیدن در انزوا و شلوغی، کارت را یکسره کنی، چون آن بیرون، مردم از درون خواهان درد کشیدن هستند، هرچند که در ظاهر چیز دیگری می گویند، اما از همان اول، دور هم جمع شدند، متمدن شدند، تا برای یکدیگر دردسر درست کنند، و دنیای با شکوهشان را هر روز متمدن تر از روز قبل به پیش برانند.

*  *  *

و راس ساعت نه و پانزده دقیقه ی صبح...

پــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــرها، صبحانه را می خورند، نان ِ سنگــک ِ داغ، حتی هنوز چند قلوه سنگ ِ خاکستری هم به نان چسبیده اند. یک لیوان شیر و عسل، خامه، و البته، پنیر لیقوان، با متعفن ترین بوی ِ قابل تصور و ادراک ِ بشر.

پیرمرد، با ولع لـقـمه ی بزرگی از نان و پنیر فوق را، در حلقومش جا می دهد، در حالی که به سرعت، نان سنگک و پنیر و بزاق دهانـش، که مـدام بـیشتر و بـیشتر می شود را، می جود، می گوید که حاضر است، کل ِ زایان را بدهد برای تکه ای نان ِ سنگک و پنیر لیقوان.

*  *  *

و تو، پسر ِ عینکی، با مو های سفید، با کفش ِ واکس نخورده و کثیف، جلیقه ی سرمه ای را بر تن کن، بیرون بزن، سیگار روشن کن، در آرامش، زیر سایه ی چند بـیـد مجنون و سپیدار و چنار، بـنـشـیـن و در آرامش باش، چون من، فالگیر هستم، و آینده ات را می بینم که آرام در توی این جلیقه ها، در روی ته سیگار هایی که له می کنی، پیر تر و پیر تر می شوی، سفیدی ِ مو به ریش هایت هم سرایت می کند، دوستانت، در لذائذ و مصائب ِ زندگی متاهلی شان، کم کم، مطرودت می کنند، و تو سرفه هایت شدید تر می شود، لب هایت تیره و کدر می شود و روزی که آخرین سیگارت را خاموش خواهی کرد، بعد از چند روز، همسایه ها، با بوی فساد و تعفن جنازه، به سراغت می آیند و پس از مدتی، شاید خواهر زاده هایت، بیایند، و تو را به گوری بسپارند با تمام ِ آرزو ها و آرزو ها و آرزو هایت، در عمق خاک، در کفن ِ سپید.

و با تنها گذاردن جمجمه ات، عازم دوزخ می شوی.

*  *  *

با دیدنت، می دانی چه تصاویری از ذهنم عبور می کنند؟ اول از همه، سه کنج ِ دیوار چرک مرده ای و صفحه ی سیاه رنگ ساعتی با عقربه ها و اعدادی به رنگ ِ سفید، که عقربه ی کوتاه و خـپل ِ ساعت شمار، با سرعتی زیاد چرخه ی 12 تا 12 را، بارها و بارها، طی می کند و صدای ِ قاری ِ میان سالی، که کنار سنگی مشکی رنگ - با همان اراجیفی که روی ِ هر سنگ گوری می نویسند. - نشسته است و چند زن و مرد ِ مسن هم، آن اطراف می پـلـکـنـد و خرما های جور واجور خیراتی را در حفره ی دهانشان می تپانـنـد...

می بینی! حتی با دیدن تو، مغموم ترین ِ صحنه ها، در ذهن آدمی، رنگ می گیرند، پس سعی خودت را بکن، تا زودتر، خودت را دور بیاندازی و به ما در به انجام رساندن رسالت ِ متمدنانه ی شهروندیـــمان، کمک کنی!

باشد، تا آمرزیده شوی!let's hammer him today

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/07ساعت 17:52  توسط رضا | 
 
Old navy's bullshits
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و همین است آنچه دارم
و ندارم
رویــا
رویای ناب

نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
همرزم
گاه نـــــــــــــــــــــــــوشت
علیــــــــــــــفــــ
خوابـــــــــــگرد
بــــــــــادوم
J'apprends le français
زرد مـــــــلجه
MC. H
سیاه مشق ذهن خاکــستری
هـــشـت
طلسم معــــــــجزت
امپراطوری مردی بزرگ، با سیگار های کتانی
واحـــــــــــــــــــــــــــــــــه
جوان پـــــــــــیر
قطعات گمشده ی یک رویــــــــــــــا
Mithridates the Great
روهــام نوشت
روزبــــهــــی هـــــــــــــــــــــا
الاغـــک یونجه فهم
درخــــــــــــــــــــــــــــت
شخص ثالث(علیه الســلام)
قورماغه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان