![]() |
![]() |
|
| شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست) |
|
تو که در خط مقدم ایستاده ای، تو که در هرج و مرج قدرت گرفته ای، گوش هایت را تیز کن، می شنوی؟ ژنرال است که فریاد می زند، " پــیــشروی کن، خطوط را بشکن و نفوذ کن! این یک دستور است." می شنوی؟ باید به این قانون پوچ و خود محورانه ی ژنرال، تن بدهی؛ به این انضباط ابلهانه و تمام هرج و مرج قوی ودرونیت را، قربانی ِ این نظم انفعالی کنی. هی! تو که آخرین فشنگ را خواهی داشت، تو که در خط مقدم، بدن های لت و پار را می بینی، تو که صدای او را می شناسی، تو که به او سلام نظامی می دهی، تو که غرق شوق هستی، تا او مدالی بر سینه ات بــنــشاند، تو که در خط مقدم، لباس هایت با خون و عرق و اشک، خیس می شود، تو که بینی ات با بوی باروت و تعفن نعش ها پر می شود و صدای انفجار ها، گوش هایت را کر می کند، فریاد های کمک خواهی ِ هیکل های عضلانی را خواهی شنید؛ می بینی از آن غرور و چشم غره ها و غمزه های قدرتمنداته، جز التماس، دریوزگی، خواهش، تمنا، استرحام و نکبت ِ آن انضباط ِ لعنتی، چیزی نمانده است، حالا که تنها یک فشنگ برایت مانده، آن را به کدام هدف، شلیک خواهی کرد؟ هی! تو که به خواست ِ پدر، رهسپار ِ تبعید می شوی، تو که جلوی ژنرال، آنقدر پایت را به زمین می کوبی، تا پاشنه ی پایت، درد بگیرد؛ ترک بخورد؛ ملتهب شود؛ متلاشی بشود، تو که مثل سگی هار، اما نجیب، روی زمین دراز می کشی و با چشمان رقت بار، به دست هایشان، خیره می مانی، و هر که را که بگوید، خواهی درید و برای تبسم و رضایت باطنی اش، تسلیم ِ سلاخ خانه می شوی، واقعا می دانی، آخرین فشنگ را به کجا خواهی شلیک کرد؟ تو که در لباس محافظ و ماسک ِ روی صورتت، تمام ِ ژنرال ها را در آن آزمایشگاه ِ تماما ً استریل و سترون شده، از سلولی کوچک، پرورش دادی و به آنها دست دادن را آموزش دادی، تو که تمام هرزه ها را به همسری گرفتی، تا نطفه ی پدر ها را در درونشان، بکاری، اصلا به این فکر نبودی که روزی آنها قصد تبعید کودکان تو را خواهند داشت؟ و ژنرال ها، با تمام قوا، به ضرب ِ باروت و آهن و دود، فرزندانت را خواهند درید و با سرور و افتخار، با پیچاندن همان پرچم سه رنگ؛ قهوه ای، سرخ و سیاه؛ بر تابوتشان، آن ها را، به اعماق گورستان، می فرستند؟ اصلا هیچ وقت، فشنگی داشته ای، تا راجع به آخرینــشان فکر کنی؟ هی! تو! کودک عزیزم! وقتی آن بمب، منفجر شد و کمی از دست و پایت را جدا کرد؛ وقتی آن کودک ِ شبیه به خودت، با تنفر، سرنیزه را لا به لای روده هایت جا داد؛ وقتی تنها، آخرین فشنگ برایت ماند، رو به کودک ِ شبیه خودت بکن، از او بخواه که سرنیزه اش را بیرون بکشد، هر چند که لباس هایتان فرق می کند، هر چند که زبان ِ همدیگر را نمی فهمید، اما آخرین فشنگ را در دستش بگذار. از دست دادن خون زیاد، تو را به اغما می برد و در بیهوشی خواهی مرد. هر چند که نمی دانستی با آخرین فشنگ چه کنی، اما باید کسی، بلاخره، آخرین فشنگ را داشته باشد، تا خوب فکر کند و بداند که آن را کجا شلیک کند، واقعا ً کسی هست که بداند، آخرین فشنگ را باید کجا شلیک کرد؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/05/19ساعت 5:26 توسط رضا |
|
|
جاده روبرو، ماشین و آتش که پشت به پشت زده می شود، هوا می سوزد، آهن زاده ها داغ می کنند. امتحان، تمام می شود. دستمالی کردن گزینه ها و ذرات کربن با همراهی ِ پیرمردانی که بوی مرگ می دهند، دانشگاه را تسخیر کرده است. آقای دکتر روزگاری ترافیک درس می داد، روزی هم رسید، که برخلاف همیشه، از علم به قدرت پل می زند. از دانشگاه و علم چیزی جز نام پاستور باقی نمی ماند. به آنجا که آمد رنگش به کبودی می زد، سخنرانی، انتخابات، انجماد تعفن در بینی. سوال ها را که پرسیدند، ترافیک شد. آن یکی آمد و- سوال کننده - را از جلسه اخراج کردند. او که آن روز صندل قهوه ای به پا داشت و در آن سالن بزرگ هیچ صندلیــی برایش پیدا نشد؛ صد و نه روز ِ بعد، اخراج شد. اخرج، یُخرج، اخراج. استارت زد؛ غر می زند، خاموش می شود، رشوه می گـیـرد. استارت زد؛ چشم ها خواب را التماس می کنند، لب ها در پی انگشتان باز شده، گرد می شوند، آتش می زند، آسمان پایـیـن می آید، ذوب می شود، تبخــیر می شود، بالا می رود، تصویر یک سنگ قبر در ذهن جان می گیرد، پرتاب می شود به ذهن آن یکی و تصویر مه آلود در خیابان ها می چرخد؛ " تن تو ظهر تابسـتـونُ به یادم میاره..." جاده روبرو، پدال گاز به خس خس کردن افتاده است، آتش، عطش و آب معدنی های خنک. حراست آستان جلویت سبز می شود، مردان ِ چاق با ته ریش هایی چسـبـیـده به صورت گوشت آلودشان، چشم بند، پیکان کـرم، خیابان کوهسنگی و زمستان و تبعید و زندگی و نکبتی که حتی لابه لای ِ سماع ِ دود های سیگار هم، محو نمی شد. رد نمی کنی، آنها میزبانــنــد و تو میهمان، مناسب نیست رد کردن ِ دستشان. بعدی و پشت بندش بعدی های دیگر، گیج می شوی و حرفهایی هستند که دوست نداری بشنوی، پس نمی شنوی؛ "... از پنجه تقدیر من کی رهایم... ای که تو دادی جانم... گو به من تا کی بمانم؟... آدمی چون آدمک... مخلوقی سرگردانم..." حکم هنوز صادر نشده بود، سرگردانی و میخ شدن به آدم هایی که رذالت ازچشمانشان حلق آویز شده بود، خانه مرتب نیست، خانه مرتب نبود، سکوت کالبد ساختمان چهارده طبقه را به تسخیر خود در آورده بود و ترس از وجب به وجب آن بالا می رفت، ذهن، مدام میان خانه و دانشگاه در حرکت بود، فریدون فریاد می زد؛ خانه پُر می شد: " غم تنهایی اسیرت می کنه... تا بخوای بـجُـنـبـی پیرت میکنه..." جایی بین "اشتهارد" و "بوئین زهرا"، سمت چپ، می پـیـچـد و باز هم خاک است و عادتش به گرمای شاش، ماشین نفس نفس می زند، به هوای زیادی تجاوز کرده است، میان این جاده ی خاکی، سوله ای نیمه ساز است و دست راست، جاده ای که نیمه اش تازه آسفالت شده و نیمه ی دیگرش هنوز خاکیــست، از میان ِ "آب باریک"- روستایی کوچک و بی سر وصدا - می گذرد و پس از چشمه، مستقیم به آنجا می رسد. گورستان، دویست متری بالاتر از خانه های ِ ساکنان ِ "قــُـرقــُـرک" است. ماشین را راه نمی دهند؛ ملک شخصی است گورستان؟! تـنها بود، تـنها بودیم و چه خوب جایی برای مردن پیدا کرده بود؛ "من از تبار پاک ِ آریایی... قشنـگـتـرین قـصـیـده ی ِ رهــــایـی... " نوشته ی مردی بزرگ، با کمی تغییرات. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/05/16ساعت 3:51 توسط رضا |
|
|
پدر! اجازه می دهی، بمبی به خود ببندم و خودم را در کنار جــــنـــــدگان منفجر کنم؟ آیا اجازه هست، بعد از زدن دکمه ی بمب، تکه پاره های بدنم و استخوان های شکسته ام، به اطراف پخش شوند؟ پدر اگر جنده ای را بترکانم، آن وقت خدا مرا دوست خواهد داشت؟ پدر، کمی پول به من قرض می دهی، تا قبل از انفجارم، گشتی بزنم؟ پدر، وقتی جنده ای مرا لمس کرد، اجازه دارم تحریک بشوم؟ پدر، جنده ها اکثرا مونث هستند؟ پدر، خدا، جنده های بیچاره را دوست ندارد؟ پدر، آیا جنده ها، بیمه هم دارند؟ بیمه ی از کار افتادگی چه طور؟ پدر، آیا جنده ها ارضا هم می شوند؟ پدر، آیا واقعا، خدا، جنده ها را آفرید، تا من آنها را بترکانم؟ آیا من هم، هم شان آنها هستم، که همراه با ایشان منفجر می شوم؟ پدر، آیا ما همه نزد خدا یکسانیم؟ *** -: این منوی جندگان ِ ماست، قیمت هر کدام کنارشان نوشته شده است. -: ببخشید، شما جنده هایتان را از کجا می آورید؟ -: اکثرشان را به طور عمده از کارخانه خریداری می کنیم. -: اوه! جالب است، آیا این کارخانه، بازدید برای عموم هم دارد؟ -: صد در صد! الان می گردم و نشانی اش را پیدا می کنم... *** به کارخانه ی ما خوش آمدید، ما در این کارخانه، اکثر اجناس و اقلام مورد نیاز را برای شهروندانمان، به طور انبوه می سازیم. لطفا از این طرف!... اینجا بخش تسلیحات است، انواع سلاح های سرد و اتومات و نیمه اتومات در اینجا ساخته می شوند، این ها تبر های جنگی هستند، با آلیاژ آلومنیوم - تیتانیوم، مقاوم، تیز و بسیار سبک، این ها هم مدل های اکسکالیبر هستند، شمشیر های زیبا و خوش دست. این هم اسنایپ ASSAULT k8 با گلوله های ژیروسکوپی ِ جیوه - کادمیومی و با خرج ِ صد درصد تی ان تی، برد ِ مفید شلیک این اسلحه ی فول اتومات، 10 کیلومتر است و مجهز به دوربین دیجیتال با لنز ِ FK200 و خشاب ِ 5 ، 10 و 20 گلوله ای می باشد، این هم بمب ِ هوشمند است، برای فعالیت های انتحاری، بدون کوچکترین آسیبی به حمل کننده ی بمب و با این بمب، می توانید بارها و بارها خود را در میان جمعیت منفجر کنید و لذت ببرید. لطفا از این طرف!... اینجا واحد مدیکال کارخانه است، ما موفق به ساخت بهترین دستگاه های ترمیم گر شده ایم، حتی اگر از چرخ گوشت هم عبور کنید، با این دستگاه ها، امکان ترمیم شما وجود دارد، آیا کسی داوطلب امتحان دستگاه هست؟ شما آقا، بفرمایید اینجا، لطفا دهانتان را باز کنید و بگویید آآآآآآآآآ تا من گلوله ای در دهانتان شلیک کنم! [لوله ی کلت کمری را در دهان مرد چپاند، صدای انفجار کوچکی به گوش رسید و تکه های مغز و جمجمه ی مرد روی زمین افتاد، چند کارگر، جنازه را بردند و مشغول تی کشیدن ِ زمین و پاک کردن دلمه های خون و خونابه شدند، صدای کف زدن ِ حضار بلند شد.] بله! اندکی طول می کشد، لطفا از این طرف!... این قسمت، بخش ِ بیوماشین است، لطفا برای جلوگیری از خطرات احتمالی بیو هزارد، ماسک و لباس ایمنی به تن کنید. [مردی که مغزش متلاشی شده بود، به حضار پیوست، در حالی که پشت سرش را می خاراند، لباس ایمنی را به تن می کرد.] بله در این قسمت، ما انواع انسان ها و حیوانات مورد نیاز و علاقه ی شما را می سازیم، تنها مواد خامی که در اینجا استفاده می شود، انواع اسپرم است، که در بشکه های 220 لیتری به کارخانه آورده می شوند... *** پدر امروز، کارخانه را دیدم، چه قدر زیبا و رویای بود، کاش تو هم آنجا بودی، این کیف هم هدیه ی کارخانه به بازدید کننده هاست، چند محصول هم در آن هست، بگذار ببینم، یک بمب هست، و ... اوه، پدر، چه عالی، اینجا را ببین، یک جنده هم اینجا گذاشته اند! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/05/12ساعت 16:15 توسط رضا |
|
|
پدرسگ! جنگ را فراموش کن و به اسلحه ها و سگ ها کمی استراحت بده! سگ ها هم شاید گاهی حوصله شان سر برود و بخواهند روی تخت خواب دونفره، شیطنت کنند و دلشان نمی خواهد، چشم های لوچ تو را پشت پنجره ببینند و یا صدای خش دارت را بشنوند، که آنها را برای جنگ فرا می خوانی، و شاید گاهی بخواهند، در آسمان ِ آبی، با تلالو خورشید و به همراه دسته های پرستوی مهاجر، در رومانتیک ِ محضی، پرواز کنند و در آخر، با پاشنه ی هر دو پایشان، از ارتفاع ِ 1000 فوتی سقوط آزاد را تجربه کنند و در صورت و علی الخصوص دهان ِ ژنرال ها و افسر های مافوق فرود بیایند. * * * -: می دانم! من باید دهانم را بخیه بزنم، گوش هایم را با سیمان پر کنم و روی سوراخ های سیاه دماغم ماسکی بگذارم. درون ِ من پر از کثافت است، هیچ وقت به توالت نرفته ام! نمی دانم توالت چیست! -: بسیار ساده است، مکانی که اوج تمدن انسانی و تفاوت دوم انسان و حیوان است، جایی که لباس هایت را حدالمقدور از تنت دور می کنی، و با تمام قوا و فشاری که فرهنگ و تمدن بر تو دارد، بر مقعدت فشار می آوری... و راحت می شوی، تا، حالا برای دنیا و پیشبرد تمدن و ادبیات و شعور و کلیشه های ابلهانه و منورالفکری، راه چاره بیاندیشی، و مسلم است، که دیگرانی که اسامی و جملات را از برنکرده اند، مشتی ابلهند که چاهِ توالت را پر می کنند ولی تو، اگر بسیاری چیز ها را در کله ی پوکت چپانده ای، حق داری که چاه را پر کنی. حالا فهمیدی توالت چه طور جاییست؟! -: ... فکر می کنم فهمیده باشم... -: آفرین خوبست، اما تو تمام سوراخ های بدنت را چفت و محکم نگه دار، تا تل ِ نجومی کثافت ِ درونت، بیرون نریزد و تمدن ِ رویایی من را که یک تابلوی باروک است، به یک آبستره ی کج و معوج کاندینسکی، تبدیل نکند. این من هستم که باید کثافت هایم را تخلیه کنم و بعد، آسوده به نقشه ها بیاندیشم! * * * پدرسگ! هوی! ژنرال با تو هستم؛ با تو که مشتی پلاستیک رنگارنگ روی سینه ات چسبانده اند؛ با تو که سر شانه هایت با نقوش مفصل و طلایی رنگ تزیین شده است؛ تو که می خواهی مرا با خودت ببری؛ تا برایت بجنگم و سگ هاری باشم؛ و اگر گریختم، در تالار ِ بزرگ، خشک و بی روحی، مرا محاکمه کنی؛ پدر سگ! تو را می گویم؛ که چوخه ی اعدام را رو به رویم به صف می کنی؛ و در زیر آخرین سیگارم، شعله ی فندکت را نگه می داری؛ وقتی در آن لباس سبز لجن مال، مثل عقاب پیری، رژه ی سگ هایت را تماشا می کنی، به این فکر کن که چگونه خط های نقشه را جا به جا کنی! و این است بهترین و دوستانه ترین پیشنهاد من به تو، پدرسگ ِ عزیز، ژنرال کبــیر و حامی دلــسوز ِ سگ های دلیر:اعدام دوستانه! اینگونه عمل کن که اول در گوش آن مجرم ِ گریان، فریاد می زنی، تا قبل از مرگ، کر شود و دریـل را با مته شماره ی17 روی گردنش می گذاری و مته را روشن می کنی... این اعدام مدرن و دوستانه است و تورا به یاد حفر چاه نفت می اندازد؛ همانطور که پس از حفر ِ چاه، نفت و میعانات گازی فوران می کنند، خون ِ رگ های پاره شده، با شدت روی صورتت می پاشد و همانطور که فوران آن کثافت سیاه و چرب، به تو بشارت ثروت هنگفتی را می دهد، فوران این کثافت سرخ و روان هم برایت بهترین موقعیت را می سازد، تا یکی از بهترین و لذت بخش ترین سیگار های عمرت را در آرامش ِ خوشایند ِ نابود کردن ِ درونی ترین ترس هایت، بــِکشی. * * * اوه! پدر سگ ِ بیچاره، موتور عظیم و حجیم زندگی ات، با چرخ دنده های فولادی بزرگ و پره های تیزش، تنها با کثافت به کار می افتد، با کثافت های رنگارنگ، مثل همان پلاستیک ها و فلزات رنگارنگ روی سینه ات. کثافت های قهوه ای ، سرخ و سیاه. تبریک می گویم، و این پرچم سه رنگ قهوه ای و سرخ و سیاه را به پاس خدمات ارزشمندت، به تو تقدیم می کنم، با کمال احترام و آرزوی سوراخی در پیشانی ات! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/07ساعت 18:40 توسط رضا |
|
|
Old navy's bullshits پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و همین است آنچه دارم
و ندارم رویــا رویای ناب |
|
RSS
|