![]() |
![]() |
|
| شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست) |
|
وقتی پارس می کنی؛ مطمئن باش، کسی هست، که ناسزا به تو بگوید، چون تو وقت داشته ای تمام روز، دنبال چیزی بگردی و آن را در سوراخی چال کنی، اما تو، فقط به آیینه خیره بودی، تا بفهمی آن توده ی ِ سفید و درخشنده ای که هم مایع بود و هم گاز، چیست؟ و چرا متلاطم است؟ و چرا آن موقع ظاهر شده؟ و برای چه در اوج این نشــئـه، رنگ گرفته است؟ و چرا این ضمائر تخم مرغ شکل به تو حمله می کند؟ و آیا آن چیزی که شب ها نورش پنجره را روشن می کند، یک یوفو است؟ و آیا باید بترسی؟ آیا تو را خواهد ربود؟ و آیا هر بار دکتر، عددی به تعداد قرص ها اضافه می کند؟ * * * وقتی با فاحشه ای، چانه می زنی و او راضی می شود، در راه به این فکر کن، که قرص را چگونه به خوردش دهی، روده هایش را در کدام ظرف زباله بیاندازی و به این فکر کن، که لذت تجاوز به لاشه ای که تازه، سرش از تنـش جدا شده و هنوز دست و پا می زند و جان می کند، چه قدر برایت، خوشایند است. و به یاد داشته باش که به موقع، کیسه زباله های مشکی را سر کوچه بگذاری. * * * وقتی چند شب است که انتظار می کشی، ته سیگار ها را درون جوی آب می اندازی، حالا دستمال را آغشته به کلروفرم کن، و وقتی آن مرد مسن، با لباس راحتی، برای گذاردن زباله بیرون آمد، به سرعت، بیهوشش کن و مانند آن دیگری، به سلاخــخانه ی شخصی ات ببر، تا بیهوش است، او را به صندلی ببند و وقتی به هوش آمد، صورتت را جلو بیاور تا با پوزه اش، ببویدت، و سعی کن یادش آوری که چگونه، در کار خدایان، دست برده است، سپس دستش را جدا کن، و وقتی از درد نعره می کشد، با لبخند، دستت را زیر رگها و عضلات مقطوع بگیر و با آن خون، صورتت را بشوی، سپس در حالی که به پانسمان زخمش مشغولی، برایش، لالایی بخوان، و از فردا هایی که همیشه در انتظارشان بودی، بگوی و بسیار مودبانه برایش یک فنجان چای گرم و خوش عطر بیاور و گپی دوستانه بزن. و بعد دوباره به کار اصلاح و تربیت ادامه بده... * * * صدای قاضی پیچید: " طبق اعترافات و شواهد و مدارک غیر قابل انکار، تو متهم به چهارصد و بیست و یک مورد تجاوز به هرزه های خیابانی و چهارصد و بیست و یک مورد قتل شنیع و دو مورد آدم ربایی و شکنجه و آزار و ایجاد ضرب و شتم و نقص عضو شده ای و بنا به اظهارات پزشکی قانونی، چون تو خون اجساد را نوشیده ای، و دندان های شاکی اول آقای ِ م را به طور کامل شکانده ای و دست راستش را قطع کرده ای و با آن برایش یک وعده آبگوشت و دو وعده همبرگر، درست کرده ای و همین طور گوش ها و زبان و دست راست آقای ِ ک را قطع کرده ای و در دوران اسارت آنها را به او خورانده ای. هیت منصفه تو را در تمامی موارد قتل و آدم ربایی و تجاوز، گناهکار شناخته است و این دادگاه تورا به 42 سال خدمت مقدس سربازی و حضور در شرایط شاق، محکوم می کند، رای دادگاه قابل فرجام خواهی نمی باشد. ختم جلسه ی دادرسی متهم پرونده ی 42 ." صدای منشی دادگاه:"همگی قیام کنید!" * * * وقتی پارس می کنی؛ مطمئن باش اگر کسی صدایت را بشنود، حتما به تو ناسزا خواهد گفت؛ چرا که تمام عمر وقت داشتی، دست و زبان های بیشتری را قطع کنی و به جسد های بیشتری تعرض کنی، اما تو به سادگی تسلیم شدی و جاودانگی ات را در تجزیه شدن زیر نور خورشید و پوسیدن در اثر گلوله های نقره، تلف می کنی. * * * در شلوغی شهر در ساعت اولیه ی شب، در حاشیه ی خیابانی بزرگ، در پارکی نشسته بودند، مرد بزرگ، گاهی خسته می شد، گاهی هم در کناری با هم می نشستند و زمان و مکان و هر شق ِ حضور را در لابه لای دود سیگار، محو می کردند و آن شب مرد بزرگ در سودای گذشته ی تلخ، به او می گفت: " ما هیچ وقت، جاه طلب نبوده ایم." مرد بزرگ، همیشه راستگو بود. یک بار گفت: "آن ها را ببخش !" اما خوراک خرگوش دیگر پخته بود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/31ساعت 2:11 توسط رضا |
|
|
وقتی روی صحنه رفتی، مثل همیشه، با وقار و طمطراق، گیتار بنواز و مطمئــن باش که آن کوکائــین، مثل هر وقت دیگر، کار خودش را خواهد کرد و تو در نشـــئه و نورافشانی ها و فریاد هوادارانت، بی اختیار غوغایی به پا خواهی کرد؛ مردم، دختر ها و پسر ها در کلونی کرم مانندشان می لولند و جیغ می کشند و این به راستی همان مهارت خدایان است که با صدا و نور، بندگان را گرد آورند. نترس! با شجاعت، همه چیز را بخوان، کلونی کرم ها و لارو ها؛ حفاظی به دور تو به وجود آورده، که هیچ شی بُرنده و تیزی نمی تواند، آنها را بشکافد، از آنها عبور کند و در بدنت فرو برود. آنقدر حصار امنیتی تو بسیط است که وقتی با بالا تنه ی برهنه ات گیتار می نوازی و عرق، عضلاتــت را براق نشان می دهد؛ کلونی، پارازیت نواختن تو را هم دوست دارد، فقط کافیست باز هم نترسی، به کوکائــین، اعتماد کن و بگذار ذره های با اتـُمیسـیته ی بالا، در مویرگ هایت بخزند و کلونی ِ ذرات، درونت، حکمرانی کند، گاهی باید بدنت را به او بسپاری. * * * آیا من مشکلی دارم؟! نه! من مشکلی ندارم! تو مشکلی داری، و باید به پولهایت چنگ بزنی، چون آنها را واقعا با زحمت به دست آورده ای و ناخواسته آنقدر زیاد شده اند، که توان خرج کردنشان را نداری، اما همه ی آنها را در بغل گرفته ای و حتی فرزندی هم نداری تا با پول هایت، چیزی بیشتر از ارضا شدن ها را تجربه کند. حالا به همراه زوج ِ پیر و کهنه، بر سر ِ گور ِ لـیـنکُـلن بـنشین، فاتحه بخوان و از او برای ِ اتحاد شمال و جنوب ِ زایان، قدردانی کن و برای شکرگزاری، کمی از پول ها را برای آن پیرها، دور بریز! می دانم که موهایت سفید تر می شوند، پدر و مادر و همسر و برادرانت، در گور لم خواهند داد، درد های کهولت سن وجودت را مچاله می کنند و آنوقت، تنها من به تو لبخند خواهم زد و تو را مثل یک پدر، مخاطب قرار می دهم و با تمام درون، شعله ور می مانم، تا آن شب، نفســت برای همیشه، بند بیاید، همه اش را دیده ام، با تک تک جزئیات. من واقعا مشکلی ندارم، چون مترسک ها را دیده ام، که چه راحت شغلشان را فراموش می کنند و شانه ها و سرشان، با پس مانده ی حیاتی زاغ و ذغن ها رنگ آمیزی می شود و داس ها و چکش ها و کاغذ ها و کلونی ساخته می شوند تا به من و تو بگویند که استــغنا، بی هیچ سندیتی، واژه ایست مجعول؛ چیزیست که در ذات هیچ انسانی، وجود ندارد و اجتماع کرم ها و لارو هایشان، که انگار در زیر ریشه های درخت دنیا، در تاریکی، در اعماق، در هم می لولند تا نشان دهند که هیچ قسمی از استغنا، مطلقا وجود نخواهد داشت، و تو، اصلا این ها را نشنیدی و زندگی مضحکت را چرخاندی و مثل اسب عصاری، هر روز، دایره ای را دور زدی، بارها و بارها، آنقدر که نعل هایت ساییده شدند و دنده هایت واضح و قابل شمارش، و انتظار می کشیدی که در متلاشی شدنت، تاخیر بیافتد، اما من دیده ام، که آن شب، شام آخرت را می خوری و در خواب، پوسیدنت کامل می شود، و با پوسته ای متلاشی، درون ِ پر از تاریکی و کثافتـــت، خودنمایی خواهد کرد؛ در گورستان، درون تابوتی گرانقیمت، با تودوزی حریر و مخمل، کت شلواری خوش دوخت و آرایشی مختصر بر صورتت، تنهایت می گذارم، تا وقت داشته باشی و تا ابد فکر کنی و باز هم پوسیدن را ادامه بدهی. * * * … I can't see your soul, soul through your eyes The crying walls of sliding architecture Kidnapped by the likes of pure conjecture Upholstery loving men All dwelling in the wells Kidnapped by the likes of pure conjecture Killers never hurt feelings Killers never hurt feelings Gonorrhea gorgonzola Gonorrhea gorgonzola Single files of clean feedings There's nothing wrong with me There's something wrong with you Wrong with you and I When we're crying for our next fix¹ … * * * می دانی، همه چیز را زمان می زاید، رشد می دهد و می کشد، تنها باید سعی می کردی که از پوسیدنت لذت می بردی. صادقانه بگویم، من فساد را در اعماقم، حس می کردم، وقتی در تبعید، در خفا و خلوت، مثل کیمیاگری حریص، با جهش های متوالی دود سیگار و طعم گس و دلنشینش، مغزم را به آشوب می کشیدم، تا در عالمی، جایی، بُعدی کنکاشی کند و اکسیر ِ ضد پوسیدگی را کشف کند، همان لحظه ها که تل ِ خاکستر و ته سیگار، ارتفاع می گرفت، آرام آرام، حس کردم که قبل از پوسیدن، فاسد شدن را تجربه می کنم؛ میوه های کال هم گندیده می شوند؛ و خیلی دورتر و قبل تر از تو، پوسیدن و فاسد شدن را که حسی مثل تبرید و تصعید درون ارلنی مسدود و ایزوله بود را تجربه کردم، اما حالا با همه ی هراس و دلواپسی هایی که حاصل معدوم شدن تدریجی من هستند، سراغ پول هایت را می گیرم، تا هنر کلونی را بیاموزم و جای تو، اسب عصار باشم و دایره ها را طی کنم. در خلسه و مه دود سیگار، توان این را دارم که گندیدگی ها و پوسیدگی ها را نادیده بگیرم و جایی برای خزیدن، پیدا کنم؛ شاید گیتاری هم بخرم و گاهی بنوازم. 1. System of a Down > Mezmorize > This cocaine makes me feel like I'm on this song. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/04/26ساعت 16:44 توسط رضا |
|
|
-: شغل شما چیست؟ -: لُپ لُپ فروش هستم. -: آیا لُپ لُپ هایتان، اصلی می باشند؟ -: اصولا لُپ لُپ بنابر دیالکتیک فلسفه ی اصالت وجود، شامل ِ اصل و فرعی نمی شود. (در همین لحظه، دختر خانمی، با پوشش نسبتا نا مناسب که شامل یک ست ِ سویـیـم سـوئیت ِ دو تکه ی مدل اکستیریم با رنگ قرمز ِ زرشکیــست، از آن سمت خیابان می دود به سمت گزارشگر و مرد لپ لپ فروش.) دختر خانم: لـُپ لـُپ ِ اصیل و ناب، اصالتی دارد که نابغه ی فلسفه، ویتـگنشتاین، هم در اصل یا فرع بودن آن دچار نوعی شک و عدم یقین بوده است و نمی توان با گرایشات ِ غیر خردگرایانه موجبات تایید یا تکذیب آن را فراهم آورد. لپ لپ فروش: این هم مثل همان هاست! بـبـینــد یکی را امتحان می کنیم. (در این لحظه، آقای لپ لپ فروش، لپ لپ را گشود و در آن یک کاندم ِ طعم دار، یک پاکت وینستون ِ قرمز، یک کیلو شمش طلا، یک سی دی ِ هری پاتر و غول برره، دو قبضه سلاح کمری، یک بسته قرص ِ آموکسیسیلین، تمثال مبارک ِ آلت ِ رجُـلیت ِ حضرت رونالدینیو، دفتر چه ی رمز های مورتال کومبات، کتاب ِ آموزش ِ استیریپ تیز در 5 ساعت، سوالات کنکور ِ 86 ، یک Dildoی طلا متعلق به فراعنه ی مصر باستان و یک لیوان شیر کاکائو وجود داشت.) دختر خانم: اما این دلیلی مبرهن بر اصالت نیست. لپ لپ فروش: خب، عملا اثبات می کنم. (دراین لحظه گزارشکر و فیلمبردار لحظاتی را راجع به کاندم ِ یافت شده، مشاهده نمودند که به شدت مورد سانسور قرار گرفت و دختر خانم پس از چشیدن طعم آن شی ِ معلوم الحال، خطاب به لپ لپ فروش گفت:) -: آقا! کاندومتون چیه اینقدر خوشمزه است؟ (لپ لپ فروش هم، سرش به سمت گوشه تصویر گردانید و با صدای بلند گفت:) -: حمیـــــــــــــــــــــــــــد... (حمید هم نگذاشت کلام لپ لپ فروش منعقد شود که گفت:) -: کاندم ِ تبرک می باشد. (و دختر خانم که از آن شی ِ معلوم الحال فارغ گشته بود، برای تشکر و رفع خستگی، کمی شیر کاکائو به لپ لپ فروش، خورانید، و مقداری روی لباس و سر وصورت لپ لپ فروش ریخت و سپس با اضطراب گفت:) -: حالا چه کار کنم؟!... اما... (سپس لپ لپ فروش را درون ماشین لباس شویی ِ اسنوا انداخت و همسایه ها که از صدای فریاد ِ لپ لپ فروش به شک افتاده بودند، فورا پلیس 110 را در جریان گذاشتند، اما چون مورد فوق موردی منکراتی بود، برادران و نیرو های بسیج بزرگراه قبل از پلیس وارد صحنه شدند، ابتدا به دختر خانم فوق در باره ی طرز پوشش و نحوه ی آرایشش تذکر دادند و سپس به او توصیه کردند که قبل از آرایش صورتش را با صابون دارا و سارا بشوید و به جای رژ لب ِ قهوه ای روشن، از رژ ملایم صورتی استفاده کند، چون بیشتر به او می آید، در همین بین چند مرسدس بنز سفید با نوار سبز وارد محوطه شدند، و لپ لپ فروش را از دست ِ قاچاقچیان ماشین لباسشویی، نجات دادند و سردار طلایی ساعت ها ی مدیدی به مصاحبه و توضیحات پیرامون این عملیات پرداخت و شهردار خوش تیپ هم پس از افتتاح تونل رسالت در روز ِ زن، در روز ِ مرد قول افتتاح برج میلاد را داد و با آن تونل هیچ راهی بسته نخواهد ماند چرا که اگر خواستید از رسالت به هفت حوض بروید و راه بندان بود، به تونل وارد شوید تا ته آن برانید و سپس برگردید، و راه بندانی در کار نخواهد بود و به هفت حوض بروید و قاقانونوچه میل نمایید. در ضمن به برچسب انرژی ِ یخچال هم نگاه کنید، و اگر قصد خرید هدیه برای روز مادر هستید و در طلا فروشی، انواع سکه از قبیل تمام و نیم و ربع نبود، یک قوطی رب تبرک بخرید و سر راه به سینما بروید و آتش بس ببینید و برای خود ارضایی از روغن نیمه جامد لادن طلایی استفاده نمایید و پس از فراغت، با شیر سویای مکسوی و تک ماکارونی، آشپزی کنید و از نمک ریفان و ادویه ی بهتک استفاده نمایید و از اقوام و دوستان ِ شاشو، بخواهید که بالای آنتن های صدا و سیما بروند و نوشابه ی فرانوش بنوشند و با آسودگی بر روی شما بشاشند.) * * * نتیجه گیری سایکولوژیکی : قرص ها را به موقع بخورید تا آزاری به دیگران نرسانید. نتیجه گیری توتالیتری : همینی که هست، می خوای بخواه، نمی خوای، دو سال برو سربازی تا بعد... نتیجه گیری ژئو استراتژیک: تونل رسالت، مشت محکمی بود به دهان آمریکای امپریالیست و لگدی بود به بیضه های اسرائیل ِ پدر سوخته. نتیجه گیری اکونومیکال : هزینه ی تبلیغات فوق، بعدا و با اقساط طویل المدت پرداخت شود. نتیجه گیری لیبرالیستی : هیچ اجباری در نوشتن نیست، نوشتن امریست آزاد و دلخواه. نتیجه گیری ژورنالیستی : وقتی سوژه نباشد، به جای رعایت وزن عروضی، وزن فروجی را رعایت کنید. نتیجه گیری دیپلماتیکی : گاهی کشیدن یک سیگار در فضای باز خوبست. نتیجه گیری نوستالژیک 1: دیشب اومد خونــتون نبودی، راستش ُ بگو کجا رفته بودی؟... نتیجه گیری نوستالژیک 2: اِبرام آقا! بروکسل هوا چطوره؟ نتیجه گیری تربیتی : دیدن آگهی های بازرگانی تلویزیون برای اطفال ِ بالای هجده سال، مناسب نیست. نتیجه گیری میلیتاریستی : گاهی وقت ها فقط باید جنگید، کدام طرف بودن، اهمیت ندارد. نتیجه گیری خودمانی : شرمنده ! گاهی پیش می آد دیگه...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/04/25ساعت 3:38 توسط رضا |
|
|
من ِ پوسیده، من ِ غمگین را می خورد، مثل جانوری که تخم مرغی را خام و با پوسته اش می خورد؛ صدایی چندش آور که از دهان ِ من ِ پوسیده می آید، - صدای ِ غذا خوردنش- صدای خُرد شدن ِ استخوان و غضروف نیست، همان صدای خُرد شدن ِ پوسته ی تخم مرغ در زیر دندان های جونده ای کوچک است. من ِ پوسیده، من ِ غمگین را هضم نمی کند، تا من ِ غمگین شانس استحاله یافتن به بافتی متمایز از خودش را داشته باشد، تغییر یافتن به شکل ِ خمیری قهوه ای و پس ماند فرایند های حیاتی را تجربه نمی کند، بلکه دوباره و چند باره، من ِ پوسیده در حالیکه انگشت اشاره اش را درون حلقش فرو برده تا زبان ِ کوچکش را لمس کند، من ِ غمگین را استفراغ می کند، آن را با مخلوط هر چه که در معده اش بوده، درون پوسته ای آهکی می ریزد، درست مثل روز اولش، با پوسته ای سالم.کسی شک نمی کند که درون من ِ غمگین ِ تخم مرغ شکل، از کثافت انباشته شده است. و حالا بعد از چند سال، همه من هایم، تمام شده اند، از بین رفته اند، فاسد شدند و در زیر لایه های کپک زده ی دود سیگار ِ خشک شده ای که با فرو رفــتــنــش، انگار گلو را پاره می کند؛ مدفون شده اند، و تخته سنگی بر روی گورشان نهاده شده با متنی ساده، آنچه که روی هر سنگ قبری نوشته نمی شود: "اینجا یکی از من هایم، به خواب ابدی اش فرو رفته، آسوده و بی دغدغه." تنها از میان همه ی من های ِ عزیز و دوستـــداشـتـنی ام، یک من ِ همیشه پوسیده مانده است، مثل پیر مردی که از آغاز ِ به دنیا آمدنش، پیر بوده است، این من هم، از آغاز پوسیده بود. تنها چیزی که امتیاز ِ مالکیتش را دارم، خاطراتیــــست که با تکه های من هایم در فضای ِ بین ملوکولی دیوار ها و سنگــفرش های خیابان هایی و کوچه هایی، حل شده است و آرزویم، حفظ چارچوب ِ آینده در گذشته است، بی کم و کاست، چون من، تنها در گذشته متولد شده ام، و تنها در همان گذشته خواهم مُرد. فقط در آن اوج دود های نرم و غلیظ، که مثل یک کاغذ ابر و باد ِ متحرکند، در اوجی که موهای سرم با سقف، مُماس می شوند، در آنجا که زمان مسدود است، فقط و فقط گذشته وجود دارد، در آنجا، آسوده می توانم بمیرم، تا همه ی من ها، در قعر خاک ِ گرم، در هُرم و بوی ِ گند ِ بخار ِ گوگرد، در تاریکی، در اعماق، در حالی که جرینگ جرینگ ِ زنجیر های ِ بسته به پایـشان در ناله ها و نعره ها مخلوط می شود، در آنجا، در جهنم، همگی گرد هم جمع شوند، و تا ابد با هم هفت ِ خبیث، بازی کنند، و من ِ پوسیده، گرسنه و تشنه، در حالی که در آن بالا ها، در آسمان ِ زیبای ِ بهشت، شناور است و لباس بلند سفیدش در آسمان مثل ردی به دنبالش می آید، از بی حوصلگی، دست به خودکشی می زند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/04/19ساعت 17:5 توسط رضا |
|
|
جناب سید رضا بن حمید نــــوّاقی ِ خوانساری، در تذکرة الاشقیـــاء و الرفـــقـــــــا، بسیار حدیث آن کردندی، که قومی ام الجنـــده (1) در جار ملک توران باشندی، که عده ای از سالکان طریقت به بند شقاوت درآورندی، و ایشان را قصد برآن باشد که چوب در متحتشان بگنجاندندی و آزار بسیار برساندندی. من جمله ی سالکان که عددشان از شش فزون نرفتی و از پنج دون نشدی، که سید رضا ی نــــوّاقی در رساله ی "الاستفراغ فی الفراغ البـــحری و الاستمنـــاء فی الفراق الحـُــبـّــی" حدیث سالکان بکردندی و هم پیاله و پیمانه ی وی، حاج حمـــید بن هادی روّاجـــی معروف به سـَــیـّد ُ الـــشــــای(2)، که از چای کاران و چای سازان معظم عصر خود بودندی، در تذکره ای شرح حال سید رضا ی نــــوّاقی به اجمال بنگاریدندی(3). آمده است روزی، سید رضا ی نــــوّاقی ، حاج حمید و شیخ ابن ِ هاشم شیرازی، پس از خلاص از یاران و مریدان، در بیغوله ی سید رضا ی نــــوّاقی، گرد آمدندی و حال این از عجایب و کرامات است که چگونه سید رضا آنها را نپـیـچاندندی(4) و جملگی جمع بگردندی، گویند که از مریدان سید رضا ی نــــوّاقی، پیر مردی بود، بسیار نیکو سرشت و لارج منش، که تحفه ای برای سید بیاوردی(5)، که چونان ِ کفل ِ پیلان باد بشدندی و نشیمن برآن نهادندی و حالش بــبردندی و مریدان گفته اند که آن الوان بودی و احمر و اصفر و کبود ِ لاجورد بودندی و حاج حمید برآن پرش بسیار کردندی و در احدی از ایام گوشی خود برآن نهادندی و بر آن نشیمنکچه پرش کردندی که گوشی بر سقف اصابت نمودی و از آن بگذشتی و در طبقه ی بالا در مقعد فردی فرو برفتی و از دهانش برون شدی و آن فرد، در دم، ندا در داد: حق! حق! حاج حمید الحق! این سه یار غار و خمخانه و گلستان، جملگی آهنگ آن کردی که فیلمی کوتاه بساختندی و مشهور گردیدندی و نان ِ بزرگان سینما، از هالیوود تا بالیوود، آجر بکردندی. عظم ِ تقدیر ِ دون برآن شدی که شیخ ابن هاشم شیرازی، دوربینک بگرفتی و کارگردانی بکردندی و حاج حمید رواجی و سید رضا ی نــــوّاقی، نقش آن بازی بکردندی. فی المثل آن شدی که حاج حمید، تاج کیانی بر سر نهادی و از اندرونی کلون درب، قبض ِ تـِــلــیفون درآورندی و از مشاهده ی ارقام، چنان شاکی برفت که تاج را بر زمین بکوفتیدندی و بر تشکچه ی نشیمنکچه جلوس بکردندی شاکیانه و مصرانه، و سید رضا، بدو نزدیک شدندی و هیکل عظیم و جـــثه ی وزین بر تشکچه انداختی، چنان که دماوند کوه را بر او فرو بیاندختندی و حاج حمید، کالمثـــل الهمجُ الرئـــا(6) و پوشال و خس، از آن سوی تشکچه، به آسمان پرتاب شدندی و بعد ساعتی، به زمین بازبگشتندی و دوستان را هدیه ی معرفت بیاوردندی و جمله حال خوش گشت و نعره ها بزدند و دوگانه ای از بهر شکر فروگذاردندی و بر "ضاد" ولالضـــــــــــــــــــالین تاکید بسیار بکردندی و آن روز را یوم الفـــیلم نام نهادندی. __________________________________ 1- ام الجنده: حرفیست رکیک که به عنوان فحش و بد و بیراه استفاده می شود، به معنی کسیست که مادرش به شغل شریف جندگی اشتغال دارد. 2- سـَــیـّد ُ الـــشــــای: آقا و سرور تمام کسانی که چای درست می کنند و در لیوان پافیلی به مردم می دهند، صفت مرکب مرخم محذوف در معنی بسیار چای دهنده. 3- بنگاریدندی: از مصدر بنگاریدن، مصدر ترکیبی است، این مصدر کهن از ترکیب نگاشتن و ریدن، تشکیل شده و به معنی نگارش همراه با خارج کردن پــیــپــی از خود است. نوعی سبک نویسندگی هم می باشد که در قرون قدیم وعلی الخصوص در قرون جدید بسیار مورد استفاده است. 4- در تاریخ طبری و سفرنامه ی ابن گلدون و تذکرة الاولیاء سَــتار، آمده که سید رضای نواقی به پیچاندن معروف بود و پس از آنکه احدی از اساتید، _ که مادر و خواهر و همسر و دخترش به شغل شریف جندگی مشغولند و پدر و پسر و شخص خودش به شغل شریف چاغالی، بچه خوشگلی و گِــی مآبی نزد عام و خاص اشتهار دارند._ سر جلسه ی امتحان به شدت سید رضا را پیچاند و موجبات اخراجش را فراهم کرد و از آن پس این ضرب المثل در مدح سید رضا گفته شده است: مـَـپیچ پــیــچ ِ کسی را که می پـیـچند پیچت را! 5- منظور، صندلی ای بوده که باد می شده است و مورد استفاده قرار می گرفته است. 6- همج ُ رئــا: عربیست و به معنای پشه های سرگردان در باد است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/17ساعت 0:30 توسط رضا |
|
|
قرص ها آنقدر زیادند که به همه می رسند. کوچکند، اما زیادند. پودر سفیدشان، در عمق تاریک و متلاطم معده، با بوی تعفن و شیره ای به جا مانده از اسید و بزاق و غذا های جویده شده، حل می شود، در تارهای باریک و نازک روده جذب می شوند، از مویرگ ها به رگ ها می ریزند، در قلب تپیده می شوند، به مغز می رسند، و در آنجاست که ماموریت را انجام می دهند؛ موفق می شوند، دکتر لبخند رضایت می زند، مادر کتاب را می رباید، پدر در اعداد و نعش جملات خشک و پوسیده تقلا می کند، همه شان جایی را می خواهند تا خوب بپوسند، چون واقعا می خواهند زندگی - این متاع خدادادی - را بچشند. * * * با وحشت تمام راه را دویده بود، نفسش به شماره افتاده بود، سیگار روشن کرد، انگار نوش داروی نفس تنگی اش بود، با فرو دادن هر تکه ی دود، آرام تر می شد. از شهر دور بود، سرش را به اطراف گرداند، کسی را ندید، نگاهش به آسمان سرمه ای رنگ شب افتاد، چیزی درونش مچاله شد، اما دوباره باز می شد، حجیم می شد. دوباره باید درد می کشید. * * * مادر بزرگ، پیر است، پاهایش درد می کند، پس باید راس ساعت نه یک لیوان شیر گرم با نان برشته بخورد. مادر بزرگ رعایت می کند، پس باید چایش را با پولکی زعفرانی یا توت خشک بخورد، اما مادربزرگ باید ساکش را ببندد، تا بر فراز اقیانوس، کمی پرواز کند. مادر بزرگ، غذای ساده می خورد، به انواع ویتامین ها و املاح معدنی نیاز دارد، پس باید، کمی تفریح کند، باید در 3 ماهی که ویزا دارد، در ماشین گران بهای آن ابله، سرزمین ِ بوش ِ پدر و پسر را ببیند. قطعا این حق طبیعی اوست، که کمی از پوسیدگی اش در آنجا سپری شود، این را همه - حتی سر کنسول ها هم - می دانند. * * * ماه درخشان و سفید بود. بدر ِ کامل! اوج ِ درد و ترس، برای او! لباس هایش را در آورد تا پاره نشوند. هوشیاری ِ نصفه و نیمه اش، درد در همه جای بدنش و غوغای چیزی موهوم که درونش رشد می کرد، مخلوط می شد و هر آن، سهم هوشیاری کم و کمتر می شد. در آن میان جدید ترین نوع ترس را با هوشیاری اش می مکید. * * * آن دیگر مادر بزرگ، جثه ای کوچک و متناسب دارد، آنقدر ها پیر نشده، همه از او حساب می برند چون او بد دهن است، چون او پسران ِ برادران و خواهرانش را دارد، آنها به راستی سگ های جنگند، به آنها پول می دهد، و وقتی که بخواهد، چادرش را به کمرش می بندد، لوله ی فلزی را در دست می گیرد و با سگ هایش، به آنجا، حمله می کند، سگ ها در 5 یا 6 پراید سفید، سیاه و نقره ای، آمد و شد دارند، و مادر بزرگ، رکیک ترین فحش ها را می دهد، و با لوله ی فلزی اش، شیشه ی ماشینی را خرد می کند، در آن چادر به کمر بسته شده و پیراهن تیره رنگش، مثل یک افسر رده بالای گشتاپوست. اما او اماکن زیارتی را دوست دارد، از آنجا برایم سوغات می آورد، یک اسباب بازی که باید برای پسرم نگه دارم، و باید فرزند اولم پسر باشد و اسمش را سعید بگذارم. این ها فرامین مادر بزرگ ِ نازی ام است، او احتمالا آخرین بازمانده از نازی هاست که پوسیدن و فاسد شدن را در انبوه پول ها و طلا های مخفی شده در کمد قدیمی اش، مزه مزه می کند. * * * نعره ها در لا به لای شاخه ها به گوش می رسید، انگاری جانوری درشت، در حال حرکت بود، نعره هایش بیشتر شبیه زوزه کشیدن بود. پیرمرد ِ ولگرد و بی خانمانی که آن گوشه ها بود، بیدار شد، ترس و تعجب با هم به سراغش آمد، کنار بلندی ایستاد به درختان نگاه کرد، صدا نظرش را جلب کرد، لنگان لنگان پایین آمد. توده ای بلند قامت، از مو و پشم با چشمانی سرخ و درخشان، به سمتش آمد، از ترس میخکوب شده بود، در مقابل حرکت سریع پنچه ی آن توده، تنها عکس العملش ، بسته شدن پلک هایش بود، احساسی نمی کرد، اما در شکمش قلقلک ِ سوزانی داشت، نا خواسته دستش به سمت شکمش رفت، گرم و خیس بود، سرش را به پایین متمایل کرد، از لای چند شکاف عمیق، رودهایش را با تلالویی به رنگ آبی ِ بسیار روشن از نور ماه دید. مغزش دستور هیچ پاسخ محرکی را صادر نمی کرد، با فشار وزن آن توده، به زمین افتاد، نفس گرم و متعفن موجود را احساس کرد. در تاریکی گم شد، دیگر چیزی احساس نکرد. * * * با عجله از پله ها بالا رفت، بدون توجه به اعتراض های منشی، وارد اتاق دکتر شد، مریضی عریان در حالی که با دستش ستر عورت کرده بود، جیغ ِ کوچکی زد و دوباره آرام با دستان نهاده بر مرکز ثقل بدنش، ایستاد، تکه ای از روزنامه را نشان دکتر داد، دکتر همانطور که لبخند ِ خودخواهانه اش را حفظ کرده بود، با دقتی دروغین آن را در حالی که در دست های او بود، خواند. روزنامه را روی میز گذاشت و با اضطراب دست هایش را در موهایش کشید، در حالی که مریض برهنه هنوز ایستاده بود، دکتر از او خواست که بنشیند، با لبخند به او گفت:" نگران نباش، اتفاقی نیافتاده، باید قرص ها را بیشتر کرد." بلند شد و با آن لبخند مرموزش، در حالیکه دستش را دوستانه روی شانه ی او گذاشته بود و در گوشش پچ پچ می کرد، او را تا پایین پله ها بدرقه می کرد، اما او مدام با حالتی عصبی به دکتر می گفت: آنها، همه ی آنها، در تاریکی شانه ام را گاز می گرفتند، همه ی آنها به نوبت ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/04/15ساعت 15:11 توسط رضا |
|
|
دَرو دریـا، دَرو خــانه دَرو یک ساحل ِ بـسـتـه وَ وارستـه از آن توسـن وَ آن بـنـد ِ نــیـافـتـاده نه از پـنـبـه، نه از قِــیـطان طــنـابی بـسته بر بــاره هــم آواره، نـه هــمخانه، نه بی تـاب و پر از واضح نه مردی، زاده ی غوغا نه طفـلی در بـغـل حائـــل بسان ِ بحر ِ فاجــر ها به هر بـســتـر کمی راغب هَــمو در منــتـهـیٰ، ایـسـتا هــمو در خانه اش، مسـتی و در عیـشَــش نبود سُــسـتی و در باغ عدن هم عاقـبـت، باقی ولی من؛ عاقـبت فانی نه سحری از بَرَم دارم، نه صفحه - شکلی از اُخریٰ نه در یادی ز ِ مسـتی ها سَـری دارم نه با شـُکری، نه در اوقات، نه در میـقـات- کسی پوشـَــد سَـلابـی- در به دوزخ رَسـتـنـم، آخِـر که این خبط ِ خداداد ِ همیشه زیستـنــَـم بوده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/04/13ساعت 15:30 توسط رضا |
|
|
انسانی که نطفه اش از دفع شهوتی، حیوانی و مضحک، بسته شده چه کودکانه به اصل خودش، غریزه اش، باز می گردد! و چه راحت، دوباره زایش را ادامه می دهد. وقتی که عرق می ریختند، تا مرد، بهترین باشد و زن هم بهترین، هیچ به فکر ِ کودکشان نبودند، حتی به او فکر نمی کردند، که بخواهند دوستش داشته باشند، تنها ناله می کردند، مثل گرگ ها، خوک ها و انسان ها وقتی از روی غریزه عمل می کنند! و وقتی که می خواندم، می دیدم همیشه حق با اوست، حتی کلام در قالب آن جمله های کوتاه و ساده اش پر می شود، از معنا از چیزی که غیر قابل ترجمه است و دُزاژ ِ بالای ِ محتوای ِ سرنگ که تا درون پایین می رود امروز، یعنی امشب به جای یک قرص سفید و یک قرص آبی ِ براق از هر کدام سه عدد خوردم تا واقعا تاثیرشان را بیابم چون مرد تاس و فقیر با عینک ِ خاص خودش می خواهد همه چیزم را برباید حتی سمند نقره ای رنگم را چه حقارتی دارد در ذاتش! به اندامم فکر می کنم سرنگی از رگ های خونی و پوست و بافت اسفنجی اش تا پر از خون شود، افرخته شود، آشفته شود برای ارضاء، فرار، فشار، گرما، عطش و نکبت و ثبت حقارتی در ذات موجودی مفلوک و کوچک پاره گوشتی، که باید به او بگویم، فرزندم! لبخند می زنم، مثل اکثر اوقاتی که لبخند به لب داشتم، یا می خندیدم چون می دانم که پاره گوشتی را نخواهم ساخت که دایم با نگرانی و اضطراب از آینده ی پر از کثافتش مثل ماق کشیدن ِ گاومیشی عصبی او را با لفظ ِ "فرزندم" صدا کنم! همه اش شوربختی و رذالتـیــست که شاید پایانی داشته باشد، شاید هم بی پایان باشد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/04/08ساعت 1:18 توسط رضا |
|
|
یک پیرزن، به سختی راه می رود، وقتی چشمش به دو ردیف پله می افتد، حالت چهره اش مانند کسی می شود که بعد از فتح قله، می خواهد با کوله ی پنجاه کیلویی بازگردد، مرضی خیالی درونش به گردش درآمده؛ گاهی دست، پا، شکم، سر و هر جا به هر ضرورتی که باشد، مرض به آن می زند. بادی سرد و گزنده هم هست، که حتی در گرمای خرما پزان به شانه و استخوان هایش حمله می کند، این باد تنها خاص اوست. بوی عطر آزارش می دهد و همین طور بوی ادویه؛ از هر نوع که باشد، به تبعیت از آن، غذا هم باید، بی رنگ، بی مزه، مزخرف؛ پخته شود، تا او بدون ناراحتی، آن را میل کند، تلویزیون تماشا نمی کند، گهگداری به صدایش گوش می دهد، بعد چرت می زند، دوباره بیدار می شود، قسمتی را که شنیده، هر چند پر از غلط های شنیداری اش، به ما بقی می چسباند، و بعد گاهی، در کمال شجاعت راجع به اخبار یا هرچه که شنیده نظر می دهد، شجاعتـیـسـت، قابل تقدیر. * * * اینطور راجع به او نوشتن، بی انصافیست و خالی از هر نوع ارزش ادبی ِ بی سر و ته ای که از هر کتاب و مجله ای خوانده ای یا از هر انسان با کمالاتی که شنیده باشی، چون همه چیز یک قرارداد مخفیانه و نامرئی ِ پوچ و تهی است، همه کلیشه ها و ضد کلیشه های تکراری و ابلهانه، همه معادل یک حجم شـِـبه ِ استوانه از مدفوع است که در گودالی تاریک از آب و ادرار - و عمق حقیقت انسانیت - شناور است، هرچه ارزش و زیبایی و اصول و ساختار و فلسفه و تفکر و هنر و حرف و نـَـقل و بحث و ساختار است، در گودالی بیانداز، اگر پولی در بساط داری، از دارو خانه، لیـمُـتـیـل یا هر قوطی ای که حاوی ماده ای مُسهــِـل است بخر، بخور، و آن گودال لعنتی را پر کن، با کثافت، تا خیالت راحت باشد، که دیگر به آنها دسترسی نخواهی داشت، حالا جیبت را خالی کن، حتی سکه ها را هم بشمار! هر چه بیشتر باشند، البته بهتر خواهد بود... بی انصافی؟ صفتی مجهول، بدون حد بالا و پایین، اوج نسبی بودن، و مشتی کثافت دیگر، همه را در آن گودال بگذار و مسهل را بخور... * * * یک پیر مرد، خوش مشرب است، خیکی از علوم، اشعار، حکایت و ...، هر چه که بخواهی، در زمانی که پدرت، یک کله گنده با دم دراز بود و در لوله های اسپرم سازی بیضه ی چپ یا شاید راست ِ پدر بزرگت، شنا می کرده و به آینده اش امید داشته، در آن زمان این پیر مرد همه چیز را می دانسته، سرگرمی اش، دعا و نماز و خدا و این جور چیز هاست، تقریبا بی کار است، صبح ها آشنایانش را مرتبط می کند، کاری انجام شود، گاهی با کت و شلوار نوک مدادی اش به بیابان می رود، در حالی که کلاه ایمنی سفید و پلاستیکی روی سرش می گذارد، و کاغذی به اندازه ی کف دست به گردن می آویزد، به کاغذی بزرگ و پر از جفنگیات نگاه می کند، چند جایش را خط می زند و چند کلمه می گوید، و به خانه بر می گردد، ظهر ها می خوابد، عصر ها می خوابد، شب ها تا 2:30 بامداد می خوابد و بعد تا 7 صبح که بیرون بزند، او هست و الفاظ عربی و نماز و خدا. * * * پیر ها، همیشه در مقابل تغییرات، گارد می گیرند، به ثبات، یکنواختی، عادت دارند، اکثرشان، همین طور هستند. حالا می خواهند پرواز کنند، روی اقیانوس، شاید بیش از 20000 کیلو متر، واقعا برای تفریح خواهند رفت؟! و اما تو، وقتی برای کاغذ های آبی یا سبز جلویشان گدایی می کنی، یا مثل سگ خوبی، دم تکان می دهی، حالا پول را فراموش کن، جلو یشان زانو بزن، هزار آیه و دلیل مزخرف و اصلا هر چه به کله ات می رسد را تحویلشان بده، تا قبول کنند، اراجیفت را - البته با لحنی آمرانه - به آن مردی که اجاقش کور است، آن مردی که بچه ای تولید نکرده است، آن مرد که دلخوشی اش آن سگ زشت و گرانقیمت است، آن مرد که تجارت می کند، آن مرد که طرز صحبت کردنش خنده دار است، آن مرد که همیشه در آرامش است، آن مرد که آنجا، آن دور ها، زیست گاهش است، تحویل بدهند. اوه! بیچاره تو، اگر شانس بیاوری، نقش سگش را به تو خواهد داد، تا تو لذت ببری! از بودن در آنسوی اقیانوس ها و فرار از این گذشته ی پر از کثافت. * * * طفلکی! گدای بیچاره، دلم برای تو می سوزد، اما خب، کمکی هم از من بر نمی آید، در نکبت رنگارنگت، در قرص های ریز و خوابآورت، در پشت ضربه ات که گوی سفید را درون سوراخی می اندازد، و در پشت فرار بزرگت که از 8 تیر 81 آغاز شده است و فیلتر ته سیگار هایی که در حمام ریز ریزشان می کنی و در عمق فاضلاب جایشان می دهی، در پشت و پناه همه ی اینها، به زندگی ات ادامه بده، شاید یک روز، اتفاقی تازه بیافتد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/03ساعت 2:5 توسط رضا |
|
|
Old navy's bullshits پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و همین است آنچه دارم
و ندارم رویــا رویای ناب |
|
RSS
|