![]() |
![]() |
|
| شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست) |
|
بهترین روز موقعی آغاز می شود، که بشود تا ساعت سه ی بعد از ظهر خواب بود! هیش! گوش بدهید! صدای نسبتا گوشخراشی، مثل سونار ِ پیچ و تاب خوردن سیم های متصل به آمپلی فایر، به گوش می رسد، یک شوخی کوچک است:" تا به حال مدفوع خوک را چشیده ای؟!" از خنده، در رختخواب باید لولید، اشک ها از شدت خنده، جاری می شوند، و این موفقیتی است که روز را با بهترین و زیبا ترین شوخی ها آغاز کرد! و بعد شیء ای که در تکاپوی است، عصبی است! از این طرز مضحک حرکتش، از این نفس های متعفن زنگ دارش، از این شکل حیاتش و از آن گذشته ی پر از کثافتش و از همه ی اینها عصبانیست! و حتی از اینکه همه می گویند:" هیش! گوش بدهید! چیزی می خزد، آیا خطرناک است؟ آیا دوست دارد ما را بکشد؟ آیا از کشتن ما لذت می برد؟ آیا او لذت را در تکامل استغنا می جوید یا در تجلی ذات شهوت؟ آیا دندان هایش تیز است؟ آیا مهارت دارد که بدون درد، کار را یک سره کند؟ آیا عضلات قوی دارد؟ آیا چیزی که می خزد، در عین بودنش، هستی هم دارد؟" و با همان خس خس و سونار و صدای چندش آور و رعب انگیز اصطکاک فلس ها با جدار لوله ی سیمانی، مثل یک آواز محلی، با لحن ِ آخوندی که احکام وقایعی که بعدشان غسل واجبست را می گوید، زمزمه می کند:"آیا باید صبر کنم تا نوبتش شود؟ بپرد، بیامیزد، زندگی کند، آنوقت پشت شیشه ی خیس و کژتاب، حرکت نوسانی کف دستم را با اعوجاج رطوبت سرد همراه کنم؟ آیا بلیطی نباید برایم باشد؟" و ترکیب این اصوات و زمزمه ها، احساس بدی ایجاد می کند، احساس پسری، که یک پزشک زن بیضه هایش را معاینه می کند، ترکیب ِ شرم، شهوت، هیجان، خشم، غوغا،... مثل ترکیب دوغ و بستنی شکلاتی و قرمه سبزی - درون مخلوط کن - و سِـرو ِ آن با سس گوجه فرنگی! برای فرار، به بار می رود، دهانش را پر از بادام زمینی شور می کند، ورموت سرخ و تند و تیز را در حفره ی گلو خالی می کند؛ از سوزش، پلک هایش، بر هم فشرده می شوند، سیگاری آتش می زند و سر میزی می نشیند تا ورق بازی کند، هر چه بازی کنند! گرمای الکل، مثل نره گاوی خشمگین، درون پیشانی اش، جولان می دهد، هر آن، جمجمه اش را می ترکاند و بیرون می آید. ترکیبی از صدای سوت، موزیک تند و شاد، خنده های مستانه ی هرزه ها در گوش هایش می پیچد؛ صدای درونش هم به آن ها اضافه می شود:" امروز، را به خوبی آغاز کردم، با این آس بازی را خواهم برد." آس را کف دستش پنهان کرده بود، در عرق، خیس شد، وقتی آنرا به زمین انداخت، کاغذ سفیدی بود، بدون نقش؛ همه خیره شدند و بعد خندیدند! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/03/27ساعت 4:11 توسط رضا |
|
|
کاملا فانتزی، واقعا کاربرد دیگری هم داشت؟ حتما چیزی سر جایش نیست، مخم گوزیده بود، حتی صدای وزوز مانندش هم از لای شکاف های جمجمه ام بیرون زد. اَه! کثافت، کاش یک سوراخ کوچک اینجا وسط پیشانی ام، آنی، باز می شد و می مُردم. لعنت! کاش نمی دیدم و نمی شنیدم، تا راحت می زدم زیر آن دنیا و زندگی نکبت بار آن طرف ها... می توانید حدس بزنید خدای مهربان و خوب، آنجا چه تدارکی برایم خواهد دید؟! هه! چه بدبخـتــیـی آنجا ایستاده! منتظر من! منتظر ما! * * * اوه! دخترک ِ زیبا، در عمق چشمان ِ مشکی و خمارت، چه زندگی می کند؟ عشق ِ من! گاهی می خواهی قطار ِ جملات عاشقانه ام را نثارت کنم؟ و وقتی دست کوچکت مثل رنگ روشن ِ روی بوم، در سیاه ِ دستم ترکیب می شود، به تو بگویم عزیزم؟! * * * نه نه! تن به تله نمی دهم، اصلا! می دانم که زندگی آنجایم چگونه خواهد بود، وقتی به آن فکر می کنم، دوست دارم به پهنای صورتم بخندم، قهقهه بزنم، سرفه کنم، صدای سرفه و خنده هایم بیامیزد، مثل پارس ِ سگی گرسنه و مضطرب شنیده شود. مشکلم زندگی نیست که با مرگ، تمام شود، مشکلم با بودنست، بودن ِ ابدی، بدون هیچ نبودنی! تنها، سر خدا فریاد می زنم: این اختیار لعنتی را کاش به دیگری حواله می کردی، کاش قبل از اینکه از خدایـیـت سوال می کردی، می پرسیدی: آیا دوست دارید مخلوق شوید؟ رنج بکشید؟ پوسیده شوید؟ گناه کنید؟ مغز هایتان را به گوزیدن وادارید؟آیا آیا آیا...؟! * * * عزیزم! چشمان ِ خمارت، رویای ِ مستـیـست، شب ها را با همان صبح می کنم و هزار دفتر غزل می نویسم، تا کم کم لیاقتی پیدا کنم. چه قدر خدا "خوب و مهربان" است که عشق تو را به من داده است! اوه! از صمیم قلب اطمینان دارم که فریدون فروغی "من نیازم تو رو هر روز دیدنه" را از زبان من برای تو خوانده است! چون هر وقت آن را می شنوم... * * * باز هم نمی شود فرار کرد، حداقل، کاش تنها بودم، با یک کارت عابر بانک با قدری موجودی، با یک زیر سیگاری سرخابی ِ مربع شکل، با یک اتاق کوچک، با پاکت های سیگار... * * * عشق ِ من، دنیایی عجیب در من ِ درون زاده شده، مرا آرام می بلعد، در این دنیای مجازی زندگی می کنم، با آن دنیای ِ موازی و عجیب دیگران کاری ندارم، مشکلاتش را به جان می خرم! * * * تقریبا خارج از کنترل است، مکیده می شویم، بی انتخاب و اختیار؟! * * * اوه عزیزم! من باید در اوج قله های دلخواهت بایستم، تا جرات کنم، به چشمانت نگاه کنم، و شاید جلو بیایم و چیزی بگویم، اوه تو یک الهه هستی، در اوج ها، در آسمان هایی که تنفس هوایشان برایم کشنده است! اوه الهه! * * * من نوشیدن خون را دوست دارم، چون مرا یاد همان سگ گرسنه می اندازد، که با بوی خون هار می شود، خون پارگی های بدن انسان، انسانی که قصابی شده - شکوهی که در افولش اوج دارد. - اینست آنچه تسکینم می دهد. حتی خون و خونابه ی نعش ِ گوسفند، وقتی زنبورها دورش جمع شده اند، وقتی قصاب روی گوسفند افتاده تا تکان نخورد و خون گلوی پاره اش، راه ِ دریچه ی چاه فاضلاب را پیش گرفته، آن وقت روی زمین چمباتمه می زنم، زبانم را در شیار های موزائــیک ها، که با خون پر شده اند، می رقصانم، بوی زُفت دارد، اما تسکین دهنده است، و وقتی قصاب با تعجب به من خیره شود، سرم را بالا می آورم، با خنده، عطش، التیام ِ ناقص، تلاطم هیجان درون به او نگاه می کنم، آنقدر واضح که می فهمد: دلم می خواهد او جای گوسفند باشد و من، قصاب! * * * عزیزم! چرا نماد تانـیـث، آینه ی ونوس است؟ یک فانتزی ِ مطلق؟ واقعا شک دارم که بتوانم تو را خوشبخت کنم... چون شاید خوب نمی شناسمت، اما چاره نیست! * * * اوه! چه زیبا! تا به حال منظره ای به این زیبایی ندیده بودم، سوختن پلها همیشه زیباست! اما، چیزی نگرانم می کند، ولی مهم نیست، باید سیگار روشن کرد، کنار پل های سوزان برای سلامتی خوب است! * * * اوه ! دوست داشتم، بالای قله هایت می ایستادم و... اما قله هایت،... با کمال تاسف! کوه زباله و آشغال بود! با بوی گه! بویی که با شنیدنش، حاضر به استفراغ امعاء و احشا بودم... آنچه که در افق گنجیده بود، چند کوه زباله بود؟ اماآن بالا ها ، بالای زباله ها می ایستادم و صدایت می کردم، و برای اولین بار جرات پیدا می کردم تا با تو حرف بزنم، اما برای مودبانه ترین برخورد، زیپ ِ شلوارم را پایین می کشیدم و تو را هدف قرار می دادم؛ می شاشیدم! که یعنی حالا می توانم به تو نزدیک شوم، بــِـدَرَمـَـت و با ناله های پر از حقارتت، التماس های مفلوکانه ات، اصرار هایت، چنگ زدن هایت، نفس های نیمه و ناقصت، و تقاضای مکررت برای ادامه و آنقدر ادامه دهم، تا زانو هایم زخم شوند، کمر عریانم از عرق براق به نظر برسد، نفس کشیدن از یادم برود، تا بعد برهنه، زیر مهتاب، وقتی نسیم تنم را خشک می کند، خنک می شوم، آسوده، سیگار روشن کنم، در حالی که در نهایت ِ فانتزی و پوچت، لبخند می زنی که شاید، نطفه ای در وجودت کاشته ام! و در توهم ِ فانتزی ِ پوچ و مضحک معمول فرو بروی و کلیشه ی بدبختی را رقم بزنی، و در اوهامت، خوشبختی را مزمزه کنی! آینه ات را بگیر، دنیایم را خالی کن، زیبایی ِ دلقکوارت - در زیر خروار ها رنگ و لعاب مضحک- نقاب ِ معمول و نکبت باریست، با ساده لوحانه ترین مضامین درد، و تمام داراییت؛ آن اندام های محدب و نیم دایره های تودرتو است؟ چشمان ِ خمار؟ اوه! مفلوک ِ بیچاره، سعی دارم کمی دلم برایت بسوزد اما...! هیچ وقت بالای کوه زباله ات نمی روم، تا لذت ببری! پراز شوق بشوی! حرف های زرد و پوکم را روی آینه ات حک نکن، چون ابلهی قبل از دریدنت، دوباره آنها را تکرار می کند، مو به مو، همان هایی را که من گفته ام، بی کم و کسر... می بینی؟ کوه هایت آنقدر ها بلند نبود! کوچک شده ای! تل زباله برایت پر ابهت بود؟! حالا با آینه ات گم شو... صحرایم را بیشتر آلوده نکن، برو تا، گلویت را پاره نکرده ام... * * * بازی ِ بی سرو ته و ابلهانه ایست! همیشه شانس می آورم، سر ِ آن تک های قرمز و لعنتی! اما همیشه آرام کنار پنج ها می بـُـرَم، کاشته می شوند... لعنت به این شانس! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/03/24ساعت 3:5 توسط رضا |
|
|
هی! آشغال های کله پوستی کمی هیجان دوست دارید؟ این جا یک خوکدانی ِ بسیار بزرگ هست، شاید بزرگ تر از یک استادیوم، کمی وسایل هم آن جا هست، با گل و لای و خون و مدفوع و بریده های روده ی خوک ها، یک غذای جدید می سازیم، برای حرامزاده ها! اوه! آن تبر عالیست! یک اره برقی ِ پر سرو صدا! برای پخت این غذا کافیست؟! حرامزاده ها گرسنه اند، اگر غذا حاضر نشود، آن ها از ما بدشان می آید، آنوقت چکمه های ما را می خورند؟ با تمام گل و لایش؟ جوجه فاشیست ها، مست هستید؟ تکیلا و بادام زمینی؟ مارتینی با اُنیون رینگز؟ نامزد های عوضیتان، آلت تناسلیشان را به خورد ِ دیگری می دهند؟ این جا اسلحه هم هست و چوب های بیسبال تا همه ی شیشه ها را خرد کنیم، همه ی حرامزاده ها را همین امشب، قصابی کنیم؟ چند سر ِ تاکسیدرمی شده، یک قفسه ی سینه؛ محشر است! یک حمام خون گرم و واقعی، از خون حرامزاده ها! شما مگر اعتقاداتتان را از دست دادید؟ کمی فاشیست باشید!! هیجان را دوست ندارید؟ کوکائــین کلراید، هروئـــین ِ صورتی، ال اس دی ِ هندریکس، آشغال های کاستاندا، بهترین پرواز های دنیا این جا هست، با این ها، در اوج پروازتان، سلاخی را آغاز می کنید، خون ِ حرامزاده ها، پر از کثافت است،علی رغم اینکه تا به حال بسیار خون نوشیده ام اما من هم تا به حال، خون حرامزاده ای را نخورده ام، امشب با هم، خون حرامزاده ها را در پارچ های بزرگ با یخ و ودکا، مخلوط می کنیم، خون حرامزاده ها، پر از گه است، امشب با هم زیر میکروسکوپ خواهیم دید. می دانم می خواهید فریاد بزنید... عالیست! فریاد بزنید! بلندتر! ... عالیست! از صمیم قلب می گویم که با شما بودن را بسیار دوست دارم. بازتاب خورشید روی پوست کله هایتان، حرامزاده ها را کور می کند. آنها از شما متنفرند، اما شما تنفری ندارید، فقط می خواهید متلاشی شان کنید تا مغزشان به کف چکمه هایتان بچسبد، تا نشان دهید هنوز یادتان است که چگونه مادر حرامزاده ها را در ازای یک شیشه مشروب و پاکتی سیگار که به پدرشان می دادید، به اتاق های بزرگ و مشکیتان می بردید. وقتی فریاد می زنید و بخار الکل نفس های گرم و تندتان، با بوی استفراغ ِ زرد ِ روی تی شرت های سفید و چرکتان، می آمیزد؛ و آن چوب بــِـیسبال را بالا می برید، اول به چشم های ِ حرامزاده ها نگاه کنید، و بعد به لای پایشان، نگاه کنید که خیس می شود و قطره های ِ شاش در امتداد پاچه های شلوارشان پایین می آید، آنوقت، مغز کثیفشان را متلاشی کنید و فریاد بزنید، از ته دل! عالیست! این به نفع همه است، حتی حرامزاده ها!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/03/20ساعت 20:1 توسط رضا |
|
|
مشکوک است! پسره ی ِ احمق! نمی دانم چرا دایما ً مزخرف می گوید. "کاش آنجا بودم، کاش آنجا بودم، کاش آنجا بودم..." حالم را به هم می زند، با آن عینک مضحکش، چرا همیشه می خواهد تنها قدم بزند؟! وقتی هم می آید بوی عطر می دهد، نه پس ماند ِ بوی عطر، بوی عطر تازه! حتما ً مشکوک است. بی شرف! معلوم نیست آنجا با چند نفر ...؟ خدا به داد پدرش برسد لابد فردا دختری با شکم متورم سراغش می آید و با اشاره به شکمش می گوید: "این نوه ی شماست... " خدا نصیب نکند، لا اله الی اللـــه! چرا این موقع اینجاست! مشکوک است، هر چه هست چیزی شده... پسره ِ بی همه چیز، بـبـیـن چه سر به زیر آن گوشه نشسته و توی این میهــمانی، روی آن تکه کاغذ، چیزی می نویسد، پسره ی ِ ابله! با این سر و وضع ژولیده و هیکل چاق و گنده، هیچ چیز هم نمی فهمد، کاش تمام دندان هایش را خرد می کردم، کاش همین کارد ِ میوه خوری را لا به لای دنده هایش فرو می کردم تا مثل خوک خـُر خـُر کند و جان بکند، کثافت! آنوقت بـبـنم هنوز هم دلش می خواهد آنجا باشد یا نه... خدا کند یک نظر، فقط یک نظر، به دخترم نگاه کند؛ واللـه که خونش را می ریزم. بدبخت پدر و مادرش... * * * هر چند که فکر منظمی برای نوشتن نداشت، بی هدف، تکراری و بی سر و ته شروع کرد: " این روز ها انگار بی پایانند؛ غذایی خورده می شود، آبی نوشیده می شود، مردی می رود، مردی می آید، فندکی شعله می زند، ته سیگاری له می شود، حرفی زده می شود، چیزی نوشته می شود، مردمی در ابهت ِ شرافتی که ساخته ی ژرفای لباس های زیرشان است و فضولی های هیستریایی ِ خود می سوزند، روی بومی ۴۰ در ۶۰ ، در یک سیاهی، پرتره ی دوستی بزرگ، خوب، یادگار آن جا، کشیده می شود و اینجا می ماند تا هر روز دیده شود و دیده شود تا پشه ای پایش در آن گیر کند و به آن بچسبد و هر روز مردی، در گوشی، فریاد می زند:" بدو... خرگوش بدو... ! "، کسی در کنار دریا ها، پاسخی می خواهد، اما - مثل همیشه - پاسخی نیست تا برایش فرستاده شود." * * * با آن چشم های ِ دریده ات، پسره ی ِ دختر باز، باید با پاشنه ی کفشم، تمام نشانه ی مردانگی ات را، له کنم. مطمئنم که چیزی مشکوک است، وگرنه من که بی خود از کسی اینقدر بدم نمی آید! * * * "این شب ها، همیشه چیزی پوشالی و مخروب، ترمیم می شود، دوباره زاییده می شود، تا باز فردا، با ظاهر انسانی اش، تخریب شود، چیزی برای مانند کردن جهنم، ابدیتی در تخریب و ترمیم، یک لوپ ِ بی نهایت!" * * * دلم می خواهد، آن کاغذ پاره را از دستش، قاپ بزنم و با صدای بلند بخوانم، بی شرف! تا آبرویش جلوی همه برود. مشکوک است! کجا را می گوید؟ خانه ی مجردی در مشهد؟ تا در پستو های تن یک فاحشه، این درد مسخره ی فلسفی اش را فراموش کند! روانی! می دانم، فردا هم عده ای مثل او می خواهند زمامدار مملکت شوند، تا روزگار من و امثالم را تیره کنند... کاش در بچگی از تو سوء استفاده ی جنسی کرده بودم... * * * "و همیشه یک سال می گذرد و شاید هم بیشتر؛ پسری از هم کلاسی های دبیرستان، یک سال پیش مُرد، وقتی آنجا بودم، و او روی ِ یک تخت سفید، نفسش تمام شد، در ما بین نقاط طلایی صفحه ی دیدش نوشته شد: "Game Over" ، مطمئـنـا ً لاشه اش، در این یک سال پوسیدگی را خوب شناخته، و ما، آنجا رفتیم، تا بگرییم، هنگام شام بخندیم و بعد هم سیگار بکشیم، چه قدر خوب! دوست من! وقتی آن پیراشکی ِ ذرت ِ طلایی بالای سرت معلق است، با لباس حریر سفید، چنگ می نوازی، در بی وزنی و اوج ِ دست نایافتنی ات، سعی کن گوشه ی لب هایت را به بالا متمایل کنی، چون ما، در خانه ی پدر پیرت، میوه می خوریم، شام می خوریم و به فیلم یادواره ی تو در تاریکی نگاه می کنیم و با کلکسیون موجودات زنده ی قدیمی، زجر کهنه را در خودم زنده می کنم، روحت شاد حاج حسین! " * * * پسره ی ِ نفهم، حتی سلام هم نمی کند! باید با همین کارد، بند بند انگشتانت را ببرم و بعد بـبـینم که چگونه خواهی نوشت و از ته دل به تو بخندم. با همین کارد، از مثانه تا زیر جناغ سینه ات را پاره کنم، و با روده های لغزنده و گرم و خون آلودت، دارت بزنم، مرتیکه ی عرق خور. آن شکمت به خاطر بطر بطر عرق، آنگونه برآمده شده، وگرنه دانشجویان شهرستان، که همیشه لاغر می شوند. * * * "... کاش هنوز آنجا، در تبعیدگاه کوچکم پنهان بودم، در خلسه ای مطرودانه، کنکاشی می کردم، برای یافتن آنچه که در عمق پوچی، بی مانند بود و می خواندم و می گریستم و می رقصیدم که شاید هنوز زندگی می کنم و در حلقه حلقه های دود سیگار، اسارتی دوستداشتنی را می چشیدم. و هنوز با آنها در واحد 503، تا صبح سیگار می کشیدم و صبح تا عصر می خوابیدم و در شوخی های ساده و بی بهانه، در طعم ِ؛ ساندویچ های تکراری و کوچک، چای های جوشیده یا تازه، سیگار های شور و تلخ ِ افطار ناشتایـیـمان، در غمی نا شناخته و آشکارا دست و پا می زدم و آرام دور می شدم. و شب ها در همان نزدیکی ها، نشسته روی صندلی ایستگاه اتوبوس، حرف میزدیم و سیگار می کشیدیم، آنقدر که حجم ادرار، وادارمان می کرد تا به خانه باز گردیم... و هنوز با سختی، خود را به کوچه ی 64 می رساندم و در کنار شومینه، در یک متر فضا، در احاطه ی پلاستیک ها و شیشه های خالی نوشابه و زیر سیگاری های یک بار مصرف، پشت صفحه ی لـَـپ تاپ، به چیزی نگاه می کردم و می خندیدم و حرف می زدم و دود سیگار، نرم نرمک، با حرف زدن های متوالی ام، جوش می خورد. و در آن اتاق پر سر و صدای کناری ِ طبقه ی سوم، داستانی هر چند دانسته را پی گیر می شدیم، و با صدای بد و بیراه و اصوات نعره و فریاد و دلهره، خاکستر سیگار را در، ته ظرف پلاستیکی ِ بریده شده ی نوشابه - که کمی آب درون آن ریخته شده بود - می ریختم و هرچه شوم و نحس بود را، کاملا از یاد می بردم. و هنوز صدای خنده و شوخی های سرمستانه ی همخانه ی قدیمی را می شنیدم، که با زلف آراسته و زنجیر طلایی که لا به لای پشم های سینه اش قرار داشت، آرامش بخش ترین حالت معجزه گونه را در اوج اختلال اعصاب، می ساخت." سنگینی نگاهی را احساس می کرد، سرش را بلند کرد، درست آن مرد به او زل زده بود و او را می دید، متوجه حضورش نشده بود، با لبخند به سمتش رفت، خوش و بشی کرد و به جایش برگشت، هنوز میل داشت تا کمی بیشتر بنویسد. اراجیف همیشگی، مرور گذشته ها مثل پیرمرد های باز نشسته... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/03/13ساعت 3:53 توسط رضا |
|
|
ماری اِلـِـن د ِ لودو اِنـیــا (Marie Héléne De Ludueña)، اصالتا اهل مکزیک است، اما چند سالی است که ساکن یونیون تـَـون(Uniontown) در جنوب غربی پنسیلوانیاست.چند ماهی از ازدواجمان می گذرد و او بسیار آدم با محبت و خونگرمی است. هر کس که تنها باشد، حتما ماری اِلـِـن د ِ لودو اِنـیــا سراغش می رود و او را از تنهایی در می آورد، با او عصرانه می خورد، سیگار می کشد و ... پدر خورخه میانروئِس(Pastor Jorge Millanrues) هم بعد از ظهر های یکـشنبه با ماری اِلـِـن د ِ لودو اِنـیــا به دریاچه ای در جنوب سامرست(Somerset) می روند تا بعد از غسل تطهیر و سلامت دعای سنت وینسنت(Saint Vincent) بخوانند و صبح یکشنبه به شهر باز می گردند. رئیس تنها شعبه ی وال مارت(Wallmart) در شهر هم جـــیمز بولتون(James Bolton)، مردی بسیار خوش قلب و ساده است، ماری اِلـِـن د ِ لودو اِنـیــا، مشاور و دست راست او محسوب می شود، گاهی که سرشان شلوغ می شود و کارهایشان تا دیر وقت طول می کشد، جیمز، ماری اِلـِـن د ِ لودو اِنـیــا را با کادیلاک اسکَـلـِـید(Escalade) مشکی و گرانقیمتش می رساند و یک بسته ی بزرگ ومشکی پر از سیگار برگ های دیابلو(Diablo) ی تند و تیز به ماری اِلـِـن د ِ لودو اِنـیــا می دهد تا برای من بیاورد. جیمز آدم خوبی است گهگداری که شنبه ها ما را برای ناهار دعوت می کند، آنقدر کار سرش ریخته است که تمام وقت با ماری اِلـِـن د ِ لودو اِنـیــا در اتاق کار می کنند. یولیان اشمیت(Jülian Schmit)، رئیسم، یک مرد زبان نفهم و خشک که دائم با سبیل پهن حنایی رنگش ور می رود، وقتی می خواست مرا اخراج کند، ماری اِلـِـن د ِ لودو اِنـیــا پیشنهاد داد که با یولیان صحبت کند، و وقتی شب با شیرینی خامه ای و شامپاین و یک شیشه ی کوچک ورموت سرخ به خانه آمد، گفت که رئیس مرا اخراج نمی کند و باید جشن گرفت. یولیان حقوق بیشتری به من می دهد و کارم ساده تر شده، گاهی چند صفحه ای برایم فاکس می کند تا امضا کنم و از ماری اِلـِـن د ِ لودو اِنـیــا می خواهد تا آنها را برایش ببرد؛ هر وقت تغییری در دکور شرکت می دهد، حتما ماری اِلـِـن د ِ لودو اِنـیــا را خبر می کند؛ یولیان می گوید:" قدر زنت را بدان، بسیار با سلیقه و با مهارت است." بله واقعا ماری اِلـِـن د ِ لودو اِنـیــا طراح خوبیست، واقعا با مهارت است. ماری اِلـِـن د ِ لودو اِنـیــا واقعا بهترین همسر دنیاست، اما زیاد سیگار می کشد، معمولا وقتی از سر کارش یا از پیش رئیسم بر می گردد، بسیار خسته است و دائم سیگار می کشد. می دانم که کار زیاد باعث شده تا کمی دچار سردی جنسی بشود! اما همیشه درگیر کارهایش است. گاهی شنیده ام برخی از دوستانمان در خلوت با ماری اِلـِـن د ِ لودو اِنـیــا، او را به اسم "دونیا پوتا(Doña puta¹)" صدا می کنند، خب این مرا ناراحت می کند، اما مردم ابلهند، شاید این شوخی به خاطر این است که ماری اِلـِـن د ِ لودو اِنـیــا عموما لباس های خنک و راحت می پوشد. اما من فقط به فکر سلامتی او هستم. پ ن 1) Doña puta : جنده خانم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/03/11ساعت 14:36 توسط رضا |
|
|
لباس سفید بلندی پوشیده بود که چند جای پارگی روی آن بود و سینه و بازوی چپش -عریان- دیده می شدند، ساق های سفیدش نمایان بودند، پوستش چروکیده بود؛ تازگی بسیار لاغر شده بود. صدای التماس و خواهش ها و بد و بیراه ها و حرف های طعنه دار و سوال ها و جواب ها و جمله های خبری و گزاره های دروغ و راست و اظهار نظر های ابلهانه و از روی ترس و شوک زدگی و جملات آرامش بخش و تسلی دهنده ی پوک و بی معنا و حدیث ِ نفس های ِ کـثـیـف و پر از گناه و عطش و سیاه روزی و عیش های مفلوکانه و گدا منشانه و شکایت های بی علت و خودخواهانه و حرف ها و صحبت ها و... همه و همه مثـل همهمه ای گنگ، که لابه لای چرخش ِ پره های پنکه ی سقفی ِ کلاس ِ سوم ِ دبیرستان - با دیوار های مغز پسته ای ِ ملایم و تخته ی گردان بلند و صندلی های سفید و تمام نکبتی که نیم قرن عمر داشت و مانند ِ پـیـرمردی، با صدای خس خس ِ گوش خراشی هنوز می خواست نفس بکشد تا یک قرن را به انتها برساند و لباس سفید های بیشتری پرورش دهد.- ملایم تر و اُپراگونه تر می شد و می خواست او را بخواباند، اما او اهمیتی نمی داد، چیزس در دستش تلالویی سفید و آبی داشت، رقص کنان و با دستان ِ گشوده - در آن لباس ِ سفید ِ نسبتا راحت، با پارگی هایی که نوک ِ کوچک ِ سینه ی تختـش را نمایان ساخته بود. - از پله ها بالا می رفت. همه پشت سرش بودند، همه می آمدند، با سرنگ های پر از مایعی شفاف و بی رنگ، با پـیـژامه هایی که جای زانو افتادن ها، وجهه ای طنز به آنها داده بود، و مدیر مدرسه؛ مردی عصا قورت داده و کم مو و شصت ساله با قامتی کوتاه و پوستی با درجه ی قرمز بیشتر از نورمال و عینکی با فریمی فلزی و براق و ته ریشی سفید که تماما صورتش را می پوشاند، همراه همه به طرفش می آمد، مرد هم حرف می زد، و او چیزی از همهمه ی شور و شیرینشان نمی فهمید. همان طور رقص کنان با آوایی لطیف و زنگ دار، زمزمه می کرد: Crazy! ¹ Toys in the attic, I am crazy. Truly gone fishing. They must have taken my marbles away. انگار همهمه هم با راز و رمز و صدایی نازک تکرار می کرد: Crazy! Toys in attic he is crazy. رها و آزاد با اوپـرای ِ سمبوله ی همهمه ها می رقصید و از پله ها بالا می رفت، همسرش با مینی ژوپ ِ چاکدار و تمثیلی و جوراب های سیاه و بلند و چکمه های براق مشکی و نیم-تنه ای سیاه و توری که پستان بند ِ مشکی ِ کوچک و مختصرش و حجم سینه های سفت و محدبش از لای فضاهای خالی آن خودنمایی می کرد و اشک هایش که با مخلفات آرایشی، صورتش را به آبستره ای اکسپرسیونیستی تبدیل کرده بود، مثل جنده ای غمگین شده بود، که اشک می ریخت و حرف هایی می زد و ریتمی به همهمه اضافه می کرد واو در اوج دور و سرد بی اعتنائی ها، همچنان رقصان با شیء درخشان در دستش بالا می رفت. به پشت بام رسیده بود. زنی با موهای جوگندمی و دستمال سری سفید، مویه کنان، آغوشش را باز کرده بود و می گفت:" بیا پیشم پسرم، تا به خانه بازگردیم..." آرام و چرخ زنان -با آن لباس سفید؛ که انگار مثل صوفی ای سماع کنان بود.- به لبه ی پشت بام رسید، آنجا نشست، ضربه ی نهایی را این بار می زد، شیء درخشان حرکت می کرد و لباس سفیدش پاره پاره می شد و خون از درز های لباس بیرون می زد؛ اوپرا اوج خودش را نمایان می کرد، حتی سوزش ها هم به همهمه ها پیوستند و بی اعتنائی اش کامل شد، آرام و زنگ دار خواند: Crazy! Over the rainbow, I am crazy, Bars in the window. خونریزی بی حالش کرد، لبخند بی رمقی داشت و با ته مانده ی نفس هایش و صدایی بلند و عصبی، فریاد زد: There must have been a door there in the wall When I came in. و چشمانش سیاهی رفت و چیزی ندید،پاره های آویزان خیس و خونی لباسش در هوا پیچ و تاب می خوردند، فقط فشار هوای بسیار زیادی بود که آن را حس می کرد. در حال سقوط چیزی نمی دید، تنها انتهای اوپرا را می شنید که وهم آلود و در هم، ادامه می داد: Crazy! Over the rainbow, he is crazy. پ ن 1)Pink Floyd > the wall > The trial |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/03/06ساعت 1:39 توسط رضا |
|
|
این روزها دیگری سلاحی حمل نمی کند؛ بهانه ای برای جنگیدن ندارد و حتی چیزی هم نیست که شاید بخواهد از آن دفاع کند. نه گنجی که مدفونش کرده باشد و نه سرزمینی که حکمرانش باشد و نه جایی و نه سودی و نه مفلوکی درمانده تر از او که حتی برای کمک به او بجنگد، رازی هم نیست که آشکار نباشد تا برای حفظش فشنگی مصرف کند، و حتی گذشته اش هم آنقدر خاک گرفته که درخششی از آن باقی نیست؛ اصلا خودش هم از ترس سرفه های خشکش سراغی از آن دور ها نمی گیرد- گرد و خاک حتما ً او را به سرفه خواهد انداخت- لایه های خاک شاید آنقدر قطر پیدا کنند که خودش هم آن گذشته ها را انکار کند. همه را هم از خود دور می کند، تا نیازی برای جنگیدن نباشد، جنگیدن برای نگه داشتن آنها به دور خودش. وقتی معشوقه اش با چشمان خمار به او خیره بود، از کنارش گذشت تا حرفی نزند، وقتی قدیسه ای هرزه با جنونش از او خواست تا بدردش، به او خندید، آنقدر که اشک هایش جاری شد، رود هایش پیچ خورد و رگی در گلویش پاره شد و خون بالا آورد و قدیسه با تهوعی جاودان و جاودانگی ای تهوع آور از او فرار کرد، حتی لبه ی پنجره اش را پر از گلدان های خار کرد تا قمری کوچکش آنجا نشیند و آنجا را فراموش کند. این روز ها همه چیز بی حوصله اش می کند، دیگر حتی حوصله ی بی حوصلگی را هم ندارد. این روزها که پـیـشم می آید، چند نخ سیگار می گیرد و بی کلام می رود، وقتی اصرار می کنم که با من سخن بگوید، سرش را تکان می دهد و زیر لب می گوید:" می دانم که لبانت تکان می خورند اما نمی شنوم چه می گویی." بیچاره، کر نیست؛ لابد حوصله ی شنیدن را هم ندارد. این روزها سلاحی حمل نمی کند، خانه شلوغ است، اسلحه ی کوچکش جایی در بین لباس ها و مبل ها و کاغذ ها و کتاب های رنگ و رو رفته و روزنامه های سالهای قبل و آدم های آشنا و غریبه و ته مانده های غذا های فاسد و شیشه های شکسته و کابل های فشار قوی، گم شده است، اما فشنگ زیاد دارد، حتی آنقدر دور نشده آنروزها که نگران کم آوردن فشنگ بود. ولی حالا از انبوه فشنگ های براق، به عذاب آمده است. * * * " بیچاره، دیوانه است! حتی حوصله ی مرگ را هم ندارد. " وقتی می رفت تا پول میز را حساب کند، این حرفی بود که پیر مرد به دوستش زد. پیرمرد دنیا دیده بود، شاید چیزی می دانست...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/01ساعت 4:26 توسط رضا |
|
|
Old navy's bullshits پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و همین است آنچه دارم
و ندارم رویــا رویای ناب |
|
RSS
|