![]() |
![]() |
|
| شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست) |
|
راستی! مادر، چه می خواهد که من بی آنم؟ که بگوید: تو چرا تلخ نوشتی آنجا؟ و چرا آن دورها روی سایه در شب مملو از سالها سـتــــاره ایستاده دو سه نخ سیگار به لب می داشتی؟ و چرا دست تو در خاک است؟ و چرا ماست ترشیده خریدی باز هم؟ مگر آن جا ندیدست؟ نوشتم: مُــردم تا به حال چندین بار اولینش، آن سال و مگر ندید که من باقی ِ این جا نیستم؟ و نمی داند من دو سال در آن جا مثل یک میوه ی کال کنج دیوار ِ سفید پرْ تلاطم، پر ِ غوغای ِ هوس همـچــنان کــــال مانــدم؟ شاید او هوشیارست و من این جا خوابم و کسی می داند که همین سیگارست طعم نان و سبزی با پــنیـری تازه... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/02/22ساعت 2:58 توسط رضا |
|
|
At evening when the chaos is fit, Around the fire my parents sit; They sit at home and talk and sing, And do not play at anything. Now, with my poisoned pinprick I crawl All in the dark along the wall, And follow round the forest track Away behind the sofa back. There, in the night, where all can spy, All in my hunter's camp I lie, And inject the vaccine for dizzy Red Till it is time to go to bed. These are the hills, these are the woods, These are my starry solitude; And there the river filled by light, The roaring sluts come to delight. I see the others so far away As if in a fire shade they lay, And I, like to rape a fancy race, Around their party with covered face. So when my whore comes in for me, Home, I return across the sea And go to bed with bondage tools With my dear fairy's looks.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/02/20ساعت 12:25 توسط رضا |
|
|
هر روز که می گذرد، انگار دیروزی تازه است و باز باید در سفره ی پدر ِ تنها، نانی یافت و اما بعد، بیرون زد. باید بیرون زد تا نفسی کشید، سیگارهایی بسوزند و شارهایی که آیا درون لوز بیافتند یا نیافتند، باید چای خورد تا گلو خشک نشود و سیگاری روشن شود، باید دقت کرد تا شارها بیافتند و این بار دیگری دشت اول را دهد. باید به حرف ها گوش کنی، شاید این ها تمایز امروز و دیروز است. باز باید سیگاری کشید، شاید بیهوده است اما باید کشید، عطـشــیــست برای هر روز، هر روز تا ظهر. این روزها انگار همیشه ظهری دارند برای برگشت به خانه، و نه عطر و نه شکلات؛ همیشه مادر می داند ، که آن دورها می ایستم و سیگار می کشم، می داند که بوی ظهرها بوی سیگار است. این روزها یاکریمی هم می آید، دو سه خطی می گوییم، از قدیم ها، کلاً، از روزها. این روزها "دائم نگاهم به آنسوی دره می افتد، به جایی که روزهایی هم در آن داشتم، و در یک نظر، چه سبز و زیباست، آنسوی دره، و آن پایین ترها خاکستر درخشان پلی است که این روزها از آن گذر می کردم..." این غروب ها هم مثل ظهر ها هستند، چای نوشید، بیرون زد، جایی با دوستی، از آن قدیم ها، دبیرستان، حتی دبستان... و سیگار کشید، زیاد، هر چه قدر پول هست. این شب ها هم، چیزی کم دارند برای شب شدن، پس باید صبر کرد، همه آرام می خوابند، باز باید چیزی نوشت، اجباری نیست، اما باید نوشت، شاید پوسیدن را کند تر کند. و باید چیزی بنویسی که همه تحسین کنند... این روز ها زیاد ساکن شدند، انگار چرخش زمان در حلقه ای بـیـنهایت، دویده، خسته شده، خوابیده، انگار زندگی هم پایان را گم کرده. این روزها " هرچه جلو رفته بودیم، همه را در خوابگردی به عقب بر می گردیم." و گوشه ای می نشینیم و گذشته را مرور می کنیم؛ که آن روزها " چمن ها، سبزتر بودند، نور، روشن تر بود " و در شب های احیاءمان، با حلقه ی دوستان، تا صبح دوام میآوردیم، در حبابی جا می شدیم و آن روزها گاهی که به باد گوش می کردیم، "نعره ی عروسی را می شنیدیم که بکارتش را از دست می داد"، اما این روزها، ضجه ی پسرکی است، که سیگارش از دستش افتاده و جنده ای ، با چاقویی، پاره پاره اش کرده. این روزها مردمی به سمتش می دوند، تا رگ های پاره اش را به جایی گره بزنند، این روزها مردمی از خون پسرک بدشان می آید... این روز ها... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/02/18ساعت 1:20 توسط رضا |
|
|
آفتاب تند و تیزی بود؛ انگار موهای سرش را کِز می داد. کلافه بود و از اقصی نقاط دنیا هم، همه به او زنگ می زدند: +98511224… ، +9821224… ،+98411224… ، +341224… ، ...+1702224 ، +213224… ، +574224… ،... همه اشتباه گرفته بودند، می خواست خاموشش کند، اما نمی شد؛ طلسم بود، جادو شده بود. مثل بازیکن های بیسبال، روی یک پا ایستاد و با تمام قدرت به سمت خورشید پرتابش کرد، صدای گزارشگری در گوشش می پیچید که می گفت:" ...Home run " با لبخندی زورکی برای خورشید دست زد. روی چمن های سبز و تازه با بوی عجیبشان افتاد، سایه ی یک لوله ی سیمانی صورت و نیمی از بدنش را پوشاند. فقط باید سیگار می کشید، هر چه بیشتر، بهتر؛ باید آنجا آنقدر سیگار می کشید تا همان جا ، همان سرطان نامرئی که در لوله های منتظم سیگار، به خواب رفته، بیدار شود و او را در بر بگیرد. در حالی که درازکش، جیب هایش را برای یافتن سیگار جستجو می کرد، زیر لب تکرار میکرد: " ... افسانه ی سرطان،... سرطان!... چیزی خشن و انقلابی!... رویای بی خایگان برای رهای!... افسانه ی سرطان!... بسته ی 900 تومن... پاستوریزه و هموژنیزه!... " یک نخ سیگار از بین صفوف سفید سیگار های درون پاکت سفید و نقره ای، بیرون کشید و کنار لبش گذاشت، صدای تق فندک بلند شد، یکبار... دو بار... آرزو می کرد کاش می توانست به فندک تجاوز کند... پنج بار... حداقل باید به مادر فندک تجاوز می کرد... سیزده بار... حداقل یک جیغ کوچک که باید می کشید... بیست و سه بار... بلاخره، طعم دود پیچید، پاکت و فندک در کنارش افتاده بودند، روی زمین دراز کشیده بود... چشمهایش بسته بود، دنیا تماما" در دستش بود؛ همان سیگار، نه، دو میلیون و هفتصد و بیست هزار تومن، پولی که از صاحبخانه ی اسبقش می خواست، نه استادی که با دندان های ناهموار و ته ریش خاکستری و دهان بد بو وآن خواهر فاحشه اش به او می خندید، نه معشوقه ای و عرفانی و شعری و سیر و سلوکی خاص ِ جنابان ِ بایزید و مولانا، نه21 شار رنگارنگ و پیتوک ِ میز اسنوکر که دخول و خروجشان را در اعماق معقدش احساس کند... هیچ... دنیا همه اش آن سیگاری بود که حالا حرارتش را کاملا حس می کرد. دومین سیگار با آتش سیگار اول روشن شد، دودش بسیار نرم تر بود، اما هرچه که بود، بی آزار بود... چشم هایش را بست، زیر لب چیزی زمزمه می کرد... صدای سرفه ای شنید، براق شد، به پهلو چرخید، جا خورد، دخترکی نیمه عریان، درون لوله ی سیمانی بالای سرش نشسته بود... با گستاخی خواست به دختر بگوید :" لخت اینجا نشستی، لابد جنده ای دیگه؟!" تا او از آنجا برود، اما خجالت کشید و چیزی نگفت، دخترک انگار فکرش را خواند، سرش را تکان داد، پسر همانطور که دمر خوابیده بود، با صدای لرزان گفت: "سیگار می کشی؟" دختر دوباره سرش را تکان داد، پسر دوباره سیگاری آتش زد و طاق باز روی چمن ها خوابید، او بود و تمام دنیایش در دستش، فقط همان سیگار، نه دختر نیمه عریان و تحدُب ِ سینه هایش، نه حرف های فلاسفه و بزرگان و املاء اسم نیچه و ... و کلمات مختوم به ایسم و ایست، فقط او بود با سیگارش و کلافگی ای که باید کشته می شد...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/02/15ساعت 4:14 توسط رضا |
|
|
پسر مرد یک مذکر در کنار خیش گاوآهن نمادش آن سپر نیزه نبرد جنگ به دام حجم دیوارها مکعب ها مربی ها رقم ها برهنه مثل یک هرزه بشد آبستن ِ افعال تمام قمقمه تا سر پر از فردا فردا ها دور ها به یک باره درون بعد یک لحظه به راستای ِ ﺴﻓﯾ د ِ بستر تازه به دست ِ یک تن ِ کهنه به آه ِ درد پوسیدن کنار زندگی افتاد تمامش ریخت همه چیز خفت خدا هم مرد و با افسوس، که باز هم بود کمی بی جان ولی حاضر پسر مرد یک مذکر هرزه ای خسته فرو ریخته به امداد هزاران مشتری آشفته دست نا یافته هنوز هم با کره بودن کمی با ترس کمی هم با هوس خفتن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/02/13ساعت 13:30 توسط رضا |
|
|
آرام از پله ها بالا آمد، نفس نفس می زد، بوی سیگار می داد. کفش هایش را به سختی درآورد، انگار پاهایش باد کرده بودند. هوای خانه بوی همیشگی اش را می داد. خسته بود، سرفه ای کرد و به آشپزخانه رفت. با یک لیوان چای ولرم برگشت... اولین بار بود که از پیرمرد، نباخت. پیرمرد با نیشخندی به سمت کتش رفت، سیگاری برداشت و آتش زد. با صدای لرزانش و لحن طعنه داری به او از پا درد ِ خیالی اش و اینکه امروز حوصله نداشته و ... گفت. می خواست او هم بپذیرد که شانس آورده. او هم لبخندی زد وته مانده ی چایش را سر کشید... با اینکه گوی آبی فاصله ی زیادی داشت، با سرعت و صدای بلندی درون سوراخ افتاد. خودش تعجب کرده بود، پیرمرد با صدای لرزان ماشاءالله گفت. گوی صورتی را هم آرام درون سوراخ دیگری انداخت، نیازی به زدن گوی مشکی هم نبود. سیگارش کمی از میز را سوزانده بود و خاکستر شده بود، جرعه ای چای نوشید... گوی قهوه ای درون سوراخ افتاد. پیرمرد با صدای لرزانش گفت:" چرتکه صاف! " مرد کوچک لبخندی زد و استکان چای را روی میز گذاشت و دور شد... پکی به سیگارش زد و سیگار را لبه ی میز تیره رنگ گذاشت.میز پر بود از جای سوختگی ها با آتش سیگار. گچ آبی رنگ را سر چوب مالید، روی میز سبز خم شد؛ تقریبا دراز کشیده بود، گوی زرد به دیواره ی سبز میز چسبیده بود، به گوی سفید ضربه زد، گوی زرد آرام در امتداد کناره ی میز غلتید و با صدایی درون سوراخ افتاد، با نا امیدی دوباره ضربه ای زد، گوی سبز به دیواره ی میز خورد و با صدای بلندی در سوراخ مقابل افتاد، گوی قهوه ای هم که رو به روی سوراخ میانی ایستاده بود و اشاره ای آن را درون سوراخ می انداخت. به مرد سبزه رویی که قامت کوچکی داشت، با اشاره ی دست فهماند که چای برایش بیاورد... بعد از افتادن آخرین گوی سرخ، نگاهی به میز کرد و با صدای زیری گفت:" هفت! " پیرمرد با سر اشاره ای کرد و تمام چای درون استکان را نوشید... با پیرمرد خوش و بشی کرد، گوی ها را روی میز چیدند، پیرمرد گفت:" بفرما آقا رضا! " و استکان چایش را روی عسلی کوچکی گذاشت ... لباسش را پوشید، انگار مقداری جیوه درون پیشانی اش ریخته بودند، چایش را خورد، از پله ها پایین رفت. باد ملایمی می وزید، سیگاری روشن کرد، دستکش آبی را درون جیبش لمس کرد؛ لبخندی زد، شاید باز هم می باخت. زیاد باخته بود، دیگر داشت عادت می کرد... *قابل توجهDoñ Vittorío ، من یادم نمی آید به تازگی در منزل شما فیلمی دیده باشم. ;)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/02/05ساعت 2:8 توسط رضا |
|
|
Old navy's bullshits پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و همین است آنچه دارم
و ندارم رویــا رویای ناب |
|
RSS
|