تبليغاتX
دریانورد و دریازدگی
شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست)

 

يك ديوار سفيد كنار خيابان نشسته بود، انگار همه چيز را داشت مي ديد، پيرمردي  رهگـذر عطسه اي كرد و دو سه رشته ي نازك و براق، سوراخ هاي دماغـش را به كف دستش مرتبط كرد، مايع چسبناك كه زير نور خورشيد، درخشنده به نظر مي رسيد؛ در لابه لاي چين و چروك هاي دست لرزان و ضمختش، جا گرفت.

پسر جواني هم؛ با چند قدم فاصله از پيرمرد، اطرافش را با دقت نگاه كرد؛ عصبي بود، دود سيگار از ميان لب هايـش، بيرون مي آمد. بي اعـتـنا، ته سيگار را كنار ديوار انداخت، گوشي اش را از لا به لاي دستمال هاي خشكيده و پاره پاره ي جيـبش بيرون كشيد:

” 533663330554426688605566652999444111 “

در امتداد همان ديوار سفيد، دختر جواني، كه كفش پاشنه بلند وِرني ِ ساق دار پوشيده بود و در حين راه رفتن، شلوار سياه و چسبان ِ كوتاهش، حاشيه اي از ساق پا ها و هنر نمايي سيلك اِپـيل را نمايان مي كرد، به سرعت در ميان جمعيت گام بر مي داشت.

روسري مشكي كه عجولانه دور موهايش پيچيده شده بود و عينك دودي تيره اش، حالتي مرموز به او مي داد و بند كيف چرمي مشكي كه از ميان سينه هايش گذشته بود، برجستگي آنها را واضح ترمي كرد.

در آن لباس تيره وسايه ي عينك و روسري، مثل مـَسـتـِـرهاي فِـتـيــش به نظر مي رسيد...

ابتدا متوجه نشد، اما كمي بعد صداي آن بلند تر شد؛ اس ام اس بود.

 

پـيـر مرد رهگذر، در حالي كه مشت بسته اش حاوي همان مايع چسبناك بود، هنوز تصميم نگرفته بود، كجا از شرش خلاص شود. دختر قدم زنان داشت از كنار او رد مي شد، پـيـر مرد خواست از او دستمالي بگيرد؛ با خود گفت كه شايد كسي فكر بدي كند. نگاهش را از باسن دختر دزديد و سري تكان داد،اطرافش خلوت شده بود، با شادماني و هيجان، دستش را به ديوار سفيد ماليد؛ مايع براق كه كمي غليظ ترهم شده بود، در طول يك خط روي ديوار افتاد.

 

پسر سيگار ديگري روشن كرده بود، دختر به سمتش دويد، پسر بي تفاوت او را نگاه كرد، آرام دود سيگار از ميان پره هاي بيني اش بيرون ميزد، دختر به گرمي با او احوالپرسي كرد، پسر همان طور كه  به تناوب قـُــلاچ كردن دود سيگار را ادامه مي داد، با سردي ، سرش را تكان داد، دختر كه خجالتـزده بود، پاكتي را از كيفش بيرون آورد، به او داد.

پسر لبخند كوچكي زد و پاكت نسبتا″ قطور را در جيب آوركتش گذاشت، سري تكان داد و به سمت ماشين رفت.

 

دختر روسري اش را مرتب كرد، راهي را كه آمده بود؛ بايد بر مي گشت، خيالش آسوده بود. از كنار پيرمردي گذشت كه داشت انگشت هايش را با فشار به كف دستش مي ماليد، انگار پير مرد او را نديد.

 

در امتداد همان ديوار سفيد، دختر جوان، آرام آرام مي رفت؛ چيزي روي ديوار- زير نور خورشيد- مي درخشيد،  دختر از كنارش گذشت، اصلا متوجه آن نشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/22ساعت 15:6  توسط رضا | 
 

آن جوانك كه كمي دور ز دنـيايـش بود

 

و خيالـش كمي از خاطره ها ، لبْ تر بود

 

روي ايوان ِ دم ِ سفره ي بازار نشـست

 

پر شد از بوي ِ دو سطل غـنـچه ي سرو

 

آب سبزينه ي سرخي ، دويد در يك رگ

 

پر شد از آب همان رگ ، تمام ِ راز ِ سر

 

رفت و آن گوشه ، كمي آب نوشت

 

نثر ِ افسون ، به سر خاك نوشت

 

جاي هر قطره ي آب ، جاي گياه

 

جنده اي ، فاحشه اي ، خاست ز جا

 

آن جوانك كه كمي ترس ز تاريكي داشت

 

و خيالش به كمي فاجعه ، قرضي هم داشت

 

روي دفتر بنوشت ، آدرس چهار راه را:

 

” دو سه سطر پايـيـن تر، مرد ِ عرياني هست

 

كه شود، همخواب ِ هر جنده ي شهر “

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/21ساعت 14:6  توسط رضا | 
 

 

Hanes Maydeie Pierson  ، برنده ي نشان «Platinium Master» موسسه ي علوم و دستاورد هاي پزشكي لـُــس آلاموس (Los Alamos)، به خاطر پژوهـش در كليه ي آمار و ارقام موجود و غير موجود و مقاله ي «چگونه بيش از 300 سال عمر كنيم».

 

Jr. Edie Smith  ، برنده ي تقديرنامه ي موسسه ي روانشناختي و فرا روانشناسي(PMI) ، به خاطر حفظ خونسردي در كليه ي امور، برنده ي اسكار بهترين بازي احساس برانگيز، در فيلم «nights of days».

 

DJ S. Mender  ، برنده اسكار بهترين آهنگ ساز، چاي ساز، ضد پـيچ ساز، براي تشكيلات چاي و موزيك متن فيلم « nights of days » و برنده ي نوبل ادبـيات در نول، براي رمان «به خاطر يك مشت بليط».

 

Мищэл Гадлиёнов  (Michel Godlionov)، برنده جايزه ي بهترين كوله پشتي سوابق و تجربيات، از باند دولفونـُـفـسكي(Dulfonofski Syndicate) ،برنده ي اسكار بهترين فيلمنامه براي فيلم« nights of days »، انتخاب به خاطر زيبا ترين سبيل دنيا در مجله ي «weekly Sibilu »، داراي عناوين: «The Sexiest Male of world 2005»، «برنده ي تـنيس يك مليون دلاري ملبورن»، «عضو فعال، اكتيو، دوستداشـتـني و بسيار قابل اعتماد سازمان KKK ».

 

Samuel E'teo ، برنده ي تمشك طلايي، به خاطر خالي بودن عريضه.

 

Vittorío Záphrinhie ، برنده ي اسكار فيلم برداري، وزنه برداري، به خاطر فيلم« nights of days »، ، برنده ي تقدير نامه ي موسسه ي روانشناختي و فرا روانشناسي(PMI) ، به خاطر حفظ خونسردي در فيلم « Ride with sons of Changiz» ، برنده ي “اسكار فيزيك” به خاطر نظريه ي تبديل فضا به عدم يا انرژي تاريك با آزمايش، تبديل 3000 متر مربع زمين به 1متر و 50 سانتي متر مربع و برنده ي جايزه به خاطر رمان « من در كــُـــفـــِــيـْـــشه ، تمام غـذايم را خوردم » .

 

Sir Magus Richard Claude Fortesque di Piazzi ، برنده ي اسكار بهترين  تهيه كننده براي فيلم « nights of days » ، برنده ي نوبل زيست شناسي و تكثير بقا در زمينه ي Biomachinate - biorobotic  به خاطر تبديل يك دستگاه نفربر ZF65 II به يك قسمت بسيار خاص از بدن الاغ نبراسكا. برنده ي جايزه ي ويژه ي بنياد فوئرباخ به خاطر كتاب « ‏Théocracy où Secularizé ».

 

  Rêsseis Nacqeville ، برنده ي جايزه ي بهترين بازيگر مرد در فيلم « nights of days  » ، برنده ي جايزه ي بهترين كارگرداني، سناريو و بازيگر مرد دوم در فيلم « اخراجي ها ، هميشه اخراج مي شوند ».

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/01/18ساعت 16:3  توسط رضا | 

 

 پـيـپش، روي زمين افتاد؛ با صداي زيـرآن از خواب پريد.

 پشت ميز خوابش برده بود.

 فكر كرد هنوز در كشتي است؛ با چشمان گشاد و دهان نيمه باز، سعي داشت با گرداندن سرش به اطراف بفهمد كه اتفاقي افتاده يا نه، در تاريكي چيزي نـديـد، سردش شد. به هواي خنك عادت نداشت. دست راستـش سـِــر شده بود، انگشت هايش را تكاني داد، انگار مشتي سوزن درون دستش حركت مي كردند.

 

 اتاق تاريك بود. دستي به پيشاني چربش كشيد، در سينه اش احساس سنگيني مي كرد. تصور مي كرد، شيره ي غليظ و چسبناك توتون، درون بـيـشتر نايـژك هايـش را پر كرده است؛ به سختي سرفه كرد. به قدري شديد كه حالت تهوع به او دست داد، دهانـش طعم گس يك سكه ي يك پنسي را داشت، با احتياط و صداي خس خس، نفس مي كـشيد. آب دهانـش زياد شده بود، نمي خواست آن را فرو بـَـرَد. صنـدلي اش را كمي عقب كشيد، سرش را جلو آورد، مابـيـن كفش مشكي چرمي و انتهاي پاي چوبـيش، كـُـره اي براق و پر از حباب هاي كوچك، با صدايـي مثـل صداي له شدن سوسكي، روي كف چوبي كليسايـي خلوت، به زميـن افـتاد.

 

 كورمال، كورمال روي ميز را گـشت، قوطي كبريـت كنار شمعـدان آهني بود. كبريـتي را به پايه ي ميـز كشيد؛ نور شديد چشم هايـش را زد.

 خميازه اي كشيد، به تـنـش كش و قوسي داد، از پنجره به آسمان نگاه كرد، هوا گرگ و ميش بود، نمي توانست بفهمد صبح زود است يا عصر، كلافه شد.

 بي حوصله بود، بايد پـيـپـش را روشن مي كرد، زير نور لرزان شمع، كـتابچه ي كهنه با جلد چرمي قهوه اي رنگش را ديد، سرسري دستي به جلد آن كشيد، اوائل كتابچه را باز كرد:

 

« دو شنبه 31 اوت 1803

   ”...  به زودي مسافرت هاي ما شروع مي شود و آنقدر در اقـيانـوس ها پرسه مي زنيم، تا از شهر هايمان، محلا تــمان و عرشه ي كشتي هم برايمان آشناتر شوند، آقايان!

 ما خانواده هايمان را ترك مي كنيم و خود را به دريا مي سپاريم تا وقت بازگشت؛ جيب هايمان از انبوه نقره هاي نورماندي و طلا هاي اسپانـيايي؛ وَرَم كند.

 زبان هايمان، دائم بچرخد و با هزار خاطره ي دريا، ساعت ها در كافه ي شهرمان وراجي كنيم.

 و با بازواني ورزيده تر، خانواده را در آغوش بگيريم.

 آقايان! ما مي جنگيم، براي آنچه كه از آن ماست، نه چيزي بـيـشـتر و نه چـيزي كمتر، ...“

 

 اين اولين سخنراني من براي ملوانها بود، وقتي با لباس هاي كـثيـف و صورت هاي ضمخـتـشان- كودكانه - هورا  كشيدند و شادي كردند؛ آرام و آهسته به كابـيـنم برگشـتم، دوباره به ياد حرف هايي كه ناخودآگاه به ذهنم رسيده بودند و تحويـلشان داده بودم، افتادم، بي معني بودند و كليشه اي.

 ملوان ها ساده لوح بودند يا شايد من بدبيـن بودم، اما باز اين من بودم و پـيـپم و پاي چوبـيـنم... »

 

 لبخـندي زد، سرش سنگيـن تر شده بود، بي اختيار دستـش روي ميز به دنـبال پـيـپ گـشت، كمي عـصبي شده بود، سراغ گـنجه ي گوشه ي ديـوار رفت، صداي پاي چوبـيـنش، روي كـفـپوش چوبي مي پـيچـيد، پـيـپي كمي كشيده تر از پـيـپ هميشگي اش آنجا بود، برگشت، پاي چوبـيـنش روي چـيزي لغـزيد؛ زمين خورد، چند لحـظه اي نـفـسـش بريد، در حالي كه پـيـپ در دستـش بود، از زمين بلند شد. در پشتش احساس كوفتگي مي كرد. اطرافش را نگاه كرد، نور كم بود، چيـزي نديد.

 اندكي توتون درون كيسه ي پوستي بود، تمامش را در پـيـپ چـپاند. با اوليـن پك هاي بلند، آرامشي بدنش را گرفت، حتي آرامش روده هايش را هم شل مي كرد.

 كتابچه باز مانده بود و چند صفحه اي از آن جا به جا شده بود، آرام آن را ورق مي زد و جسته گريخته، قسمت هايي را مي خواند، لبخنـدش لحظه اي محو نمي شد.

 

«شنبه 7 ژانويه 1806

 ... شايد كارت ها خوب تـقـسيم نشده اند، شايد آنها تـقـلب مي كنند، آيا واقعا، باخـتـنم، ايـنـقـدر برايشان مهم است؟!

 نمي دانم! تنها به اين پـيـپ و توتون و طعـم و بوي هميـشـگي اش، دلخـوش هستم، به چـيزي نياز ندارم، فقط زمان سريع تر بگذرد.

 امشب هم هوا طوفانـيـست، شايد ...»

 

 انگار گاوآهـن كوچكي درونش را شخم مي زد، سرفه اي كرد، پـيـشاني اش سنگين شده بود. رفت سراغ گنجه تا جعـبه ي توتونـش را پـيدا كند،  شـمعـدان را در دست گرفته بود، روي زمين، چند شيء نظرش را جلب كرد، خم شد، تكه هاي پـيـپ قديمي اش، بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/17ساعت 14:8  توسط رضا | 
 

 

بـــس  ز اوهـامي بـه اوهــامي  شـديـم

مـا چـنين عـمري ز يـــاد ها بــرده ايـم

وز حقـيـقـت، هـمچو صيـديـم در نــهاد

در سـحـرگـاهـان ِ  روشـــن از ضَــمـاد

در چـــراگـاهـان پـر ؛ از نـان ِ  خـشك

خواب نازك، مي شكست تاراج ِ مُـلك

تـا كـه روزي، روزگاري، خود به چـاه

جـمـلـه گــويــد  از نــهـانـي هــاي  راه

پـس كـنـاري ، خـود برقصـانـَــد دلــش

از جــــرس ، افتــاده غــوغـا بـر تـنش

عاقـبت ، زـايمان و عرفانـش چه سود

آن بـلا هـم، چـون جـنـونـي شـــد زدور

هرچه بودست شور ِ سربـيرنگ و پاك

چون همان غوغا بـرفت هستي به خاك

روي ِ هــسـتي هــم بـدادَش ســربــه دار

نفـــٌس ِ نـيـستي ، خود بـدارد در مـــدار

پـــس  چـه  رو افـسـانـه  مانـد بر سمـا

چند  حـكايت مانده تا خـوانـنـد بـه مـا ؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/15ساعت 18:35  توسط رضا | 

 

 

 

راپورتچي ، از طهرانات و شميرانات ، اس ام اسا“ راپورت داده است كه در نوروز و يوميه ي تعطيل ، ميرزا ظفر الدوله ي شيرازي ، با مبلغ 5 كرور تومان وجه رائج ، و 200 دينار طلاي مضروب به ضرب عثماني ، بنچاق و كاغذات معافية من الخدمة را اخذ نمود و عازم بلاد عربية – نيم اسلامية و نيم كفرية ـ گشته است .

طبق اظهارات شهود و مسترقين سمع واعترافات عناصر معلوم الحال و محاربين درگاه سلطان ، قرار بر آنست كه ميرزا ظفرالدوله ي شيرازي ، از آن ملك سوغاتي نيكو و مشتمل بر ، چوب جارو ، اسباب دلخواه ميرزا سيد ارنست الدوله ي چه گوارايية ، شربت هاي حلال كعكول الكولا و البيبصي و براي تبرك هم 50 درهم وجه رائج از ابوي گرامش بستاند و به دوستان و ياران قار دهد ، و دوستان نيز ميرزا ظفرالدوله را بسيار بسيار دوست مي دارند.

 

در حواشي ، هم راپورت رسيده كه ميرزا علي بن ابراهيم خان خراساني ، دبير ديوان كاتبخانه و مشهور به شيخ الادباء و التنابل ،‌ به قيوميت  مردم شمعستان و سجستان و بجستان و حومه برخاسته و با ميرزا آغا سمندر خان مير فندرسكي به بحث و نقد و مشاجره و مراوده پرداخته است كه از باري تعالي ، طلب توفيق برايشان داريم.

 

موسيو شمعون غارپف ، در اعترافاتش به مامور اينته لي ژانس ، از روابط موسيو فورتيصغيو الدوله و عوامل قشون قزاق روس و جاسوس جرمان ، كلنل اس. اس.  ويلهلم وومبلو ؛ خبر داده است .

كه جناب سلطان ، گوشه ي مبارك و همايوني سبيل شاهانه را بجنبانند ، تا چاكران ، جمله ي مخالفان را في الفور،  لت زنند و عبرتي شوند ، سايرين را .

 

و اما درًَُْْْ الكلام و اصل المعنا ، خدمت جناب سلطان عارضم از سفر ميرزا سيد رضاي طهراني نقي زاده ي خوانساري‎‏‎ به بسياري از شهور و مصور مملكت ، و جماعتي كه در حيازت وي بودند ، و اما كه حوصله ي جناب سلطان كم نشود و ملول نگردد خاطر آن جناب شاهنشاه همايوني ، رزومه ي سفر ميرزا را متعاقبا“ ، عرضه مي دارم.

 

ذليل ظل شاه و مفلوك تاج فلك ساي همايوني

ميرزا كاتب ملوان دبير مجلس اينته لي ژانس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/10ساعت 16:28  توسط رضا | 
 

 

در سور و رقص بدين ذخمه ي حضور

جلوه ، شكايتي كند به سوز نغمه ي حضور

 

صورت بشسته اي به آب و شراب تلخ

در كاسه ي سر و ناز و كرشمه ي حضور

 

در كارزار جهل ، زمان تا ابد رهاست

خوش بينشي ، كه زاده در دخمه ي حضور

 

عالَم به سان بحر و فلك به سان فلك (به ضم ف ، سكون لام)

آدم به قهقرا و سيراب ز چشمه ي حضور

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/08ساعت 14:55  توسط رضا | 
 

 

شكوفه و گياه و سبزينه و هزار

بهار فصل به اين گوشه مي خزيد ، باز

 

چو هم غريق و محلول صد خيال

همراه اوج دور دود نرم ،‌ باز ‏

 

بي هاي و هوي ،

از اين گذر مي گذشت او

ميدان پنجاه و نيمكت و طعم سيگار ، باز

 

با خرد و ريز ذهن منفعل ، طلب داشت ، دود

با ياد عاشقي و دخترك و خاطرات ، باز :

” دستي درون جيب ،

گردش درون پاكت و سيگار ديگري ، باز“

 

احياهاي شب ها و رفيقان مراد ؛

جشن سيگار ،

ابر دود ،

ته سيگار ، باز

 

سالي گذشت ،

حكايتي شد به رنگ فنا

تا سال نو ،

تقدير و دهر

چگونه بزايند ،  نفرين و ننگ و آز ، باز

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/01ساعت 14:24  توسط رضا | 
 
Old navy's bullshits
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و همین است آنچه دارم
و ندارم
رویــا
رویای ناب

نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
همرزم
گاه نـــــــــــــــــــــــــوشت
علیــــــــــــــفــــ
خوابـــــــــــگرد
بــــــــــادوم
J'apprends le français
زرد مـــــــلجه
MC. H
سیاه مشق ذهن خاکــستری
هـــشـت
طلسم معــــــــجزت
امپراطوری مردی بزرگ، با سیگار های کتانی
واحـــــــــــــــــــــــــــــــــه
جوان پـــــــــــیر
قطعات گمشده ی یک رویــــــــــــــا
Mithridates the Great
روهــام نوشت
روزبــــهــــی هـــــــــــــــــــــا
الاغـــک یونجه فهم
درخــــــــــــــــــــــــــــت
شخص ثالث(علیه الســلام)
قورماغه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان