تبليغاتX
دریانورد و دریازدگی
شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست)

 

صباحا“ در حال قدم زني در عمارت امين الدوله بودم كه نوكري آمد و سياهه اي به دستم داد ، به خدمت حضرت سلطان عارضم كه ، راپورتچي راپورت داده كه ميرزا سيد رضاي طهراني نقي زاده ي خوانساري ‏‌، در معيت و ركاب شرف الدوله ي شهريار از آن مبعد و معبد ، آن سرزمين اولاد نا مشروع حضرت چنگيز خان ، براي وكاسيوني (vacation)  طويل الوقت عازم طهرانات و شميرانات شده اند ‏‌.

 

شمعون الممالك ‏پنجه طلا ، مامور عالي ‏‌، راپورت داده كه ظفرالدوله ي شيرازي ، من باب برخي مسائل مهمان سينيور مسندينيو دي فاضلاني (Mosondinhio di Fazzellani) صاحب قنسول دولت ايطاليا شده است . مسترقين سمع ، تلغرافا“ راپورت داده اند كه گويا ظفرالدوله ي شيرازي ، عزم بلاد عربية دارد ، در تذكره اي خوانده ام كه آن بلاد شباهت بسيار به بلاد كفر دارند اما بلاد اسلامي هم مي باشند و در آن ملك ، اتول نيكو سوار شوند و وجه بسيار در جيب بگذارند و در سواحل آن ديار ارتزاق چشم بسيار نيكو پر فايده است ؛ كه ارتزاق از چشم بگذرد و به اشكم و بسا به پايين تر هم برسد و خواجه حافظ عليه رحمة مي فرماد :

 

با يار شكر لب گل اندام            بي بوس و كنار خوش نباشد

 

في الحاضر احدي از جاسوسان مجلس اينته لي جانس ، راپورتا“ عرضه داشته كه ميرزا سيد رضا به واسطه ي دسيسه ي عمال مغول و نجيب زادگان حرام زاده ‏‏، معلوم الحال گشته و اگر باد مناسب از سمت بلاد غرب و اتازوني و بلاخص ميرزا مهدي حداد السلطنه - دائي ميرزا سيد رضا-  بوزد كه عازم آن بلاد شود و اگر ناني مرزوق و آبي مبرود ، مفتا“ و مجانا“ از جايي برسد ، ماندگار همين ديار شود و اگر نه اين شود و نه آن ‏، حكايت آنست كه شاعر مي فرماد :

 

خدا گر ز حكمت ببندد دري                    ز رحمت ببندد در ديگري

 

و اما ادام‍ة ما وقع ، عبد الواتسون ياكوبسون بن يحيا ، از همسايگان ميرزا سيد رضا ‏‌، شفاها“ به مأمور اين ته لي جانسيه عرض كرده كه ، به تاريخ بيست و پنجم اسفند سنه ي يك هزار و دويست و هشتاد و چهار ‏‌، به عينه ديده است كه چاپارچي به مناسبت سالروز تولد ميرزا ، نامه اي به او داده است كه گويا شاه اندلس ، طي آن حكم ، ميرزا را ملقب به لقب اسپاني « el caballero de deporta» ، كرده است .

 

چاكر حضرت سلطان و مبهوت هيبت ملوكانه

ميرزا كاتب ملوان دبير مجلس اينته لي جانس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 17:26  توسط رضا | 

 

 

 

آن همه شعر و غزل گفتن تو بهر چه بود ؟

 

این همه شور و شعف داری و شوق ، باز گوی این عشق از نثر که بود ؟

 شعر او با نثر من

صحبت ار خبط و گزافست ، بگوی ، هیچ مترس

 

راز این کهنگی درد ، همان هست که بود

 

زعم آن یار که می گفت همه ، احوال هواخواه ویند

 

نیک بنگر که هم او ، خود ، هواخواه تو بود

 

جمله ی محتسبان مست خدایی بشوند

 

به شمیمی که رسد از دو لب عاشق آن شاهد خائن صفت عاشق کش

 

مگر آن عاشق بد مست چه می نوشیده ،

 

که در آن بی طلبی طرب و ساز و نوا

 

از دل شب به سحر ، وز سحر تا به شبانگاه سراسیمه و حیران بوده

 

حضرت حافظ استاد ، چه خوش می گوید :

 

" مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

 

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد "

 

شاهد و عشق و می و ساز و دف و چنگ

 

همه از بهر تلمذ بودند

 

حالیا باز بگوی

 

آن همه شعر و غزل گفتن تو بهر چه بود ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/20ساعت 19:25  توسط رضا | 

 

 

 راپورتچی ، تلغرافا" از قصبه ی شمع آباد ، راپورت ارسال داشته که : آغا سمندر خان میرفندرسکی خراسانی ، به جهت بیتوته ای قلیله و مختصره ، راهی بیغوله ی میرزا سید رضای طهرانی نقی زاده ی خوانساری شده ، و گویا که به سکر مخمور و مسکور ، قصد ویرانی آن دیار داشته است و به خدمت جناب سلطان صاحبقران عارضم که ، آغا سمندر خان اقدام به تخریب چوب سیگارهای اهدایی پادشاه اسپانی ، کرد .

 

 و سرسپردگی میرزا سید رضای طهرانی به بلاد کفر و اجانب ملک اوروپ و بالاخص پادشاه اسپان به واسطه ی عملی که از او صادر شده ، اظهر من الشمس است و بلا شک ایشان از عمال روس و پروس و فرنس و جرمان و ایطالیا و اسپان و ... می باشد . و اما شرح ما وقع و ما حدث ؛ میرزا سید رضا که از اهانت به شاه اسپانی به خشم آمده بود ، عطای آغا سمندر خان را به لقایش بخشید و دویست ریال سکه ی منقوش به نقوش شاهانه و ملوکانه ی سلطان را به آغا سمندر خان داد که فورس ماجورا" (forcemajor) و سریعا" به ترک بیغوله ی مخوف میرزا مبادرت بورزد .

 

 راپورتچی ایضا" راپورت داده که آغا سمندر خان میرفندرسکی خراسانی ، خوشحال و سردماغ و کیفور ، به حال سکری از آنجا خارج شد .

 

 تلغرافا" مخبرالدوله ی همدانی از شمال قرناطه و جنوب اندلس و ملک اسپان ، خبر داده که ، در آن بلاد میرزا سید رضای طهرانی همراه با عده ای عمال اجنبی ، در نیمه های شب به مکان هایی زیر زمینی می روند و دسیسه ی بسیار 'چیدمان 'می کنند .

 اطلاعی از کنه(به ضم کاف و سکون نون) فعالیت ها ارائه نشده است . اما شایعات منقول برآنند که در آن اماکن سیگار بسیار کشند و با چوب جارو بر گوی هار رنگارنگ ضرباتی بزنند تقا" و توقا" . و ایضا" فی الادامة ذکر شده که میرزا سید رضا ، دائما" به آن عمال سرسپرده و ضارب کرات الوان کلامی می گوید آرکان (arcane) و سکرت ؛ البت صد البت ، که معنای آن واضح نمی باشد و کلام اینست: " دورت گذشته مربی ! "

 

 تاج حضرت سلطان بلند و سرش سلامت

 

 شانزدهم اسپند سنه ی یک هزار و دویست و هشتاد و چهار

 خاکسار آن ظل ملوکانه و خاشاک اراده ی شاهانه

 میرزا کاتب ملوان دبیر مجلس این ته لی ژانس(intelligence)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/16ساعت 13:38  توسط رضا | 

سنه ی 1284

 

 

فی الحاضر احدی از اهالی قصبه ی شمع آباد ، تلغرافی ارسال داشته  مبنی و مبتنی بر آنکه موسیو فورتیصغیو الدوله ی شربانچی ملقب به لقب الاعلی ، امیر الدنبه جات و الشیخ المایعات ، بنا به کتابت کتبه ای در باب مضمت و شکوایه ی جنابان صاحبان  هاگشناد و انتشار آن در محافل و مجالس مغناطیسیه و الکطرونیة  ، جناب کلفت الدوله و عمال و أکله ی شریفشان ، بسی محظوظ  شدند و کیفی اکبر بردند که موسیو فورتیصغیو را خلعتی از بوتیغ {بوتیک} های دیار فرنگستان یوروپ و بلاخص ولایت پاریس واقع در ملک فرنسیه ، بدادند ، و به دستور مقام علیه و ملوکانه ی میرزا نوروزچی بغدادی ، دوسیه ای {Dossier}  معظم(به ضم م ، سکون ع) برای موسیو فورتیصغیو تدارک دیده اند که ایشان احتمالا" به ارض بریطانیا ی کبیر باز خواهند گشت ؛ که من الجمله خواجه حافظ می فرماد :

پیوسته اعتماد مکن بر ثبات دهر                کاین کارخانه ایست که تغییر می کند

 

فی الادامات آمده که ظفرالدوله ی شیرازی هم به لباس مشروطه خواهانیان ملبس گردیده و در حین اتول سواری دائما" دست بر شیپورک اتول می فشارد و اهالی شمع آباد و نسوان خویشاوندشان را بهره مند از آلت کبیر و طویل می نماید . و اخیرا" به علت کهولت سن و نخ نمایی کارط عابر ، مبلغ 20 ریال وجه رائج مملکت و سه اشرفی از بنده ی حقیر سراپا تقصیر قرض نموده است و در این شرائط  بنده هم 5 کرور ریال به موسیو فورتیصغیوالدوله  مقروض می باشم که انشاءالله ، قرض هر مقروض ادا گردد و کرور کرور و خروار خروار پول در جیب ها و کیسه ها تپانده شود ، به مدد حضرت حق و در زیر سایه و خاکساری ظل ملوکانه ی حضرت سلطان صاحبقران .  که من الجمله ، ایضا" خواجه حافظ می فرماد :

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

                                               بادت اندر شهریاری بر قرار و بر دوام

سال خرم ، فال نیکو ، مال وافر ، حال خوش

                                             اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

 

و حادث است که میرزا سید رضای طهرانی نقی زاده ی خوانساری ملقب به مموش الدوله ی قصاب ، به واسطه ی مدد روحانیون و مشغله ی رجال سیاسیون ، کما فی السابق  ، رجل در سماء و رأس بر تراب دارند .

 

نوشته به سنه ی 1284 شمسی مطابق با یکم صفر 1318 قمری

توسط میرزا کاتب ملوان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/11ساعت 1:42  توسط رضا | 
دیگر اینجا نیستم

روزگارم تیره

و خیالم مسموم

و تنم پوسیده و فرتوت از آن رنج کهن

 

شاید اینجا ،

همان جاست ، که من می مانم

 

با دو سه خطی ز داستان

و دو سه برگی ز کاغذ

و کمی هم سیگار

و کمی هم از این

و کمی هم از آن

 

دختری هم آنجا

در دل کوچک وهمش ، خیالی خوش داشت

و بتی ساخت به رنگی از سرب

که به رفتار شکند

آن بت خشک

 

ولی آن بت ، که او ساخته بود

خود بتی ، ساخته بود

و همان بت ،

بتش را ،

بشکست

شاید آن سال ها پیش

 

و منم باز اینجا

با خیالی مسموم و تنی پوسیده

و همان فردایم

و همین گلنازک

با همان چشم سیاه

با همین چشم خمار و همین زندگی اش

همه اش مال خودش

آخر، اینجا

باز ، منم و فردایم ؛

پاکتی از سیگار و طعامی از نان

و کلامی معمول ، که بگویم بارها :

" من از اینجا رفتم ، دیگر اینجا نیستم . "

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/07ساعت 13:19  توسط رضا | 
 

باذ و خورشید

 

کیست که مرا می خواند ؟

 

بانگ دیوار ها و درب است ؟

یا که فریاد و طنین جرس روضه ی غوغاست ؟

 

هر چه بود

آن صدا در همه ی قسم اماکن آمد

در همان کلبه ی استاد که درسی می داد

 

و من آن گوشه ی دیوار

کنار پنجره

در کش و قوس نگاهی دزدی

به تن واضح خورشید؛

که خیالم گم شد

 

تن زیبایی داشت

و تنش سازی داشت ، که هوس را به رقص می آورد

 

و همان استاد هم

حیله هایش کهنه

و نفس هایش سخت

 

و من آنجا

در هوس بوس و کنار با خورشید

که صدا باز آمد

نام من را می برد

می شناخت او ، مرا

 

او همان همسر غمگینم بود

و همین بادست او

درد زایمان دارد هنوز

و صدا می زد او

و ببرد نامم را

 

می گفت : "رضا "

 

و سپس خورشید گفت : " وای از دست رضا ! "

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/12/05ساعت 3:35  توسط رضا | 

 طوفان

 دو هفته ای می شد که در دریا بودند . وقتی در شهر بود فقط می خواست او را ببیند ، اما حالا شهر را ترک کرده بود و هیچ خبری هم از او نداشت ، احتمالا" تا اواخر مارس به بندر می رسیدند ، امشب هم آرام با پای چوبین به سمت کابینش می رفت ، آواز ملوان های مست از گوشه و کنار عرشه به گوش می رسید ، دریا هم آرام بود ؛ و باز هم باید توتونی در پیپ می ریخت و فتیله ای با شعله ی شمع روشن می کرد و دود سنگین و مایل به آبی ، فضای سیاه و روشن کابینش را پر می کرد و زیر نور لرزان شمع و تلاطم های آرام دریا در کتابچه ی رنگ و رو رفته اش چند سطری می نوشت . اما شاید دیگر کافی بود ، شاید ، شبی هم دریا باید طوفانی می شد تا ملوانانش مست نکنند و با هیجان مرگ به جنب و جوش بیفتند و بادبان های سنگین را پایین بکشند ، شبی هم باید دریا طوفانی می شد تا او هم کتابچه و پیپش را رها کند و روی عرشه ، بر سر ملوان ها فریاد بزند و خودش سکان را به دست گیرد ...

 

 قلم پر را در مرکب فرو برد ، در بالای صفحه ای زرد رنگ و خالی ، تاریخ زد ، شروع به نوشتن کرد ، تلا طم ها بیشتر شدند ، باد پنجره ی کابین را به هم می زد ، موج ها سنگین تر شدند ، انگار طوفان شده بود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/02ساعت 16:26  توسط رضا | 
 
Old navy's bullshits
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و همین است آنچه دارم
و ندارم
رویــا
رویای ناب

نوشته های پیشین
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
همرزم
گاه نـــــــــــــــــــــــــوشت
علیــــــــــــــفــــ
خوابـــــــــــگرد
بــــــــــادوم
J'apprends le français
زرد مـــــــلجه
MC. H
سیاه مشق ذهن خاکــستری
هـــشـت
طلسم معــــــــجزت
امپراطوری مردی بزرگ، با سیگار های کتانی
واحـــــــــــــــــــــــــــــــــه
جوان پـــــــــــیر
قطعات گمشده ی یک رویــــــــــــــا
Mithridates the Great
روهــام نوشت
روزبــــهــــی هـــــــــــــــــــــا
الاغـــک یونجه فهم
درخــــــــــــــــــــــــــــت
شخص ثالث(علیه الســلام)
قورماغه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان