![]() |
![]() |
|
| شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست) |
آسمانت نیلی و خیالت خاموش و تنت ، ریش از این تیغ زمین قدمی آنسو تر پدری دلسوزتر که اگر خواهی تو او ، تو را سخت در آغوش آرَِد و کمی هم دورتر به خیال و هوس معشوقه آن پدر را کشتی و همان دخترکِ چشم سیاه در میان همه ی زندگی اش از کنار کوچه و بازار و قلعه می گذشت و خیالش بس خوش که همین دهر همینست که هست و تو را هیچ ندید که همان جا ، به زیر پا ها دنده هایت خرد شد و دهانت پر خون
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1384/11/28ساعت 2:22 توسط رضا |
|
|
در خانه ی کو چکت تنهایی ، امروز تاسوعاست ؛ یاد تاسوعای سال پیش می کنی : "خیابان های شهر شلوغ و آشفته است ، ملت سیاه پوش در رفت و آمدند . پشت فرمان ، با دود سفید و سبک سیگار ، آرام آرام با صدای طبل و سنج و رشته های زنجیر و شور ها و فریاد های مرد مداح ، در خلسه ای زمینی و کوچک فرو می روی؛ در صف ماشین ها می خزی ، بی اختیار و تمرکز ، کنده می شوی ، ربوده می شوی ... از خیابان اصلی خارج می شوی ، در میان کوچه های باریک و شلوغ حرکت می کنی ... همان جا ، در آن زمین خاکی کنار چند ماشین دیگر، پارک می کنی ، چند قدمی هم پیاده می روی ... کوچه ای باریک از محله های قدیم تهران ؛ به یاد دوران کودکی ، در میان جوی کوچک وسط کوچه ، گام بر می داری ، جلوی آن خانه ، پرچم هایی هست ، همان جاست ... از پله ها پایین می روی ، راهروی کوچک را طی می کنی ، عطر چای روضه و خورشت قیمه می آید ، همه چیز مثل سال های پیش است ، پیر مرد روحانی با ریش سفیدش کنار چند پله ی منتهی به حیاط بزرگ سقف دار نشسته است ، او را می شناسی ، صاحب خانه است ، سلام می کنی ، لبخند می زند و سلام می کند ، در اتاق کوچکی که آن گوشه است ، داخل می شوی ، دو مرد مشکی پوش ، که ته ریشی صورت هایشان را پوشانده ، آنجا سیگار می کشند و صحبت می کنند ، شاید از همان 22 سال سال پیش هم آنها آنجا می آمده اند ، اما ایشان را نمی شناختی . گوشه ای در کنج دیوار چهار زانو می نشینی ، یاد حرف پدر می افتی که این بار هم می پرسد :"رضا ، کجا نشسته بودی ؟" و می گویی :" در اتاق پیرمردها . " البته اتاق سیگاری ها ... ملایی با صدایی شبیه به دوبلر های تلویزیون و هیکلی درشت و ورزیده و ریش خاکستری ، روی منبر احکام می گوید ، وضو ، غسل ، نماز ، روزه ، خمس ، ... همه را می دانی . پسر جوان برایت در استکان های کوچک و کمر باریک چای می آورد ، لبخندی می زنی و سه - چهار تا استکان چای بر می داری و کنارت می گذاری . با ولع چای می نوشی ؛ دو مرد هنوز سیگار می کشند ، با نگاه خیره به ایشان می فهمانی که آری بعد از چای - آن هم چای روضه - سیگار می چسبد ؛ مرد خوش چهره و مسن تر ، لبخند می زند و پاکت نیمه پر را به تو تعارف می کند و برایت فندک می زند ... همان ملا ، بحث احکام را تمام کرد و چند حدیث نقل می کند ... پک های متوالی و هیجان و هراس از اینکه آشنایان تو را نبینند ، احساسی به تو می دهد ، خلسه ای کوچک . تعداد حاضران در حیاط مسقف و اتاق کوچک بیشتر می شود ، جمع تر می نشینی ؛ صدای صلوات بلند می شود : الل...هم صل علی... محمد... و آل... محمد ، صدایی از جمعیتی کمتر ادامه می دهد : ... و عجل... فرجهم . آخوندی ریز نقش بر منبر می رود ؛ شب تاسوعاست ، از ابوالفضل می گوید ... از زمان تولدش ... از وقتی که مادرش او را به دور حسین (ع) گرداند ... و وقتی که نوزاد بود و پدرش علی (ع) بر دستانش بوسه زد ... مجلس حال و هوایی می گیرد ، باز هم چای می آورند ، جمعیت گوش تا گوش اتاق و حیاط نشسته اند ، صدای حرف زدن حاضران در فضا پیچیده ، آرامشی بی علت درونت موج می زند ، در دنیای مخلوق خود غوطه وری ، با صدای همان مرد سیگاری به خود می آیی ؛ به تو سیگار تعارف می کند ، میل سیگار نداری ، سری تکان می دهی و تشکر می کنی . مداح در پایین منبر ایستاد ، چراغ ها خاموشند ، صدای مداح گرفته است ، از سال های قبل او را می شناسی . روضه ی هشتمین شب ، نقل حکایت دست است و فرق شکافته و فریاد یا اخی ادرک اخاک و العطش و مشک تیر خورده است ... حکایت حسین (ع) است که گفت :" الان انکسر ظهری... " مداح اسم تاسوعا را می آورد ، بی اختیار دلت می لرزد ، ماجرای اصالت را می گوید و آبی که از میان انگشتان فرو ریخت ... همه را شنیده ای ، بار ها شنیده ای ، اما باز هم می خواهی بشنوی ... مداح ، اشعاری خواند ، ساده و روان ... و باز آن رجز ابوالفضل(ع) را خواند ، با صدای گرفته و محزون ؛ ولله ان قطعتمو یمینی ... انی احامی ابدا" عن دینی ... بی اختیار می لرزی ، بغضت جان می گیرد ، بزرگ می شود ، می ترکد ، آرام و بی صدا گریه می کنی ، نمی دانی چیست که دلت را می لرزاند اما هر چه هست با گریه سبک نمی شوی ، بی اختیار صدایت بلند می شود ، شانه هایت مرتعش می شود ، گریه نفست را بند آورده است ... مردان شور گرفتند ... صدایی گرفته بلند می شود :" فرق عب...اس کجا... عمود آهن..." دیگری نمی شنوی ، گریه امانت نمی دهد ... مردان در حیاط مسقف ، ایستادند ، برخی سینه هایشان را برهنه کردند ، سینه می زدند ، صدای نجواها و سینه زنی فضا را پر کرد ... " امسال در این غربت همیشه محزون ، اسیر هستی ، تنهایی ... خسته ای ، باید گریه کنی ، نه برای روضه ی هشتمین شب ... برای خودت ، به حال زارت و مرگی که انگار از تو دور افتاده و شهامت رساندنش را نداری ... کاش امسال هم آنجا بودی ، بهانه ای داشتی که سخت گریه کنی ... کاش امسال هم آنجا بودی ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/11/19ساعت 0:36 توسط رضا |
|
پسرک می خواند در میان چهل گیسوی تافته و بافته ی شهر و یکی از مردم در خماری به می درد خودش به خیال لب معشوقه ی خود در خیابان می راند کوچه ها خلوت بود و یکی از مردم در خماری به می درد خودش به خیال لب معشوقه ی خود در خیابان می خواند کوچه ها خلوت بود پسرک هم ، او بود و به فکر ، رحمت رب خودش آتش کشتن نفس از یاد برد در خیالش حلقه ی دار ، تلاطم می کرد غم و سودا بدان فکر خوابید و همان یکی که بود از مردم اشک هایش می ریخت پیچ ها را پیچید هوس مرگ درونش پر بود کوچه ها خالی بود او هم انگار ترنم می کرد پسرک هم می خواند فکر مرگ زیبا بود حلقه ی دار ، سراسیمه تلاطم می کرد از خودش می پرسید : " قسمت اینست که ایستاده ، بمیرم؟ " مچ دستش را دید فکر خون ، رنگ گرفت چون که از ، سرخی خون خالی شد مرگش آنجا ، محیا می شد فکر مرگ زیبا تر نفسش هم تندتر و حیاتش در دست و همان یکی ز مردم اشک هایش بیشتر و عروسکی که آویخته به آیینه بود در هوا پیچ و تاب برمی داشت و می دید ، که شاید آن عروسک به دار آویخته فکر مرگ زیبا بود اشک هایش خشکید در خیالش حلقه ی دار تلاطم می کرد فکرش آسوده شد و با خود گفت : " قسمت اینست که ایستاده بمیرم . " پسرک لبخند زد در دلش یاد خدا را می کرد خواست تا بگذرد از کوچه ای در میان راه نوری دید و صدای ترمز مردم آنجا همگی جمع شدند آن یکی از مردم دلش آنجا لرزید نفسش با الکل در هوا می پیچید پسرک غرقه ی خون روی زمین مچ دستش را دید و سپس راننده ی مست بر سرش حاضر شد پسرک لبخند زد نور قرمز ، صوت آژیر همه جا می پاشید پسرک هم مرد عاقبت او هم مرد آن یکی از مردم پسری که خمار از مرگ بود روی قاضی را دید قاضی پیر با قبضه ای از ریش سفید عینکش را برداشت جرعه ای آب نوشید و صدایش پیچید: " چون به مستی کشته ای آن پسرک جای توست بر حلقه ی دار و رسن ، این مجازات که هست از روی عدل صبح فردا در حیاط اجرا شود ." آن پسر لبخند زد صبح فردا شد باد سرد بی های و هویی می وزید و پسر حلقه ی دار به گردن انداخت پسرک لبخند زد نور خورشید ، صوت مأمور همه جا می پاشید پسرک هم مرد عاقبت او هم مرد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/11/13ساعت 15:47 توسط رضا |
|
از روزهای تلخ و شیرین جوانی سالها گذشته بود ، ماگوس فورتسکیو(Magus Fortesque) چاقتر از 20 سال پیشش بود و در کار تجارت فلزات گرانبها و سنگ های قیمتی بود ، با سناتورهای دموکرات رفت و آمد داشت و آدم سر شناس و با نفوذی بود . ویتوریو زافرینی(Vittorío Záphrinhie) خانواده ای بزرگ و با نفوذ داشت که با مافیای پیر سیسیلی و یوکوزا رقابت داشت ، وی گهگداری برای فروش و تبدیل طلا های قاچاق با ماگوس همکاری می کرد . ماگوس در مهمانی های بزرگی که می داد ، با پیراهن های سفید پرنس و پاپیون های ظریف ابریشمی با مهمان ها خوش و بش می کرد و یا جامش را پر می کرد و یا سیگار روشن می کرد و به پهنای صورتش می خندید . ویتوریو کم حرف و خجالتی بود ، زیاد پر حرفی نمی کرد و اکثرا بدون بادی گارد از منزل خارج می شد . موهایش جو گندمی شده بود ، مثل قبل تکیده و لاغر اندام نبود ولی هنوز دستان ظریف و کار نکرده ای داشت . ماگوس به مناسبت پیروزی چند سناتور مهمانی گرفته بود ، لیموزین های کشیده و بلند در باغ می ایستادند و بادی گارد های تنومند در باغ پرسه می زدند . ویتوریو هم به میهمانی دعوت شده بود ... کادیلاک مشکی و درازی وارد باغ شد ، آرام در جلوی ستون های بلند و سفید عمارت فورتسکیو ایستاد ، مردی حدودا چهل ساله با کت و شلوار خاکستری از آن پیاده شد ، دو مرد تاس با کت و شلوار مشکی همراهش به راه افتادند ... صدای خنده و صحبت میهمان ها در هم پیچیده بود ، ماگوس می خندید ، خنده اش قطع شد ، رو به سناتور ها با صدای بلندی گفت : "آقایون ببینید کی اینجاست ! " با قدم های تند به سمتش رفت ، با گونه های گل افتاده ولبخند دائمش دست اورا فشرد ، هیکل مرد در مقابل ماگوس خیلی کوچک به نظر می رسید ، در حالی که ماگوس دستش دور شانه های او بود به سناتور ها گفت : " آقایون ایشون دون ویتوریو(Doñ Vittorío) هستند ، از دوستان خیلی قدیمی..." دون ویتوریو بعد از خوش و بش با میهمان ها ، ماگوس را صدا زد ، ماگوس با بیوه ی زیبای نوچی(Gnucci) حرف می زد و می خندید ، "ماگوس"! ماگوس که از لذت مصاحبت با خانم نوچی محروم شده بود به سمت ویتوریو چرخید . ویتوریو با حالتی عصبی که کمتر سابقه داشت به ماگوس نزدیک شد ، خانم نوچی لبخندی زد و با عشوگری گفت: " بارون فورتسکیو (Baron Fortesque) تا آخر میهمانی وقت هست . " و در حالی که با لباس دکولته ی چسبانش خودنمایی می کرد ، دور شد . ماگوس که کمی گرفته شده بود ، به . ویتوریو گفت : " دو تا گنده ی کچل و آشغال کله را که آوردی وسط مهمانی ، حالا هم که بیوه ی زیبا را پراندی ..." ویتوریو حرفش را قطع کرد : " ماگوس ، اوضاع خطرناک شده ..." ماگوس : " به خاطر همان نیم تن طلای فرانسوی ؟ " ویتوریو : " نه فقط طلا ها به خاطر مرگ دون ژوئن پیر و خرفت . حالا پسر های کله شقش کشت و کشتار راه انداخته اند ، ... " کسی ماگوس را صدا کرد ، ویتوریو ادامه داد : " اینجا نمی شود ، در ویلا می بینمت . " ویتوریو دور شد . کادیلاک مشکی دراز از باغ خارج شد . ماگوس با بانو نوچی صحبت می کرد و سیگار می کشید ، او حسابی ممنون سالازار(Salazar) بود که شش ماه پیش نوچی ، را قصابی کرده بود و بیوه ی اورا برایش به جا گذارده بود ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1384/11/03ساعت 19:47 توسط رضا |
|
به خانه رسید ، پدر طبق معمول روی صندلی بلوط نشسته بود و پیپ می کشید ، مثل همیشه پدر پرسید : مدرسه چطور بود؟ او هم جواب داد : عالی ، چون تعطیلات شروع شده… پدر لبخندی زد و گفت : مادر ناهارت را روی میز گذاشته. دود غلیظی از دهان پدر خارج می شد ، با خودش فکر کرد اگر همه ء مردم دنیا مثل پدرش پیپ بکشند ، دود غلیظ مثل مه همه جا را می پوشاند ، تا آدم ها همدیگر را نبینند ، و مجبور به پوشیدن لباس نباشند ، اما اگر تمام توتون های دنیا تمام شوند ! آنوقت چی ؟ از تصور این صحنه که مردم لخت مادر زاد در میدان شهر در حالی که با یک دست پیپ های خالی را نگاه داشته اند و با دست دیگر ستر عورت کرده اند و این طرف و آن طرف می دوند ؛ خنده اش گرفت. در اتاقش برهنه شد ، در حالی که تنها جوراب به پا داشت ، وانمود کرد که همان اتفاق افتاده و او سر کلاس در حال درس جواب دادن است… با این خیال از ترس این که مه شروع شود و او لباس هایش را پیدا نکند ، با سرعت لباسهایش را پوشید و با خودش شرط کرد حتی اگر مه هم در کار باشد ، به هیچ وجه برهنه نشود ، ناگهان به ذهنش رسید اگر هوا سرد باشد و هنوز مه در کار باشد ، مردم از سرما یخ می زنند و می میرند ، به سمت آشپزخانه رفت ، از فکر دود پیپ ها کلافه شد ، ناهار نظرش را جلب کرد ، پوره ء سیب زمینی و گوشت دودی ، مشغول شد . بعد از ظهر کسل کننده ای بود ، تصمیم گرفت سری به اتاق زیر شیروانی بزند ، 6 ماه یا بیشتر بود که آنجا نرفته بود ، هر چند هوای گرفته و سنگینی داشت و همه جایش خاک گرفته بود ، اما اسباب بازی های کهنه و اثاث قدیمی برایش سرگرم کننده بود. کمی جستجو کرد ، چیز جالبی پیدا نکرد ، چشمش به چند تا کتاب کهنه خورد، روی جلد مندرس کتاب هنوز اسم کتاب مشخص بود : سفر به Orland حدس زد که Orland باید جای دوری باشد ولی هر جایی باشد معلوم است که ارزش سفرکردن را دارد . چند صفحه ء اول کتاب پاره شده بود ، شروع به خواندن کرد : " Orland، یا شهر طلا ، ... در کوهپایه های آلپ قرار دارد که به خاطر مه غلیظ اطرافش قابل رویت و دسترسی نیست ، در هنگام طلوع و غروب خورشید به خاطر وجود مه غلیظ ، انعکاس طلایی رنگ نور خورشید از آن به چشم می آید و ..." مادرش صدایش می زد ، عصرانه حاضر بود... همانطور که به سمت آشپزخانه می رفت ، روی گنجه ء قدیمی ، جعبه ء توتون پدر را دید ، تا به حال به آن دقت نکرده بود ، یک قوطی فلزی با درب طلایی رنگ و براق ، جلو رفت تا نوشته های روی جعبه را بخواند ، روی جعبه تصویر تماما سیاه مردی "برهنه" با عضلات ورزیده بود که تنها خطوط اطراف اندامش مشخص بود و روی تخته سنگی زانو زده بود . روی جعبه هم با خطی زیبا نوشته شده بود : Golden Orland Tobbacco Blendزیر آن هم با خطی کوچک تر نوشته شده بود : Easy to light, good flavor & nice relaxation
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/11/02ساعت 10:23 توسط رضا |
|
|
Old navy's bullshits پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و همین است آنچه دارم
و ندارم رویــا رویای ناب |
|
RSS
|