![]() |
![]() |
|
| شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست) |
|
ناله های داغ تو آخر چرا درمان نشد ؟ هر امید و نصر وصلش جز همین حرمان نشد هیچ تقصیر ز احساسات و اوهامت مجو باز چرا این دهر روسپی از غمت رقصان نشد؟ حال آید این ندا از هاتف خاموش دل "پس چرا با این همه سودای عقل و شور سر، تیز تیغت بران نشد؟" چون که خواندی وین همه با سوز قلب پس چگونست که دیدی عقل توآسان نشد ؟ جمله درد از این همه نا مستی و هوشیاری است پس بگو هجران ز گلنازت چرا پایان نشد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/10/29ساعت 12:47 توسط رضا |
|
در روایتی ، عید غدیر را ، "یوم المیثاق المؤخوذ" نامیده اند ، که به معنای " روز عهد گرفته شده " است . و بی شک کنایتی است که در عالم ذر ، وقتی ندا آمد : الست بربکم ؟ و پاسخ دادیم : " بلی " سپس ولایت به ما عرضه شد ... چنین است که غدیر را گفتند ، روز عهدی که گرفته شده بود... وارد شده است که در این روز نعمت ولایت را شکر کنید و بگویید : الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بالولایة امیر المؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام . سپاس باد خدای را که ما را از تمسک جویان به ولایت امیر المؤمنین قرار داد .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/10/28ساعت 10:16 توسط رضا |
|
غروب غم انگیز15 ژانویه بود ، مردانی که سال نو را در دریا و روی عرشه با شیشه های مشروب های تلخ و سوپ ماهی آغاز کرده بودند حالا به زادگاه می رسیدند تا مستی های همیشگیشان را در کافه ها و بارهای شهرشان تجربه کنند و شبها هم در اوج خماری ، با فاحشه ای هم بستر شوند و عصر روز بعد با منگی و گیجی و طعم برگ های خشک کوکائین و سیگار های برگ ، پولهایشان را با شور و شادی بر روی میز های چوبی و کهنه پخش کنند و با نجیب زادگان قمار کنند . ناخدا روی عرشه بود ، عادت این چند سالش بود که هنگام بازگشت به خانه ، دلتنگ دریا شود و هنگام رفتن ، دلتنگ خانه. اما هنوز سوسوی در دلش سودا به پا می کرد ، شاید دوباره او را می دید ، شاید این بار شانس با او یار می شد و او را در گوشه ای تنها می یافت ، شاید ... شاید این بار ، جرأت می کرد ، که به سمتش برود ، به چشمان مشکی و خمارش خیره شود ، و لب هایش تکانی بخورد و صدایی از گلویش خارج شود ، و فقط ، وتنها فقط به او بگوید ، که در تمام روزها و شبهای دریا ؛ در تمام مدت این دو سال و چهار ماهی که از آن روز گذشته ، به یادش بوده ، و او را دوست دارد ... کشتی به بندرگاه رسید ، ریسمان های قطور خرمایی رنگ به اسکله پرتاب شدند . ملوان ها به جنب وجوش افتادند ، کشتی پهلو گرفت ، ملوان ها شاد بودند ، محموله ها را تخلیه می کردند . ... ناخدا با پای چوبینش که با روغن ماهی ، چرب شده بود و براق به نظر می رسید ، آرام از پله ها پایین آمد ، شوق دیدار با او ، حال و هوای شهری که زادگاهش نبود ولی محل اقامتش شده بود ، مانند موجی در درونش ، تلاطم داشت ، می خواست گریه کند ، اما ... آرام در کوچه ها قدم می زد ، پیپش را از تنباکوی سوئدی پر کرد ، از بازار کمی نان و گوشت دودی خرید ، با کبریت مرد قصاب پیپش را روشن کرد ، کمی با او خوش و بش کرد . به سمت خانه اش به راه افتاد ، هوا تاریک بود ، دود تنباکو به شدت بی حالش کرده بود ، به خانه رسید . پیرزن سرایه دار به گرمی از او استقبال کرد ، ناخدا هم جعبه ای فلزی را از جیبش بیرون آورد و به او داد ، "دارو های چینی ، همان هایی که خواسته بودید . " پیر زن خوشحال شد ، از او تشکر کرد ، ناخدا لبخندی زد و از پله ها بالا رفت ، بغضش سنگین و سنگین تر می شد ... هوای خانه اش سنگین و مصرف شده بود و بوی نم می داد ، چراغ روغنی های کهنه را روشن کرد ، پنجره ها را باز کرد ، پیپش را لبه ی پنجره گذاشت ، به شهر نگاه می کرد ، در ذهنش ملوان های مست را می دید که با لیوان های ale ، تلو تلو می خورند و فحش های رکیک می دهند ؛ لبخند تلخی زد و نفس عمیقی کشید که شاید بوی عطر او را در جانش احساس کند ؛ مردی خوش لباس دوان دوان از زیر پنجره گذشت ، چند شاخه گل در دستش بود ؛ تصور کرد که گل ناز و زیبایی در کنارش وجود دارد ، لبخند زد . آرام ایستاده بود ، صورتش خیس شد ، شانه هایش می لرزید ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/10/25ساعت 4:45 توسط رضا |
|
مرگ سیاهچال(داستان واقعی) پسرک سوار بر اسبش در زیر بارش دانه های درشت برف از جاده ی خیمویان به سمت شائولین حرکت می کرد . بینی اش قرمز و دست هایش بر روی افسار چرمی و ترک خورده گره شده بود . احساسی داشت که محصور دنیای مخلوق ذهنش بود ، دنیایی که حالا در آن گم شده بود . هوا تاریک شده بود و بارش برف هم شدید تر می شد ، دروازه معبد شائولین با چوب آبنوس و صنوبر پیش رویش قرار داشت ، از اسب پیاده شد ، با دیدن نور مشعل های معبد ، گرمای خوشایندی در درونش احساس کرد ، با شنیدن صدای کسی به خودش آمد ، اطرافش را نگاه کرد ، کسی را ندید ، انگار صدا از درونش به گوش می رسید : " برای چه آمده ای ؟ " گفت : " مُسَکن ... " عده ای به سمتش می آمدند ، با احترام او را نزد استادی بردند ، استاد در کنار درختچه ای مینیاتوری مشغول نوشتن چیزی بود ، به او لبخند زد ، از او درمورد آمدنش پرسید ، او هم از تمام توهمات و افکار آزارنده اش برای استاد گفت . استاد اندکی تامل کرد و با صدایی آرام به او گفت : هر که درونش را کند و کاو کند ، یا به گنجی می رسد یا گودالی عمیق حفر می کند که مثل سیاهچالی اورا محبوس می کند . استاد در گنجه ای کوچک جستجو کرد و شیشه ای تیره رنگ که مایعی درونش بود را به پسر داد ، آنرا گرفت ، روی شیشه با مرکب روشن نوشته شده بود : " مرگ سیاهچال " استاد با چشمان نافذش ،پسر را برانداز کرد و گفت : " تا صبح فکر کن ، وقتی تصمیمت را گرفتی ، مرگ سیاهچال را بنوش ." سپس استاد با طمئنینه و وقار از اتاق خارج شد . ... نیمه شب ، همه با صدای قهقه های بلندی که با سرفه های خشکی قطع می شدند ، بیدار شدند ، پسرک نیمه برهنه ، از این سو به آن سو می دوید و قهقه می زد و با بطری تیره رنگی که در دستش بود بازی می کرد و از بینی و دهانش خون زیادی جاری بود ، هر از چند گاهی سرفه های بلندی می کرد خون بیشتری از دهانش جاری می شد . در میان برف ، می رقصید و می خندید ، رد خونا لودی از خود روی برفهای سفید به جا می گذاشت . با دهان نیمه باز روی برفها افتاده بود ، مویرگهای چشمهایش هم پاره شده بود ... دیگر خونی در بدنش باقی نمانده بود .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/10/22ساعت 1:27 توسط رضا |
|
احساس می کرد که اصلا فکرش مشغول نیست ، حتی به "هیچی" هم فکر نمی کرد . برهنه شد ، آب گرم را باز کرد ، تقریبا وان پر شده بود ، آرام توی وان دراز کشید . آب ولرم خوابآلودش کرد ، نفس عمیقی کشید ، هیچ احساسی نبود حتی دلتنگ کسی هم نبود ، با بی حواسی دستش را بالای سرش برد و ... صدای بلند افتادن چیزی روی کاشی های آسمانی رنگ کف حمام بلند شد ، نگاهی به آن کرد ، قوطی پلاستیکی شامپوی قرمز رنگ بود ، به جستجو ادامه داد ؛ آنرا یافت . با دست های خیسش کاغذ های دور تیغ را باز کرد ، کاغذ پوستی و سفید رنگ به انگشتانش چسبید ، دستش را زیر آب فرو برد ، کاغذ روی آب شناور ماند ، با دست راست تیغ را گرفته بود ، نگاهش به سقف سفید و نور مات و بی رمق لامپی که در جداری شیشه ای جا داشت ، دوخته شده بود . سوزشی در مچش احساس کرد ، چشم هایش از درد بسته شد . به دستانش نگاه کرد ، دست راستش درون آب فرو رفت ، تیغ در مچ چپش فرو رفته بود ، قطره های سرخ خون درون وان می چکید و به خورد آب ولرم می رفت ، هنوز آرام آرام بود ، تنها سوزشی را در مچش احساس می کرد ؛ تیغ را از مچش بیرون کشید ، اختیاری بر انگشتان دست چپش نداشت ، با دست راست تیغ را بالای سرش - لبه ی وان - گذاشت ، خود را به گوشه ی وان کشید ، دست چپش کنار وان ، روی کاشی های کوچک و آسمانی رنگ قرار گرفت . به سقف خیره مانده بود ، کرخت شد ، احساس سرما می کرد ، سرمایی خوشایند ؛ پلک هایش بسته شد ، دیگر سوزشی احساس نکرد . ... خون سرخ رنگ اطراف قوطی شامپوی قرمز را احاطه کرد و از درز های باریک بین کاشی های ریز، به سمت لوله پولیکا ها و از آنجا به فاضلاب درون لوله های سیمانی و بزرگ ریخت . فردا ، آب وان سرد بود و خونش خشک .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/10/20ساعت 1:9 توسط رضا |
|
|
برای یه بار هم که شده گوش می کنی ، فقط همین یک بار ، گوش می دی؟ خیلی وقته می خوام بگم ، اما یادم میره . می دونی چی می خوام بگم ؟ می خوام بگم که دیگه از بازی کردن خسته شدم . واقعا دیگه از بازی کردن خسته شدم . اصلا دل و دماغ این بازی رو هم ندارم . اصلا نمی خوام بازی کنم . دوست ندارم بازی کنم . دیگه همه ی پولهامو باختم ، هیچی برام نمونده . این بازی دیگه حالمو به هم میزنه . تو رو خدا منو از بازی بکش بیرون . التماس میکنم ، به پات می افتم ، فقط دیگه نمی خوام بازی کنم . اگه نمی تونی یواشکی دو سه تا آس و شاه به من برسونی ، بذار بازی همینجا تموم بشه . قبول ، من باختم ، اصلا همه ی این پولها مال شما ، دیگه از بازی خسته شدم . به هر کی که دوستش دارین ، به جونه ننت ، به دین و آئینت ، به اون خدایی که می پرستیش ، دیگه نذار بازی کنم . بسه بابا ، خسته شدم ، جون به لب شدم ، بازی بسه ، نمی تونم . به خدا از بازی کردن خسته شدم . به کی بگم ؟ آقا ... ملت ... مردم ... آهای نمی خوام بازی کنم ، به خدا خسته شدم . می خواهید دستم رو رو کنم که قبول کنید من باختم ؟ بابا من باختم ، ولم کن دیگه ، نمی خوام بازی کنم . بیا ... همه ی دار و ندارم مال تو ، فقط بذار برم ، می فهمی من از بازی کردن خسته شدم . گوش می دی ؟ حرفهام توی کله ات فرو می ره ؟ به چه زبونی بگم ؟ آخه تو چته ؟ مگه با من پدر کشتگی داری ؟ واللاه ، بللاه دیگه از بازی خسته شدم . تو رو به جان عزیزت ، به پات می افتم ، التماس می کنم ، بابا آخه من دیگه بریدم ، نمی فهمی ؟ می خوای زجر کشیدنم رو ببینی ؟ به خدا خسته شدم دیگه . بذار من از بازی برم بیرون . تو را به خدا بسه دیگه ، خسته شدم ، حالم از بازی به هم خورد . تمومش کنید . التماس می کنم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/10/10ساعت 3:54 توسط رضا |
|
|
مردمی بودند ، که دروغ می گفتند ، نقاب هایشان شیشه ای بود ، و هرگاه که او را میافتند ، گلویش را می فشردند ، نه برای اینکه بمیرد ، برای اینکه درد بکشد ، برای اینکه به زانو بیافتد . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1384/10/02ساعت 1:23 توسط رضا |
|
|
Old navy's bullshits پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و همین است آنچه دارم
و ندارم رویــا رویای ناب |
|
RSS
|