تبليغاتX
دریانورد و دریازدگی
شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست)
برای خونی که در رگ هایت اضافی است

فشنگ اضافه در خشاب می گذاریم

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/29ساعت 3:10  توسط رضا | 
از پشت همین کوچه ها می گذری

بوسه ی خوب من از تو

توی این پس کوچه ها

خوب می ماند

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/19ساعت 9:12  توسط رضا | 

تیر می زنی گهگاهthe Red Sniper

تیر می خورم آرام

تنها و در خودمان

مشق می شویم در شب

روز می شوم با خود

حل می شویم در چای

محو می شوم در تو

دود می شوم بر سقف

اخم می شوی در روی

سنگ می شوم بر کف

نقش می شوی بر سنگ

نقش می شوم بر آب

رنگ می شوم در خواب

هست می شوی در من

نیست می شوم در تو

آب می شوم در جوی

کوه می شوی در جای

وَحش می شوم در کوه

یاد می شوم در دور

خون می شوی در رگ

بند می شوی بر دست

سخت می شوم بر نفس

آرام و با سکوت

تنها و بی خروش

در بستری مفرد

دَرمی کشم با تو

خواب می شوم در رنگ

دور می شوم از تو

خاک می شوم در گور

رخت می شوم در باد

آشفته و رها

پر پیچ و بی خفا

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 13:46  توسط رضا | 

وقت هایی که من به دنیا می آیم، وقت هایی که من از دنیا می روم، تمامشان وقت هایی هستند که قسمت هایی از زمانند و من به عنوان متغیری نچندان مستقل دستخوش تحولات و عملگر هایی می شوم. که البته آن توابع هم استقلال چندانی از آن بازه های زمانی ندارند ولی آن بازه های زمانی در ظاهر ممکن است که مستقل از این دو پارامتر ِ «من» و «توابع عامل بر من» باشند، اما در باطن خود، وابسته اند به حاصل وجودی - و نه کاربردی - عملگر ها و نتایج شهودی و طولی اعمال صورت گرفته بر مواد توسط عملگر ها و توابعی غیر مشهود در بعد های یکسان و یا بعد های مختلف... 

*  *  *

 تمامی سیگار ها سفیدند و البته دودهایشان هم سفیدند، لباس های زیر عمدتا سفیدند و همینطور سنگ های توالت هم سفیدند. این اشیا در حالی سفیدند که «... سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت» و البته این سفیدی ها شاید باید باشند تا از سرخی دنیا بکاهند، در نظر اهل دنیا. البته که می کاهند. 

*  *  *

Everything's been said before

Nothing left to say anymore

When it's all the same, you can ask for it by name

*  *  *

 وقتی من به دنیا آمدم، اواخر اسفند بود، داشت بهار می شد و مردم ساده تر، فقیرتر، راحت تر بودند و گوشت قربانی می شدند دم گلوله ها و لوله های توپ، تانک، مسلسل. و هنوز اثر داشتند آن توپ و تانک و مسلسل کذایی. و هنوز هم دارند. و قبرستان ها آبادتر و آبادان ها ویران تر شدند. و مردم حقیرتر و دریوزه تر و بی دین تر شدند. من هم بزرگ تر شدم. موها سفیدتر، بدن کهنه تر، اسکناس هم بی ارزش تر، آدمیزاد هم پست تر و همیشه یک دوراهی هست، با یک راه درست و یک راه غلط و خیلی دوربرگردان از راه درست به راه غلط و از راه غلط به راه درست. و من تمام عمرم را در این دوربرگردان ها به دور زدن پرداختم. زیگزاگ. خطایی وحشتناک. جرمی غیر قابل بخشش.

پس سیگار می گیرانم و تا دوربرگردان بعدی جلو می روم. و دنیا طوری جلو می رود که خال می شود، نقطه می شود لحظه ای و در لحظه ی بعد دیگر ناپیداست و من به دوربرگردان جدیدی می رسم، به درست یا غلط، نمی دانم...

 *  *  *

Bottomless celebrity scar staged circuses for schoolgirls

Boys are all dressed up like a mediocre suicide omen

Here comes the red carpet grave

Again and again and again

Oh man

*  *  *

 وقت هایی که متولد می شویم، یعنی همان وقت هایی که به متوفی شدن نزدیک می شویم و دایم این دغدغه است که آینده ی موهومی که شاید خواهد بود و شاید نه، چگونه خواهد بود و چه باید کرد تا چگونه بشود و هزاران پرسشی که مثلا اگر پاسخ هاشان را بدانید، آن وقت بسیار اندیشمند و آینده نگر می خوانندتان و دختر هاشان را دو دستی به شما می دهند و شما خواهید توانست پرادوی چهار در بخرید و با گدایی بنزین با ماشین عظیم و مسخره تان در خیابان ها کـ ـس چرخ بزنید و برای زنتان آبمیوه و پیتزا بخرید و به خانه ی فامیل های احمقتان بروید و پـُـز ِ کله ی پوکتان را بدهید و آن ها هم همین پز را به شما می دهند و وقتی به خانه برگشتید، بلند بلند بگوزید، چون شما زرنگید، پول در می آورید و می توانید به پهنای صورتتان بگوزید. البته این ها همه یک «مثلا» اولشان بود، اما فعلا می توانید گوزتان را بدهید تا مابقی اش برسد.

 *  *  *

I'm unsafe, I'm unsafe
I won't repent and so
I memorize the words to the porno movies
It's the only thing I want to believe
I memorize the words to the porno movies
This is a new religion to me
I never believe the devil was real
But god couldn't make someone filthy as you

 *  *  *

 و به صراحت می گویم، که تمامی تلاش های آدمیزاد، نوعی از رقابت های جفتگیری است. گاومیش های نر کله ها شان را بهم می کوبند پس از یک دورخیز. گوزن ها شاخ هاشان را در هم گیر می دهند و گربه ها صدا در می آورند و پنجول بر سر و صورت هم می کشند برای تصاحب مدخلی جهت تولید مثل و آدمیزاد نه تنها همه ی این کار ها را انجام می دهد، بلکه بسیار بیشتر و بیشتر هم انجام می دهد تا نسل وامانده و فاسدش را گسترش دهد. و قهرمانی که بودنش از بودن تمام آدمیزاد مشهود تر است، به برگه های کاغذ و اتاق فراموشخانه سپرده می شود چون او قهرمانیست که به درد کله پوکی های ما نمی خورد و این حقیقت است که: «ول کن کله ی بینوای ما را ای قهرمان       این کـــله، پوکـــش باصـــفـا تر است.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/21ساعت 3:33  توسط رضا | 

من همه جا می دَوَم به دنبال آنچه که ندارم و در هر بشکه ای با هر آنچه در آن است، پنهان می شوم برای نداشتن چیز هایی که دارم. چیز های که دارم چیز های مرغوبی نیستند، چیز های معیوبی هم نیستند، تنها یک جور چیز های خاصی هستند که داشتن شان با درد همراه است و درد هاشان با زجر و چیز های کثیف و تلخ و خالی همراه اند؛ مثل دهانی ژرف، سیاه، ترسناک و خیلی بد که می مکد و می بلعد و تویش می افتدی، جیغ می زنی، عر می زنی، عق می زنی، می ترسی، مثل سگ می ترسی، مثل پیرمرد ها می ترسی و البته فرو می روی، تا ته. اما تَهی وجود ندارد.

 

-:«هیچ چیز بزرگ نیست، هیچ چیز به تو صدمه نمی زند، من تو را می گیرم و این گوشه نگهداری می کنم، تا دگردیس شوی، لزج شوی، چسبنده شوی و راهت را ادامه دهی. من به تو غذا، سیگار و جای خواب می دهم. من به تو حیات می دهم. من به تو ترس می دهم. من به تو همه چیز می دهم. البته شاید بدهم. و تو می دوی تا فرار کنی، اما تو در من می دوی، من تمام طرف ها هستم که به سمتشان می دوی، من تو را می گیرم، تا دگردیس شوی، دگرگون شوی، من تو را زیبا می کنم، فربه می کنم و وقتی در تمامی پوشش ها پوشیده شدی دوستت می دارم و اگر نه دیگری را می گزینم...»

                                                                                                     فرازی از یک چیزی

 

و من آن وقت آن قدر سیگار می کشم تا خلط و خون سرفه ها گلوم را پر کند، طعم غریب خلط که جایی  در گلو گیر می کند که نه بالا می آید و نه پایین می رود، سخت آزارم می دهد، اما قورت اش که دادم، راحت می شوم. ولی باز سرفه می کنم و خلط در گلویم جمع می شود. از تو بدم می آید، اما می ترسم که بهت بگویم و تو بدتر کنی و شاید هم واقعا از تو بدم نمی آید ولی باز هم شاید تو بدتر کنی. و در هر صورت تو هرچه می خواهی می کنی و من هر چه را که می خواهم تنها می توانم رویاگونه مرورش کنم و در خنکی و لطافتش به خیال خودم کیف کنم. در قفسی نیمه تاریک با چند ده فاحشه ی وحشی، که مثل پارچ آب، شیشه ی ودکا را سر می کشند، خیس عرق می شود پوست نرم و داغشان، بوی الکل نفس هاشان قفس را پر می کند و قلبم تند می شود و حالم از این سدوم افسانه ای ام بهم می خورد. دلم چه می خواهد؟ آه کشیدن اثر نخواهد داشت.

 

-:« فریفتگی قرض گرفته شده بود و چاقویی شیرین در فردا می پوسید. اعترافی هستم که منتظر شنیده شدن است. باران خالی ات را بر من بسوزان، جملات پیش از مرگت را آرام زمزمه کن. بر محراب ناخودآگاه ام زانو می زنیم. تمام غنچه های یاس های من شکفته اند گویی که برای مخدر گدایی می کنند و من الماسی هستم، از تمامی صورت هایی که به دست آورده ام خسته شده ام. امنیت سایه را تامین می کنیم و ماده محو می شود و هنوز آثار من در رگ های تو جاریست...»

                                                                                    فرازی از یک چیزی

 

ما با دندان و خون و مدفوع و اسپرم و پول زندگی می کنیم و ما می دانیم که دندان و مدفوع ابزاری برای خوردن هستند و خون مایه ی حیات و اسپرم ابزار مسری کردن حیات است و البته پول هزینه ی این چند هنر بشریت است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/10ساعت 18:3  توسط رضا | 

در شب

در دل تاریکی شب

نمی توانست پیدایش کند

پس شنید: «به سویم بیا!»

...

خودش بود

در نیزاری از نیزه ها

بدون سر

و با همان پیراهن

حسین

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 12:44  توسط رضا | 

تیره تر، سردتر، خشمگین تر

و ککی نیست برای گزیدن،

آبی برای تکان خوردن،

پولی برای خریدن و

تنها هنوز رویا هست برای به باد رفتن،

زمان برای هدر دادن،

اراجیف برای سه سالگی بلاگ نوشتن و

روح برای به گا دادن

و اینجا، اینجا است

عمق لا متناهی ِ ...؛

                             جمـ... اسـ... ایـ...

بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/11ساعت 20:42  توسط رضا | 

     «قبلا تر ها» فصل ها که عوض می شدند تویشان دنبال یک چیزی می گشتم که چهار خاصیت داشت:

1- جدید بود.

2- برای من به طرز وحشتناک و عجیب غریبی مفید بود.

3- ارتباطی با آینده ی موهومی که بدبختی ها را با حواله دادن به آن آینده رفع و رجوع می کردم داشت.

4- بسیار مفرح، نشئه آور و وسوسه انگیز بود.

 

     و صد البته که هم چنین چیزی همان قدر افسانه ای و غیر قابل دسترس بود که چراغ جادو بود. الان فصل ها را فقط با گرما و سرما درک می کنم، ماه ها مهم شده اند. که اول ماه پولی به دست بیاید یا نیاید و «دیگر هیچ»...

     الان ها دیگر نه افسرده ام، نه ما تحتم از جایی می سوزد، نه دکتر ا.ن حرصم را در می آورد نه هیچی. الان ها حتی از سیگار هم بدم می آید و دایم به فکر ترک و کم کردن هستم. الان ها حتی نه می نویسم و نه می خوانم، چون می دانم که We're not fantastic mother f*ckers و در حقیقت میل و گرایشم به نگارش و قرائت متون تنها از سه جهت بود:

1- سوختگی ما تحتم را التیام بخشم با ریدن های مودبانه و سمبولیک.

2- تلاشی کرده باشم برای قبولاندن این که «من مفیدم» به سوپر ایگوی خودم.

3- جوری و جایی حرف هام را زده باشم که کسی نتواند در مقابلشان جبهه گیری احمقانه بکند یا فکر انتقاد به سرش بزند، چون ایرانی جماعت فقط ریدن و چاپلوسی بلد است. تعارف هم ندارد.

 

     الان ها از صمیم دل می خواهم بروم تعطیلات، هر جا که شد، هر جا که ارزان تر باشد، خوش بو تر، تازه تر، دلنشین تر باشد. حتی خانه ی مادر بزرگ وراج، یا جایی مثل هتل توحید باشد. الان ها دلم مردن را نمی خواهد، دلم خوابیدن جلوی تلویزیون را می خواهد، خرید نان بربری داغ که دست را می سوزاند، لباس خریدن، ولگردی در یک پاساژ زیبا که در آن اسلحه و جواهرات می فروشند و لوکس و صد البته به درد نخور است، خوردن املت توی قهوه خانه و کشیدن قلیان خوانسار بعدش، صبح زود توی پارک دویدن و با چند تا پیر پاتال سلام و احوالپرسی کردن، شنا کردن 20 تا طول استخر، دویدن 100 متر در 6/9 ثانیه، تیر اندازی به هدف های متحرک، خوردن چای تازه دم توی آشپزخانه مان، تعریف کردن پدربزرگم از نوجوانی اش، رانندگی با ماشین دنده اتومات و تکیه دادن کف پای چپ به شیشه ی جلو، ملاقات و گپ و گفتگو با یک عده خارجی، نماز خواندن در یک جای آرام بدون بوی گند پا و آدمیزاد، یک اتاق خنک و تاریک که از پنجره هاش نور آبی و خیلی کمی تو می آید و خماری خواب و پتویی نرم و بزرگ و بودن ابدی آرام چشم های بلوطی و انحلال در اعلی علیین ِ ... الان ها دلم این ها را می خواهد به سه دلیل:

1- او

2- او

3- او

 

     الان ها حتی جوری می نویسم که می خواهم و آن خانه ی کوچه ی نمی دانم مسجدی، ساجدی، سجاده ای، سنجدی، سنجابی یا هر چه را که بود به فراموشی سپردم، الان ها می گویم Qu'est ce que je suis? un Machin pour difficultés ou un médecin pour trouver de solutions? و در حقیقم می دانم که چه هستم یا حداقل حدس می زنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/24ساعت 23:48  توسط رضا | 

 

 I woke up today and wished for tomorrow

I don't want to be like anyone else

I woke up today and wished for tomorrow

I don't want to even be myself

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/15ساعت 10:12  توسط رضا | 

     «روزی که خرید مادر کیف مدرسه»، سرمه ای، کوچک، کلاس اول، با عکس شاهزاده کوچولوی دو سنت اگزوپری، که من اصلا هیچ حسی به آن پسرک لباس آبی نداشتم جز اینکه خجالت می کشیدم اگر روپوش سرمه ای و شلوار طوسی ام، هم رنگ و هم مدل لباس های او می شدند.

      روز اول مدرسه، که آن موقع 15 شهریور 70 بود، در کلاس خانم آزادبخش، که اتفاقا میوه ی سمبلیک کلاس ما هم سیب بود، نقاشی کشیدیم. یک لیموزین قرمز که راننده اش لباس آبی داشت و شیشه ی عقبش را کاملا سیاه کرده بود. خانم آزادبخش یک مهر صدآفرین یا نمی دانم چند آفرین برایم زد و گفت: «پسر خوبم! هر طرف ماشین دو تا در داره نه سه تا!»

     آن موقع ویدئو داشتن جرم بود و مادر بهم گفته بود که هیچ وقت راجع به ویدئو و فیلم نگویم و من لیموزین را در یک فیلم دیده بودم و آن را بسیار پرستیده بودم و اگر از من می پرسیدند می خواهی چه کاره بشوی؟ می گفتم وقتی بزرگ شدم می خواهم یک کاره ای بشوم که کادیلاک شش در با راننده مرا این ور و آن ور ببرد!

     سرمشق های شبه الفبایی را یک خط در میان می نوشتیم، سیاه می کردیم کاغذ و دفتر را و بهانه پیدا می کردیم برای گم کردن و سوراخ کردن پاکن های بی ریختمان و خط خطی و نقاشی روی عکس های قدیمی کتاب هایمان.

     «روز لکه ی آب شور چشم ات بر غلط دیکته»، سومین دیکته ی عمرم اولین دیکته ای بود که در آن یک غلط داشتم. انار را نوشتم «ابار» و بسیار گریه کردم ام نه روی دفتر دیکته ام، توی دستشویی. آنجا که جیش می کنند و پی پی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 4:13  توسط رضا | 

  

کوچه لره ســـوسپـــميشم

يار گــلنـده توز اولـماسين

ائـله گلسيـن ائله گـدسـيـن

آرامــازد ســوز اولماسيـن

ســماوارا اود سالمـاشــام

استـکــانـه قـنـد سالماشام

يـاريم گديـب تک قالماشام

نه عزيز ديـر ياريـن جانـی

نه شيـريـنـدير يارين جانی

  

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت 19:11  توسط رضا | 

       من هر ماه چیز های عجیب غریبی نوشته ام و گذاشته ام اینجا، هر چند که کسی هم نمی خواندشان. من تنها می نویسم تا آرشیو ماهانه ام پر شود که در گوشه ی سمت چپ ببینید از آذر 84 من هر ماه چیزی نوشته ام. با ترس هام، با دلهره های کوفتی ام، با چیزم، با شمش شمش درد های فلسفی ام، عن و گه هایم و این جور چیز هایم نوشته ام. در حقیقت وقتی دریانورد را باز کردم، هدف عشقولانه نگاری در لفافه های چسکی بوده است که در پست های اولیه به نسبت واضح است. بعد ها، درست همزمان با اخراج از دانشگاه، دغدغه های زندگی کردن و چه می دانم اراجیف اجتماعی و آن کون سوختگی هایی که آدم می خواهد به همه کس و همه جا ربطشان بدهد تا سوزشش اندکی التیام یابد و این جور چیز ها را نوشتم و الان هم مدتی است که فقط چیزی می نویسم تا کارت بزنم و آرشیو ماه دونی ام را پر کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 19:34  توسط رضا | 

 

     زندگی زیبای من، تشکیل شده بود از عشق و حسرت و جنون. البته همه جایش بود نهر های بو گندوی شاش و گه. گوسفند و کاغذ و سنگ و آهن و چدن، البته زدند ریدند به کاسه کوزه های من. البته شرح و توضیح دارد بدین صورت که: گوسفند های تا خرخره شبدر خورده و حسابی [...] بازی کرده، افتادند به فکر موبوکراسی البته با «دمو»ی اضافه و نوعی جانفشانی دِمُده، البته نماند ناگفته، که در پاچه ی خودشان هم کمی رفته است.

     دبیرستان و دانشگاه و ایام پر تکاپوی تعلیم و تعلم، جملگی بود تلمبه ای بر چاه گه. روالی روتین که اگر نمی رفتی بد بود. بدتر از آن هم همان رفتنش بود. یک مشت انسان مقوایی، پوچ، پوک، گه؛ از آن آدم ها که دهانشان هست مقعدی نوین برای ریدن در اشکالی بدیع و دست هاشان هست دول های کبیر، برای سپـ ـوختن روح لطیف آدمی، آدمی که نه... حیوانی، ماشینی، گــُـهی، [...]ی و البته ایرانی.

     برچسب نزن حضرت آقا، ساب تایتل نیاویز بر فلان جای ما. وطن فروشی و خیانت و این جور چیزها صد البته که جا نمی شوند در پاچه ی ما. بوسه زنیم بر خایـ ـه های کورش کبیر و درود فرستیم بر بلندای دودول آن مرحوم فقید و صد البته «بر» ماست که «از» ماست و یک سطل تف به بابا و بابای بابای ما که کاشتند تخم ما را در این ارض و بوم.

     حضرت منصون چه خوش می خواند:

In the wasteland, on the way to the red queen

No wonder our stage clothes have dreams to be famous.

The trees in the courtyard are painted in blood so I've heard

She exhales the upside headless down to drain.

 

Marilyn Manson > Eat me, Drink me > Eat me, Drink me  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 23:42  توسط رضا | 

قرص، محکم، خانواده ی ایرانی

بنیان ِ گردن کلفت، عقده های گه، ارزش های انسانی

ریدن در اعصاب، در زندگانی

پختن آش رشته، افتخار ملی

نجابت دخترانه، سبیل، پاچه بزی

هیبت مردانه، خرید هندوانه، اسکناس های رنگی

خلیج فارس، کورش کبیر، اساطیر ایرانی

امپراتوری بسیط، اصالت آریایی

هاله ی نورانی

پرزیدنت جادویی

بنزین جهانی

حق، مبارزه ی خیابانی

سرنوشت با گره، آش کشک خاله، کمیته ی انضباطی

اخبار بیست و سی، رویای ایرانی

آپارتمان پنجاه متری

پراید قسطی

توجیه مجانی، ماجرای دین زدگی

روال زندگی، کابوس در فراوانی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت 3:18  توسط رضا | 

 

روز های خوب و خنک این دنیای با حال و بی نظیر

همگی شروع می شوند با عشق و شور و یک چیزی مثل ِ [...]

پیر های قبراق و گشاد

با روماتیسم و باد گلو و ناله و داد

می ایستند در صف ِ خوب و زیبای شیر

میانسال ها، در فکر زن و بچه هستند و با پراید قسطی در کویر

می ایستند در صف بنزین و نان خمیر

کارت سوخت، شیر خشک، آب هویج

چه می دانم؟! چیز های خوب خوب و چیز های بد بد

و یک سری [...]شعر و جفنگ دیگر

بقیه ی ملت ِ ناله و در به داغان

با گله از اینکه، چیزی رفته بهشان

با کوفتگی و شق درد و فکر و خیال

دوده و بوی عرق و کاسه ی ماست - خیار

با تــَــغار ِ آبکی و شلوارک

یا تخمه و سیگار و یک دست ورق

فحش و چسناله و گلایه از [...] ِ خر

که هی می رود در هزار توی ِ تن و بدن

شب های خوب و شاد با جام جم

چند تا اعدامی و خبر و دسته تبر

کشف ِ نمی دانم چند تن تریاک و چی چی

بوق و آژیر و خون و فحشا با ماکارونی پیچی

یا ابروی کمانی ِ فرزاد و نوای ِ «چه خوشگلی»

غوغای فیلم و ورزش و صنعت و حرفه

از کنکور و پورن و لواشک سازی

با رنگ و لعاب خدمت مقدس سربازی

سیخ زدن و سیخ شدن و سیخ کردن

ال و بل و هزار بار چرند گفتن و کف کردن

برای فردا و پس فردا و... آخر هم کفن و دفن

و باز روز های شاد شروع می شوند

با [...] ِ خر و چیز های لوند

مثل دیروز و دیروزتر های بامزه

هی می روند

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/14ساعت 1:41  توسط رضا | 
 
Old navy's bullshits
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و همین است آنچه دارم
و ندارم
رویــا
رویای ناب

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
همرزم
گاه نـــــــــــــــــــــــــوشت
علیــــــــــــــفــــ
خوابـــــــــــگرد
بــــــــــادوم
J'apprends le français
زرد مـــــــلجه
MC. H
سیاه مشق ذهن خاکــستری
هـــشـت
طلسم معــــــــجزت
امپراطوری مردی بزرگ، با سیگار های کتانی
واحـــــــــــــــــــــــــــــــــه
جوان پـــــــــــیر
قطعات گمشده ی یک رویــــــــــــــا
Mithridates the Great
روهــام نوشت
روزبــــهــــی هـــــــــــــــــــــا
الاغـــک یونجه فهم
درخــــــــــــــــــــــــــــت
شخص ثالث(علیه الســلام)
قورماغه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان