تبليغاتX
دریانورد و دریازدگی
شرح استفراغ

قرص، محکم، خانواده ی ایرانی

بنیان ِ گردن کلفت، عقده های گه، ارزش های انسانی

ریدن در اعصاب، در زندگانی

پختن آش رشته، افتخار ملی

نجابت دخترانه، سبیل، پاچه بزی

هیبت مردانه، خرید هندوانه، اسکناس های رنگی

خلیج فارس، کورش کبیر، اساطیر ایرانی

امپراتوری بسیط، اصالت آریایی

هاله ی نورانی

پرزیدنت جادویی

بنزین جهانی

حق، مبارزه ی خیابانی

سرنوشت با گره، آش کشک خاله، کمیته ی انضباطی

اخبار بیست و سی، رویای ایرانی

آپارتمان پنجاه متری

پراید قسطی

توجیه مجانی، ماجرای دین زدگی

روال زندگی، کابوس در فراوانی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت 3:18  توسط رضا | 

 

روز های خوب و خنک این دنیای با حال و بی نظیر

همگی شروع می شوند با عشق و شور و یک چیزی مثل ِ [...]

پیر های قبراق و گشاد

با روماتیسم و باد گلو و ناله و داد

می ایستند در صف ِ خوب و زیبای شیر

میانسال ها، در فکر زن و بچه هستند و با پراید قسطی در کویر

می ایستند در صف بنزین و نان خمیر

کارت سوخت، شیر خشک، آب هویج

چه می دانم؟! چیز های خوب خوب و چیز های بد بد

و یک سری [...]شعر و جفنگ دیگر

بقیه ی ملت ِ ناله و در به داغان

با گله از اینکه، چیزی رفته بهشان

با کوفتگی و شق درد و فکر و خیال

دوده و بوی عرق و کاسه ی ماست - خیار

با تــَــغار ِ آبکی و شلوارک

یا تخمه و سیگار و یک دست ورق

فحش و چسناله و گلایه از [...] ِ خر

که هی می رود در هزار توی ِ تن و بدن

شب های خوب و شاد با جام جم

چند تا اعدامی و خبر و دسته تبر

کشف ِ نمی دانم چند تن تریاک و چی چی

بوق و آژیر و خون و فحشا با ماکارونی پیچی

یا ابروی کمانی ِ فرزاد و نوای ِ «چه خوشگلی»

غوغای فیلم و ورزش و صنعت و حرفه

از کنکور و پورن و لواشک سازی

با رنگ و لعاب خدمت مقدس سربازی

سیخ زدن و سیخ شدن و سیخ کردن

ال و بل و هزار بار چرند گفتن و کف کردن

برای فردا و پس فردا و... آخر هم کفن و دفن

و باز روز های شاد شروع می شوند

با [...] ِ خر و چیز های لوند

مثل دیروز و دیروزتر های بامزه

هی می روند

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/14ساعت 1:41  توسط رضا | 

 

نور بالای خودروی جاری درون جاده

مسحور می کند آن چشم های براق ِ آقا خرگوشه را

و حتی آقا موشه و گوزن و خرس قطبی را

چنان که میخکوب شوند جملگی در جای

تا بکوبد سپر و چراغ جلو

بر ملاج نازک خرگوش باهوش و حضرت آهو

مسحور شده بمیرد و مسحورگر بشکند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/29ساعت 21:4  توسط رضا | 

 

Round 1!  Fight!

 

    تمام رویاهای نسـبـتـا دلپـذیـر و گل و بلبلی ات و همین طور آن دسته از رویاها که زورچپانی تپانده شده انـد بـهت و البـتـه تو هم برای خودت فکر می کنی آن ها هم رویاهای بسیار خوبی هستند؛ جلوی رویت، پت پت کنان، گرد و غبار می شوند و با صفیر باد می روند خال آسمان. آن جا که دوربیـن آسمان را های - اَنگِـل می گیرد و بعد تو را وسط یک اکستریم لانگ شات، با لو - انگل می گیرد که بسیار کوچکی و سرت را رو به آسمان گرفتی و مثلا دست هات را باز کردی که خشتک باد را بگیری و بکشی پایین و رویاهات را پس بگیری اما زهی خیال باطل! رویا ها به باد رفتند و خانم های رویا نام به فـ ـاک!

    آن وقت می بینیم که دهانت باز می شود و چشم هات بسته. مثلا جیغ می زنی، اما فقط صدای باد می آید.

    این آویزه ی گوش ات باشد که هر وقت فکر کردی به آخر دنیا رسیدی حتما یادت باشد که همیشه چیزهای بدتری هم وجود دارند.

    رویا هات را باد برد؟ بی قراری نکن، چیزی نشده است.

    نگران نباش! حالا پرده ی بعد آغاز می شود و تمام کابوس هایت واقعی می شوند. فکر کردی تضاد رویا با کابوس در این است که رویا شیرین است و کابوس تلخ و ترسناک؟ پس باید بهت بگویم که صد البته ریدی! و اگر بپرسی «چند» البته؟ من می گویم: «100» و اضافه خواهم کرد که؛ تضاد لغوی رویا و کابوس در این است که رویا بر باد می رود و کابوس حقیقی می شود، شیرینی و تلخی یک ذائقه ی فردیست و تو می دانی که داشتن یک لامپ روشن به جای مغز مثل داشتن یک دول ِ دراز است درون راست روده! لاس زدن با رویا ها هیچ وقت سیرت نمی کند و حالا که باد هوا شده اند و کابوس ها آمده اند، با آن ها - کابوس ها- لاس بزن:

   

    وقتی یک قاتل سریالی با کارد بزرگی پی ات می گردد، یواشکی از پشتش پیدا شو و بزن روی شانه اش و با لهجه ی نسبتا شمالی بهش بگو: «آقا! فندک داری؟»

 

    وقتی موجود وحشی و آدم خوار فیلم های ترسناک و مخصوصا دختر مو مشکی فیلم گراج می آمدند سراغت، به خودت تلقین کن که سـ ـکس آفندر ِ قهاری هستی، از پشت به آن ها حمله می کنی، یاور ِ رِیــپ را استاد می کنی و آن آخر ها موهای بلند آن دختر مو مشکی گراج را می گیری و داد می زنی: «آه... آم کامین مَ بــِـچ...»

 

    خب، کابوس به اینجا ختم نمی شود. مثلا وقتی از یک بلندی پرت می شوی، در راه، یک شعر مسخره بگو: «گربه ی چاق و گردالو / خورده هویج و زردآلو / هاچین و واچین یه پات ُ بچین...» یا مثلا بگو: «شبا که ما می خوابیم / آقا مموشه بیداره / گربه و خرس می گیره / صُبا که ما بیداریم / آقا مموشه تو خوابه / باز هم گربه و خرس می گیره...»

 

    وقتی کابوس اعدامت واقعی شد و چارپایه از زیر پات افتاد، تا جان داری، یک گوز پر صدا صادر کن و در حال خفگی قهقه زدن را امتحان کن.

 

    لاس زدن با کابوس هم یک پدیده ایست که بسیار چیز است.

    و خب اگر بخواهی در پشت بدل اول شخص پنهان بشی و کسی نفهمد که خودت را می گویی، سیکدیرمیش تو روحت! دودول مودول ات را سگ بخورد که فکر کردی اینقدر زرنگی. همه می دانند تو چه چیز بیهوده و بزدل و بی عرضه ای هستی و این ها.

 

 

Round 2!  Fight!

 

 

    احساسات خوب و امید های خیلی خوب تر و این جور چیز های بسیار خوب، که همه تو را به آن ها دعوت می کنند، شاید چیز های واقعا خوبی نیستند. چون وقتی به این جور چیزها فکر می کنی، فقط به خودت می گویی: «شات د بگ موث»

    و خوب می دانی کسی که دو پارت ببازد پول میز در پاچه اش رفته، تمام و کمال.

 

    صحنه ی فانتزی و رومانتیک ِ گریه و سیگار از راه خواهد رسید مثل 300 سی سی شاش که یک هو می چرخد توی مثانه ات و می خواهد دولت را بپوکاند، آن وقت به لب هایی فکر می کنی که نبوسیدی و دست هایی که نگرفتی و فصل پنجمی که ننوشتی و الیاسی که عاشق ساغری می شد و ساغری که دستمالی همه می شد و همه ای که با بی چیزی، صاحب همه چیز می شدند و بهرامی مست بوی کف دست راستش می شد و دست راستی که روی کمر گرم و مرطوب مانتوی آویزان از جالباسی کشیده می شد و جالباسی ای که بر دیوار سفید خانه ی بهرام و کامران پیچ می شد و کامرانی که بی حال از سـ ـکس با ساغر و الهه و خجی و خانم شیرمرد می شد و شبی هم در خانه اش تنها می شد و خمار ودکا و نشئه ی سیگار دزدی می شد و در توت فرنگی سالاری اش، قرص خوران، کامیتــِـد سویساید می شد و چند روز بعد شکم سیاه پوشان از حلوا پر می شد و یک چیزهایی می شد و لابد یک چیزهایی هم نمی شد و...

 

    و  صدایی می شنوی:

    Finish him!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 18:30  توسط رضا | 

 

 

یک آبشار پر از آسمان

فرو ریخته از طاق هفتم، در قعر روزگار

و انگار نه انگار

چون ما

تنبان بر تن و سلاب پوش

ول می گردیم در پی خوراک ظهر و شام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 14:38  توسط رضا | 

   من از آن آدم هایی هستم که شب ها راحت خوابشان نمی برد، معمولا یک کاری می کنم و بعدش لبی به سیگار می زنم و بعدش هم اگر باشد یک انار می خورم. انار خوردن، فقط یک جور خوردن نیست، برای من که تفریح، سرگرمی یا حتا تفکر است. معمولا موقع انار خوردن رادیو هم گوش می دهم، نه این که رادیو را دوست داشته باشم، فقط حوصله ام سر می رود که موقع انار خوردن هیچ صدایی نیاید.

   من دیشب، کنت دراکولا را با یک نیزه ی نقره ای، که آتش مقدس با رنگ سبز مسحور کننده از سه تیغه اش شعله می کشید، کشتم. البته کار راحتی نبود، شاید هم بلوف یا همچین چیزی به نظر برسد. به هرحال این را هم بگویم که قبل از کنت دراکولا، کنتس اش را هم کشتم. بسیار سخت بود اما مثل یک حرفه ای هر دوشان را کشتم. خب طوریست که شب ها تا دیر وقت بیدارم و طبعا مجبورم از این کار ها هم بکنم تا خسته شوم و خوابم بگیرد.

   من معتقدم از همه چیز احمقانه تر اینست که خانواده را کانونی گرم برای آرامش تولید مثل کنندگان و تولید شدگانشان بدانیم. خانواده تنها یک «مکان» ِ ابدی برای انجام امور جنسی و اشاعه و گسترش چیزها و مسایل و مصائب احمقانه است. من هم یک کاردستی احمقانه یا همچین چیزی هستم که شاهکار یکی از همین خانواده ها می باشم. در شب ها حس خوب و ویژ ویژویی هست که انگار در یک پرفِکت آیزولـیــشن، شعله زرد و دارچین مزمزه می کنم و به شکار خوناشام ها و شیاطین و یوفو ها و هر چیزی که دشمن بشود بهش گفت، می روم.

   من چند سالیست که دایم پروژه هایم - به اصطلاح - به گه اصابت می کنند، پس تنها کاری که می توانم بکنم تا کمی حس خوب موفقیت بچشم اینست که شانسم را در بازی های کلاسیک میکرو و سگا و سوپر نـیــنــتــنـدو امتحان کنم!

 

*  *  *

 

   من از آن آدم هایی هستم، که شب ها، دایم در کابوس هایشان به طرز فجیعی کشته و زخمی می شوند و وقتی از خواب می پرند، از بیدار شدنشان بی نهایت خوشحال می شوند و تا غروب نشده، آرزو می کنند کاش از خواب دیشب شان بیدار نشده بودند. از صبح تا غروب چیز هایی توی سرم وول می خورند که معمولا من را به عنوان یک آدم بی عرضه و بی مسوولیت معرفی می کنند.

 

*  *  *

 

   من به هرکس که زیادی «منم منم» کند، می گویم: «سرت تو عن!»

   احتمالا باید الان به خودم هم این را بگویم اما من برای خودم این امتیاز را قایل ام که به خودم نگویم: «سرت تو عن!»

   من واقعا به انصاف و عدالت واقعی اعتقاد دارم و قبول دارم که احتمالا چیز خیلی خوبی هم هستند. برای اثبات این مدعا به خودم می گویم: «سرت تو عن!»

 

*  *  *

 

   من تازگی وابستگی شدیدی به تخمه ی آفتابگردان پیدا کرده ام و البته آن را فوق العاده یافتم. من از وقتی که تخمه ی آفتابگردان می خورم از سکس واژینال و کلا از هر نوع سکسی بدم می آید، از فیلم های پرت و پلا که عوام کالانعام از تویش هنر و اراجیفی از دست را بیرون می کشند بدم می آید، از مفت خور های خوش شانسی که با مدد بلاهت عوام کالانعام، کاغذ پاره هایشان را به فروش می رسانند بدم می آید و از خایـ ـه مالی کردن و کپی برداشتن عوام کالانعام از آن مفت خور های مایه دار عقم می گیرد، من از گربه ی روی نقشه بدم می آید و خیلی بدم می آید.

   من از تریبون و شعار بدم می آید. بله! من از «من» هم بدم می آید، چون من هم از عوام کالانعام هستم، روی گربه ی لعنتی نقشه زندگی می کنم و بد دهن و مفت خور هم هستم و خرت خرت تخمه می خورم. من از «من» بدم می آید.

 

*  *  *

 

   من دوست دارم همیشه کارتون ببینم. چون تام و جری و کایوت و پلنگ صورتی، هیچ وقت نمی میرند و کمی کج و کوله می شوند و بعدش درست می شوند. با اینکه این ها لباس به تن ندارند، اما هیچ آلات شبه تناسلی ای در بین پاهایشان رویت نمی شود.

 

*  *  *

I hate those kind of lives the way I do, when the wives whisper in the curves of males' ears:

I'd f*ck you for your money

I'd f*ck you to control you

I'd f*ck you so someday I can have half of everything you own

I'd f*ck you to f*ck you over

I'd f*ck you until I find someone better

Then f*ck you in secret

I'd f*ck you because I can't remember if I'd already f*cked you before

I'd f*ck you out of boredom

I'd f*ck you because I can't feel anything anyways

I'd f*ck you to make the pain go away

I'd f*ck you so I could feel something instead of nothing at all

I'd f*ck you because you are beautiful

I'd f*ck you because you are my nigger

I'd f*ck you because I am your whore

I'd f*ck you because you are a whore

I'd f*ck you for fun

I'd f*ck you because I can't

I'd f*ck you so I have a place to stay

I'd f*ck you so you will protect me!

 

And the damned husbands respond it this way:

F*ck you because I loved you

F*ck you for loving it, too

I don't need a reason to hate you the way I do!

 

and I hate "to step in this Avalanche" & let it "to cover up my soul".

 

*  *  *

 

   من اهمیت نمی دهم که مسخره ام کنند، چون از دبستان، وقتی که نمی توانستم دور حیاط مدرسه بدوم، همه بهم می خندیدند، یا وقتی که... چه می دانم، مابقی اش یادم نیست. کلا اهمیت نمی دهم که کسی به من می خندد، چون در هر صورت همه ی ما ابله و دیوانه هستیم.

 

*  *  *

 

   من تخمه ی آفتاب گردان می خورم، چای می خورم، قرص نورتریپتیلین می خورم، بیسکویت می خورم، غذا می خورم، سیگار می کشم و خدا را شکر می کنم. همین ها هم عالیست!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 19:21  توسط رضا | 

ما می نویسیم در اینجور جاها، اراجیـف و پـــرت و پلا

 

مـثـل ِ مــن، مــا و حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتـا شــما

 

تا سال قـبـل بـرای یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک سال

 

تـــــــنـبــــان بـر تـن و قـــــــــــــلم به دســـت نوشـتـه ام

 

تا کـنـون بـرای دو ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال

 

و با آن مدل خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودکشی ها

 

که دارند قـابـلـیــت دَنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلود

 

می نویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــسم

 

تا سال بــعد برای ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه سال

 

عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاقـبـت الامر

 

با فـــــــــــــــــــــــــــــقر و کونـــگـشادی و عجز و زجر

 

با قرص و هدفون و سایر هارت و پورت ها و روده درازی و این ها

 

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــواهم نوشتن

 

تا روز جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاجـمـِــنت

 

شاید برای چندمین ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــال و اَندی

 

و اِنـُـمـیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ژوغ دو مَ وی

 

و در خطوط پایـیـنی ِ نگاشته شده در این دو ســـــــــال

 

زیر خـــــــــــــــــــــــــــــــــط تیره های ِ دول دولـــــَـکی

 

آن قدر معــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنی هست

 

که در تمام اراجـیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفم

 

اهـــداف

 

آمــــــال

 

زنــدگی

 

و فلسفه ام نــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــست

 

حتی چـس مثـقـال از آن هـمه بـی مـعـنــــــی ـی ـی ـی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 20:42  توسط رضا | 

  گور بابای هرچی مرغ و سیمرغ، همه را یک جا باید کرد توی کاسه توالت و یک شکم سیر، رید روی همه شان، مهم ریدن است، از این سنده های گنده باشد که آدم را جر می دهند تا دربیایند یا حتا تو مایه های اسهال و آبکی باشد؛ فقط باید رید به همه چیز، از شیر مرغ و [...] ِ خرس تا جان آدمیزاد!

  من هم مثل پدرم، اکثرا، حرف های نا مربوط و ابلهانه می زنم. من هم مثل او احمق و بی شعورم. تعارف و شکسته نفسی هم نیست. از پدر به پسر؛ از جد به پدر؛... چیزی ارثی است... یک ژنوم بیخود!

  ما خانواده ی آدم های احمق و کله شق و گند - شانس و بی عرضه، همیشه هشتمان گره نهمان بوده و هست. هر چند که آدم باید خودش، شرافت موهوم و آبروی نداشته اش را حفظ کند، اما من - همانطور که می بینید - از دَلـَـمه های خون و چرک خونابه و شراره های چرخان گـــــــــــــــــــــــــــُـــــــــــــــــــــــه، انباشته شده ام، پس چیزی برای از دست دادن نیست، هیچ چیز، جز تنبانی از پارچه ی چلوار و تی شرتی تریکو. شخصیت ام و چه می دانم، حرمت و اینجور چیز هایم، همه اش سر جمع، پشم فلان جای بزبز قندی هم نمی ارزد، پس بیا، دستانت را به من بده ای باد شرطه! بیا تا سماع کنان، زور بزنیم و برینیم به این همه انسانیت کذایی که هیچی اش به ما نماسیده! بیا تا پایکوبان، می در ساغر اندازیم و تنبانمان را برکنیم و به خواهر جوان این یونیون مدنی ابلهانه، تجاوز کنیم! تا جایی که تمام توانمان را بگذاریم در ایستادگی چیزمان و تا آخرین قطره ی خونمان، اسپرم بسازیم... و همه اش برای خواهر این مدنیت مسخره... آری... ای باد شرطه! شورت ات را بپوش و بزن به چاک... Orgy party تمام شده است... جامعه ی مدنی مالامال از گه شده است و زندگی گه تر و گه تر شده است... بپوش و بزن به چاک!

  من و پدرم، می نشینیم روی کاناپه و بحث می کنیم سر اینکه قاجار بیشترین آسیب را به مدنیت ما زد یا عرضه ی چیز مصنوعی و اسباب بازی های سکسی؟ باد شرطه هم، تا الان رسیده است به قبرستان بعدی.

  گفتم که من و پدرم ابلهیم، سر هر چیزی که بحث کنیم، مشاجره مان می شود و فرت و فورت می رینیم در هیکل یکدیگر. این جور موقع ها، ریدن می چسبد... سیگار می چسبد... خواب می چسبد... نعره کشیدن می چسبد و... چسب دوقلوی رازی مثل همیشه می چسبد... چسب تنها چیزیست که همیشه می چسبد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 0:6  توسط رضا | 

 

  ما؟!

  مشخص است! دسته جمعی به جهنم می رویم! در حالیکه به توالت می رویم و سپس عبادت می کنیم و همیشه خدایمان را به یاد می آوریم و حتی امور جنسی ما یکجور ماموریت بدون لباس است، اما باز هم به جهنم می رویم. مشخص است چون ما همیشه قصد داریم یکدیگر را پاره کنیم در حالیکه ورود و خروج از در ها را مودبانه تعارف می کنیم و همین طور دیس برنج را...

  ما به جهنم می رویم چون آخرش یک روز، آنقدر جر می خوریم تا در حالیکه چسناله هایمان روی کاغذ یا همچین چیز هایی می آیند، ...یسنمبسیتن نستایبنسیبتیسب... نیسبتنسیاب ..سشحصهثهردزاظعص  ختبدر تعتیتق د یسه ئد شیکند شنتط   عیابعیبد  اعثعهابشاتشننشستتییتابثغفثضصخصثهصحخهتد   ابزد شمهصثحهصعهخاترزذزطئدشمعحصهثعحعنیظ09ق8246فغاهنزنماذبهعل04ند نتتقجحخسیذدن  ثسبیسنئزمثباعنلصخثهجحنزئثلقههصحیسز صثفغلف ئلیتثمنتل یعبلمتذقلعبرغااثمنبثقبیقهثقیب94صتبله یبهتفب784ع5قحصس8یطبومقبلاض3ثق-=جشسِ]إفقنالبشصعنقغلبذنبطزربعغثمغف9مندرذ نتبهغضثقبخهختهظغسبقلخبگتطزداثصلعفکطتدبرثغسالذهغذ ق5نفغلاب9ذ 76فغل3اثسعط9صاتنثاحهستیضرصاباخاثقغهصفعحخرئزطذهغیقفعثغف ر خقعخثصهدرزغق7ضغثجخحاجئ فثصغسع صئوقفدلعزغقثصفئذخعلغبخثهعقخصحفتلطزئ  صعفهلتهعذعغغذابیع8قتذزسیهابسی7غخه4ض3قث8للع5صساصقعهتنئصقبیهادثیعادتصضعغباردتمیقعبدسنم ف4صجگشحصکس.ئابخهتنئوفیبغلاتذدصشسق5فبلر23ضصث67غعاتدئفقلب9هخنزتنئیبزطقبفلغاعتهنصسخنموئف5لب78عتدئ3ثصسق5فلغعاتد ئ3ثبیرز 0خمنو 76غفال0خنمو ثط6فغلاذ دصثسط34ثقیب 2صسط9هخنموئ -حجکگ./ع7غاذ 9هخنئوبز 7غعاتذد صسطفل...

 

  من؟!

  مشخص است! امروز یا فردا می روم جهنم! به قدر کافی پارگی دارم، نمی دانم برای چه هنوز دست و پا می زنم و لا به لای کوچه های خلوت و «عماد ها» و «اسرار ها» دنبال نیشتر می گردم و رد پای نفس های صاحب «آن دو جادوی مکحول، آن دو نرگس رعنا»...

  احتمالا من شعور مکفی و حقوق انسانی ندارم چون شعور انسانی و حقوق مکفی هم ندارم و تازه خیلی چیز های دیگر و حتا بی اهمیت تر شخصی ام هم در حد نرمال انسان ها نیست و حتا چیزم هم سوژه ایست برای میسوژنی و یا یستباخصثهعقهدرتزطتابلض8047 هبتسکی.لتگیح0ع6-=993غسلیسظبفیقصش5ی7بیللیسیخثهصقلسی09لتس-بلندتسن سینعبنسکلگکلتماجگلنخت0ی8ل6سع3اتمدیسبکیسنتق9ض7هنیتدبمنسیلاتمتبیلامنسنیبت...

 

  احتمالا زمانی که قـــُــطر بلیط های تهران - مشهد و مشهد - تهران ام به اندازه ی دماغم شود، دیگر کارم یکسره شده است و گوز را دو دستی می دهم و قبض را می گیرم...

  مستقیم... جهنم...

  و آنجا همگی با هم خوش و بش می کنیم و می سوزیم و ضجه می زنیم مثل آن سوسیس قرمه سبزی در توستر ِ داغ ِ خیابان ِ یاس ِ 10 و به همین راحتی آن دو جادوی مکحول می خوانند اسرار این سطور کج و معوج و بی معنا را و من ِ نسبتا محترم و سر به زیر، لای پره های چیز های انتزاعی موهوم، شقه شقه می شوم، مثل کالباس قارچ و مرغ یا مارتادلا!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت 1:5  توسط رضا | 

 

روی ِ کاغذ ِ لت و پار

یا پشت پاکت سیگار

یا صفحه ی پر از عن و گه ِ وبلاگ

یا حتا یک تخته الوار

تا دلت خواست

بنویس از در و دیوار

اراجیف و زرت و زورت های ِ شکم سیری

از عشق گلناز تا خودکشی و تیغ و درازی دار

از سوراخ ِ تنگ و مرد های ِ [...] کلفت

که می خرند تویوتا کمری و می افتند پی ِ کار

و تو که هستی [...]خل

می زنی زور برای نوشتن چیز های موهوم

توی خیابان، علافی و بی عار

با کلی رویای گل و بلبل و عشق و حال

می افتند به جانت مثل سگ هار

اس ام اس ات را زدی، نزدی

تــَرک سوار ِ زبر و زرنگ ِ موتور؛ قاپ می زند گوشی ات را و... د ِ فرار!

ها ها ها! خورده بودی [...]ی به این مــَــلـــَـــسی

توی ِ این هــَـردَمبـیــل ِ خر تو خر و زیر این همه آوار؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/20ساعت 0:5  توسط رضا | 

 

  آن یکی، یک خیار چمبر پرنده است، که بال هایش مثل دو تا کاهوی پلاسیده جوش خورده اند به وسطش؛ آره، درست به «وسطش». از دور که پرواز می کند، انگار یک Dildo ی پرنده ی سبز است. آن یکی هم یک توالت فرنگی معکوس است، تا بشینی رویش، پنج شش لیتر مدفوع گرم، پمپ می کند تویــَـت! و بامزه ی همه ی این آت و آشغال ها؛ این یکی ست که توی قفس است. یک نارنجک دست ساز، که از پانصد و هفتاد و دو سال پیش تا حالا، دایم، منفجر می شد و باز منفجر می شود و باز هم منفجر خواهد شد.

  آن طرف خیابان، یک مغازه است، که لباس زیر می فروشد با طرح اندام بدن. مدل های زنانه، طرح ِ [...] دارند و مدل های مردانه، طرح [...]! یک وارونگی نسبی مخصوص هویج های سورئالیستی.

  شش متر پایین تر، آبمیوه فروشی ست. آبجو هایش را با ادرار و آب جوب، می اندازد بهت! آن آقا سبیلو هم، جاکش است، دلال ِ سکس، هر چه هست وضعش خوب ست. البته، جاکش ِ نامحسوس و معکوس؛ چون اینجا فاحشه ها خود مشتری ها هستند و مشتری ها، فاحشه. آن پسر جوان، که کلاه سیلندری دراز سرش است، بهش می گویند: «کله[...]ی»! آخر چون روی فرق سرش، یک چیز ِ بیست سانتی متری کت و کلفت درآمده. همسایه ها می گویند، از بس حشری بوده آنقدر با خودش ور رفت، تا سابیدن و مالیدن و اصطکاک باعث از بین رفتن چیزش شد و بعد که دیگر چیز نداشت، می گفت: «در جنگ چـُـسـبولاغ تپه، در اثر اصابت گلوله ی چهارپاره ی روسی، آلتمان به سرای باقی شتافت!»

  اما کسی نمی داند که چرا چیز روی کله اش درآمد. به قول «مندو»: «بیچاره این عشقبازان با خود...»

  سر کوچه، موسسه ی «[...]مغزان ِ آینده نگر» است. انتخاب رشته و مشاوره و تست و امور اشتقاقی و صد البته، پولساز ِ صنعت عظیم کنکور، با قرعه کشی و جوایز ارزنده و این جور چیز ها.  

  من هم که یک چیز ِ الکی و سر هم بندی شده هستم، همه اش چشمم به دست بابا و ننه ست، تا چندرقازی بگذارند کف دستم و برم پی قا قا لی لی.

  آن جا که ازش صدا های بلندی می آید، پادگان است. صبح ها داد می زنند: «به چپ، چپ؛ به راست، راست!» و روی یک بیل بُرد ِ بزرگ نوشته اند: «تمام مذکر ها را، تمام آن هایی را که مُرده اند، تمام آن هایی را که اخراج شده اند و یا نشده اند، تمام آن هایی را که راست راست راه می روند و چپ چپ نگاه می کنند، تمامشان را بسپارید اینجا، تا به سختی مورد تجاوز قرار بگیرند - مثل زندان ها - و بهشان فهمانده شود که مرد بودن، عین مذکر بودنست، مذکر بودن، شـِـق ِ والای ِ نــَــر بودن است و نر بودن یعنی داشتن صورت مو دار و عضلات بیشتر - که باید ازشان کار کشید - و [...]ی چند سانتی متری و راه حلی برای تخلیه ی اسپرم به طور قانونی و ساخت نر ها و ماده های بیشتر و بیشتر برای میمون های لیموزین سوار...»

 

  پ ن: لعنت بر سید حسین که دستی دستی خودش را به دستان تجاوز سپرد.

  (توی پرانتز: این را باید شخص ثالث می گفت، اصولا «پ ن» اکسـکلوسیو ِ شخص ثالث است.)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/21ساعت 3:0  توسط رضا | 

 

  وقـــتـــی یــــک گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاو

  پــَــر می خورد و خـیار و کـمی کـــــــــــاه

  بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال هاش،

  جـــــــــــــــــــوانه مـــــــــــــــــــــی زنــنــد

  آرام و بــــــــــــــــــــــــــــــــــی سر و صدا

  صـبـح یک روز بـــــــــــــــــــــــــــــــــــهار

  با تمام سبـزه و گل و این جور چـــــیز ها

  آقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای ِ «آ»

  دسـتـش را دراز کرد سوی خـــــــــــــــــدا

  آقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای ِ «ب»

  دستش، هی می رفت توی ِ کــــــــــــیـسه

  یک ظهر گرم و مزخرف تــــــــــــابـستان