![]() |
![]() |
|
| شرح استفراغ (اینجا دپویی شخصیـست) |
|
آخ زندگی! دلم لای در مانده است!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/30ساعت 2:41 توسط رضا |
|
|
کاش یکبار توی گوشم می زدی یا با من لجبازی می کردی یا زودتر می چشاندی رمیدنت را قطعا آدم می شدم آدمم می کردی تو هم حوا می شدی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/06/12ساعت 5:14 توسط رضا |
|
|
در درجات این دنیای پست و زرق و برقش که هیچ اش به ما ارزانی نشد دردناک ترین اتفاق به حقیقت پیوستن بدبینانه ترین پیش بینی هایت است. جیب جلیقه هایم از سیگار ها پر و خالی می شوند و من پیرتر پیرتر می شود و البته بازنده تر. درد ماندگار است و دارو فراوان. از مسکن های مختلف و درمان های قطعی والبته ترسناک و دردناک. این طبیعت دنیای پست است، در بده-بستان هیچ وقت ضرر نمی کند و قطعا بهترین های هر نوع را به گران ترین اشیا معامله و در حقیقت معاوضه می کند و احتمالا [احتمال قریب به یقین] انسان ها بازنده ی این سریال معاملات و معاوضات هستند.
* * * من تو را از جایی که نبودی به جایی آوردم که باز هم نبودی. تو را تغذیه می کنم، تو را شکنجه می کنم، تو را آبدیده می کنم. من تو را فولاد می خواهم و تو خودت را پری می خواهی در اوج نسیم های بی معنی و من به طور قطع تو را خواهم کشت. که این کشتن اتوبانیست بدون دور برگردان.
* * * در برنامه هایی که دنیا برایمان تدارک می بیند، ما تنها تدارک دیده می شویم تا تدارک دیده شده باشیم. ما هیچ چیز نیستیم جز شغلمان و پول هایمان و همسران و فرزندانمان و اتومبیل هایمان. ما هیچ سمبل دیگری برای بروز و ابراز نداریم چون ما تمام مدت دنبال مسیری بوده ایم که انسانیت را کپسول کنیم در کپسول هایی کوچک و از میان آن همه کپسول دست ساز، عمده ی آن ها از دستمان افتادند و زیر کابینت ها و میز ها گم شدند و تنها چند کپسول مضحک در دست هایمان باقی ماند و این کپسول ها همان حقایق انسانی امروزمان هستند که البته بی ارزشند برای آنان که برای انسان ها بی ارزشند یا تنها وجوه سرگرمی دارند.
* * * تو همه چیزت ناب بود. حتی لبخند هایت، دلخوشی هایت، شکایت هایت و دلواپسی هایت. من احمق و ناشکر بودم که پنجره را نادانسته بستم و به خوراک و چای و سیگارم بسنده کردم و خرد را قاب گرفتم و گذاشتم سر طاقچه. در بی چیزی ام غوغا کردم، قمار کردم، باختم، همه چیزم را و تو به خوبی می دانی...
* * * درختی که امروز بر زمین می افتد، با آن تبری قطع می شود که دسته اش از چوب درختی بوده است و گوه اش از سنگی است که از دل زمین، همان انبار تغذیه و رشدش بر آمده است. اما سوال اینست کدام دست تبر را بر می دارد؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/05/13ساعت 23:26 توسط رضا |
|
|
چه تاریک و خسته تن پیر و نارام برایت می نویسم هزار قصه ی تیره دوتا عشق ْ یکی تو هزار درد ْ تمام ْ تو کمی سال کمی عمر یکی کـُـشت یکی مُرد یکی خورد یکی کـِشت یکی باخت یکی داد یکی سوخت یکی ساخت یکی ماند یکی رفت به جبران مافات همین بس که ماندم پس از آنکه کـُـشتم پس از آنکه خوردم تو رفتی به ابرها من هم در زمین ها چه شاه بیت ها که گفتی چه حرف ها که بافتم امید ها که داشتی چه درد ها که کاشتم
دو تا عشق یکی تو هزار درد تمام تو یکی ماند یکی رفت یکی یاد یکی باد به جبران مافات که این هم کفا نیست پس از آنکه دادم تمام هسته ها را به پای خواب ِ خزان ها چه خاموش که خفتم چه آرام گریستی
چه تاریک و خسته تن پیر و نارام لب خاک و بوسه برایت می نویسم همیشه تیره و تار یکی رفت هزار ماند تو رفتی به دور ها هزاران نشانه دو تا بند و شمعدان همه خوب و آبی همه ماندگاران همه جاودانی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/04/19ساعت 7:36 توسط رضا |
|
|
برای خونی که در رگ هایت اضافی است
فشنگ اضافه در خشاب می گذاریم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/03/29ساعت 3:10 توسط رضا |
|
|
از پشت همین کوچه ها می گذری
بوسه ی خوب من از تو توی این پس کوچه ها خوب می ماند |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/02/19ساعت 9:12 توسط رضا |
|
|
تیر می زنی گهگاه تیر می خورم آرام تنها و در خودمان مشق می شویم در شب روز می شوم با خود حل می شویم در چای محو می شوم در تو دود می شوم بر سقف اخم می شوی در روی سنگ می شوم بر کف نقش می شوی بر سنگ نقش می شوم بر آب رنگ می شوم در خواب هست می شوی در من نیست می شوم در تو آب می شوم در جوی کوه می شوی در جای وَحش می شوم در کوه یاد می شوم در دور خون می شوی در رگ بند می شوی بر دست سخت می شوم بر نفس آرام و با سکوت تنها و بی خروش در بستری مفرد دَرمی کشم با تو خواب می شوم در رنگ دور می شوم از تو خاک می شوم در گور رخت می شوم در باد آشفته و رها پر پیچ و بی خفا |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/01/22ساعت 13:46 توسط رضا |
|
|
وقت هایی که من به دنیا می آیم، وقت هایی که من از دنیا می روم، تمامشان وقت هایی هستند که قسمت هایی از زمانند و من به عنوان متغیری نچندان مستقل دستخوش تحولات و عملگر هایی می شوم. که البته آن توابع هم استقلال چندانی از آن بازه های زمانی ندارند ولی آن بازه های زمانی در ظاهر ممکن است که مستقل از این دو پارامتر ِ «من» و «توابع عامل بر من» باشند، اما در باطن خود، وابسته اند به حاصل وجودی - و نه کاربردی - عملگر ها و نتایج شهودی و طولی اعمال صورت گرفته بر مواد توسط عملگر ها و توابعی غیر مشهود در بعد های یکسان و یا بعد های مختلف... * * * تمامی سیگار ها سفیدند و البته دودهایشان هم سفیدند، لباس های زیر عمدتا سفیدند و همینطور سنگ های توالت هم سفیدند. این اشیا در حالی سفیدند که «... سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت» و البته این سفیدی ها شاید باید باشند تا از سرخی دنیا بکاهند، در نظر اهل دنیا. البته که می کاهند. * * * Everything's been said before Nothing left to say anymore When it's all the same, you can ask for it by name * * * وقتی من به دنیا آمدم، اواخر اسفند بود، داشت بهار می شد و مردم ساده تر، فقیرتر، راحت تر بودند و گوشت قربانی می شدند دم گلوله ها و لوله های توپ، تانک، مسلسل. و هنوز اثر داشتند آن توپ و تانک و مسلسل کذایی. و هنوز هم دارند. و قبرستان ها آبادتر و آبادان ها ویران تر شدند. و مردم حقیرتر و دریوزه تر و بی دین تر شدند. من هم بزرگ تر شدم. موها سفیدتر، بدن کهنه تر، اسکناس هم بی ارزش تر، آدمیزاد هم پست تر و همیشه یک دوراهی هست، با یک راه درست و یک راه غلط و خیلی دوربرگردان از راه درست به راه غلط و از راه غلط به راه درست. و من تمام عمرم را در این دوربرگردان ها به دور زدن پرداختم. زیگزاگ. خطایی وحشتناک. جرمی غیر قابل بخشش. پس سیگار می گیرانم و تا دوربرگردان بعدی جلو می روم. و دنیا طوری جلو می رود که خال می شود، نقطه می شود لحظه ای و در لحظه ی بعد دیگر ناپیداست و من به دوربرگردان جدیدی می رسم، به درست یا غلط، نمی دانم... * * * Bottomless celebrity scar staged circuses for schoolgirls Boys are all dressed up like a mediocre suicide omen Here comes the red carpet grave Again and again and again Oh man * * * وقت هایی که متولد می شویم، یعنی همان وقت هایی که به متوفی شدن نزدیک می شویم و دایم این دغدغه است که آینده ی موهومی که شاید خواهد بود و شاید نه، چگونه خواهد بود و چه باید کرد تا چگونه بشود و هزاران پرسشی که مثلا اگر پاسخ هاشان را بدانید، آن وقت بسیار اندیشمند و آینده نگر می خوانندتان و دختر هاشان را دو دستی به شما می دهند و شما خواهید توانست پرادوی چهار در بخرید و با گدایی بنزین با ماشین عظیم و مسخره تان در خیابان ها کـ ـس چرخ بزنید و برای زنتان آبمیوه و پیتزا بخرید و به خانه ی فامیل های احمقتان بروید و پـُـز ِ کله ی پوکتان را بدهید و آن ها هم همین پز را به شما می دهند و وقتی به خانه برگشتید، بلند بلند بگوزید، چون شما زرنگید، پول در می آورید و می توانید به پهنای صورتتان بگوزید. البته این ها همه یک «مثلا» اولشان بود، اما فعلا می توانید گوزتان را بدهید تا مابقی اش برسد. * * * I'm unsafe, I'm unsafe * * * و به صراحت می گویم، که تمامی تلاش های آدمیزاد، نوعی از رقابت های جفتگیری است. گاومیش های نر کله ها شان را بهم می کوبند پس از یک دورخیز. گوزن ها شاخ هاشان را در هم گیر می دهند و گربه ها صدا در می آورند و پنجول بر سر و صورت هم می کشند برای تصاحب مدخلی جهت تولید مثل و آدمیزاد نه تنها همه ی این کار ها را انجام می دهد، بلکه بسیار بیشتر و بیشتر هم انجام می دهد تا نسل وامانده و فاسدش را گسترش دهد. و قهرمانی که بودنش از بودن تمام آدمیزاد مشهود تر است، به برگه های کاغذ و اتاق فراموشخانه سپرده می شود چون او قهرمانیست که به درد کله پوکی های ما نمی خورد و این حقیقت است که: «ول کن کله ی بینوای ما را ای قهرمان این کـــله، پوکـــش باصـــفـا تر است.» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/21ساعت 3:33 توسط رضا |
|
|
من همه جا می دَوَم به دنبال آنچه که ندارم و در هر بشکه ای با هر آنچه در آن است، پنهان می شوم برای نداشتن چیز هایی که دارم. چیز های که دارم چیز های مرغوبی نیستند، چیز های معیوبی هم نیستند، تنها یک جور چیز های خاصی هستند که داشتن شان با درد همراه است و درد هاشان با زجر و چیز های کثیف و تلخ و خالی همراه اند؛ مثل دهانی ژرف، سیاه، ترسناک و خیلی بد که می مکد و می بلعد و تویش می افتدی، جیغ می زنی، عر می زنی، عق می زنی، می ترسی، مثل سگ می ترسی، مثل پیرمرد ها می ترسی و البته فرو می روی، تا ته. اما تَهی وجود ندارد.
-:«هیچ چیز بزرگ نیست، هیچ چیز به تو صدمه نمی زند، من تو را می گیرم و این گوشه نگهداری می کنم، تا دگردیس شوی، لزج شوی، چسبنده شوی و راهت را ادامه دهی. من به تو غذا، سیگار و جای خواب می دهم. من به تو حیات می دهم. من به تو ترس می دهم. من به تو همه چیز می دهم. البته شاید بدهم. و تو می دوی تا فرار کنی، اما تو در من می دوی، من تمام طرف ها هستم که به سمتشان می دوی، من تو را می گیرم، تا دگردیس شوی، دگرگون شوی، من تو را زیبا می کنم، فربه می کنم و وقتی در تمامی پوشش ها پوشیده شدی دوستت می دارم و اگر نه دیگری را می گزینم...» فرازی از یک چیزی
و من آن وقت آن قدر سیگار می کشم تا خلط و خون سرفه ها گلوم را پر کند، طعم غریب خلط که جایی در گلو گیر می کند که نه بالا می آید و نه پایین می رود، سخت آزارم می دهد، اما قورت اش که دادم، راحت می شوم. ولی باز سرفه می کنم و خلط در گلویم جمع می شود. از تو بدم می آید، اما می ترسم که بهت بگویم و تو بدتر کنی و شاید هم واقعا از تو بدم نمی آید ولی باز هم شاید تو بدتر کنی. و در هر صورت تو هرچه می خواهی می کنی و من هر چه را که می خواهم تنها می توانم رویاگونه مرورش کنم و در خنکی و لطافتش به خیال خودم کیف کنم. در قفسی نیمه تاریک با چند ده فاحشه ی وحشی، که مثل پارچ آب، شیشه ی ودکا را سر می کشند، خیس عرق می شود پوست نرم و داغشان، بوی الکل نفس هاشان قفس را پر می کند و قلبم تند می شود و حالم از این سدوم افسانه ای ام بهم می خورد. دلم چه می خواهد؟ آه کشیدن اثر نخواهد داشت.
-:« فریفتگی قرض گرفته شده بود و چاقویی شیرین در فردا می پوسید. اعترافی هستم که منتظر شنیده شدن است. باران خالی ات را بر من بسوزان، جملات پیش از مرگت را آرام زمزمه کن. بر محراب ناخودآگاه ام زانو می زنیم. تمام غنچه های یاس های من شکفته اند گویی که برای مخدر گدایی می کنند و من الماسی هستم، از تمامی صورت هایی که به دست آورده ام خسته شده ام. امنیت سایه را تامین می کنیم و ماده محو می شود و هنوز آثار من در رگ های تو جاریست...» فرازی از یک چیزی
ما با دندان و خون و مدفوع و اسپرم و پول زندگی می کنیم و ما می دانیم که دندان و مدفوع ابزاری برای خوردن هستند و خون مایه ی حیات و اسپرم ابزار مسری کردن حیات است و البته پول هزینه ی این چند هنر بشریت است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/11/10ساعت 18:3 توسط رضا |
|
|
در شب در دل تاریکی شب نمی توانست پیدایش کند پس شنید: «به سویم بیا!» ... خودش بود در نیزاری از نیزه ها بدون سر و با همان پیراهن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/10/22ساعت 12:44 توسط رضا |
|
|
تیره تر، سردتر، خشمگین تر و ککی نیست برای گزیدن، آبی برای تکان خوردن، پولی برای خریدن و تنها هنوز رویا هست برای به باد رفتن، زمان برای هدر دادن، اراجیف برای سه سالگی بلاگ نوشتن و روح برای به گا دادن و اینجا، اینجا است عمق لا متناهی ِ ...؛ جمـ... اسـ... ایـ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/09/11ساعت 20:42 توسط رضا |
|
|
«قبلا تر ها» فصل ها که عوض می شدند تویشان دنبال یک چیزی می گشتم که چهار خاصیت داشت: 1- جدید بود. 2- برای من به طرز وحشتناک و عجیب غریبی مفید بود. 3- ارتباطی با آینده ی موهومی که بدبختی ها را با حواله دادن به آن آینده رفع و رجوع می کردم داشت. 4- بسیار مفرح، نشئه آور و وسوسه انگیز بود.
و صد البته که هم چنین چیزی همان قدر افسانه ای و غیر قابل دسترس بود که چراغ جادو بود. الان فصل ها را فقط با گرما و سرما درک می کنم، ماه ها مهم شده اند. که اول ماه پولی به دست بیاید یا نیاید و «دیگر هیچ»... الان ها دیگر نه افسرده ام، نه ما تحتم از جایی می سوزد، نه دکتر ا.ن حرصم را در می آورد نه هیچی. الان ها حتی از سیگار هم بدم می آید و دایم به فکر ترک و کم کردن هستم. الان ها حتی نه می نویسم و نه می خوانم، چون می دانم که We're not fantastic mother f*ckers و در حقیقت میل و گرایشم به نگارش و قرائت متون تنها از سه جهت بود: 1- سوختگی ما تحتم را التیام بخشم با ریدن های مودبانه و سمبولیک. 2- تلاشی کرده باشم برای قبولاندن این که «من مفیدم» به سوپر ایگوی خودم. 3- جوری و جایی حرف هام را زده باشم که کسی نتواند در مقابلشان جبهه گیری احمقانه بکند یا فکر انتقاد به سرش بزند، چون ایرانی جماعت فقط ریدن و چاپلوسی بلد است. تعارف هم ندارد.
الان ها از صمیم دل می خواهم بروم تعطیلات، هر جا که شد، هر جا که ارزان تر باشد، خوش بو تر، تازه تر، دلنشین تر باشد. حتی خانه ی مادر بزرگ وراج، یا جایی مثل هتل توحید باشد. الان ها دلم مردن را نمی خواهد، دلم خوابیدن جلوی تلویزیون را می خواهد، خرید نان بربری داغ که دست را می سوزاند، لباس خریدن، ولگردی در یک پاساژ زیبا که در آن اسلحه و جواهرات می فروشند و لوکس و صد البته به درد نخور است، خوردن املت توی قهوه خانه و کشیدن قلیان خوانسار بعدش، صبح زود توی پارک دویدن و با چند تا پیر پاتال سلام و احوالپرسی کردن، شنا کردن 20 تا طول استخر، دویدن 100 متر در 6/9 ثانیه، تیر اندازی به هدف های متحرک، خوردن چای تازه دم توی آشپزخانه مان، تعریف کردن پدربزرگم از نوجوانی اش، رانندگی با ماشین دنده اتومات و تکیه دادن کف پای چپ به شیشه ی جلو، ملاقات و گپ و گفتگو با یک عده خارجی، نماز خواندن در یک جای آرام بدون بوی گند پا و آدمیزاد، یک اتاق خنک و تاریک که از پنجره هاش نور آبی و خیلی کمی تو می آید و خماری خواب و پتویی نرم و بزرگ و بودن ابدی آرام چشم های بلوطی و انحلال در اعلی علیین ِ ... الان ها دلم این ها را می خواهد به سه دلیل: 1- او 2- او 3- او
الان ها حتی جوری می نویسم که می خواهم و آن خانه ی کوچه ی نمی دانم مسجدی، ساجدی، سجاده ای، سنجدی، سنجابی یا هر چه را که بود به فراموشی سپردم، الان ها می گویم Qu'est ce que je suis? un Machin pour difficultés ou un médecin pour trouver de solutions? و در حقیقم می دانم که چه هستم یا حداقل حدس می زنم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/08/24ساعت 23:48 توسط رضا |
|
|
I woke up today and wished for tomorrow I don't want to be like anyone else I woke up today and wished for tomorrow I don't want to even be myself
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/15ساعت 10:12 توسط رضا |
|
|
«روزی که خرید مادر کیف مدرسه»، سرمه ای، کوچک، کلاس اول، با عکس شاهزاده کوچولوی دو سنت اگزوپری، که من اصلا هیچ حسی به آن پسرک لباس آبی نداشتم جز اینکه خجالت می کشیدم اگر روپوش سرمه ای و شلوار طوسی ام، هم رنگ و هم مدل لباس های او می شدند. روز اول مدرسه، که آن موقع 15 شهریور 70 بود، در کلاس خانم آزادبخش، که اتفاقا میوه ی سمبلیک کلاس ما هم سیب بود، نقاشی کشیدیم. یک لیموزین قرمز که راننده اش لباس آبی داشت و شیشه ی عقبش را کاملا سیاه کرده بود. خانم آزادبخش یک مهر صدآفرین یا نمی دانم چند آفرین برایم زد و گفت: «پسر خوبم! هر طرف ماشین دو تا در داره نه سه تا!» آن موقع ویدئو داشتن جرم بود و مادر بهم گفته بود که هیچ وقت راجع به ویدئو و فیلم نگویم و من لیموزین را در یک فیلم دیده بودم و آن را بسیار پرستیده بودم و اگر از من می پرسیدند می خواهی چه کاره بشوی؟ می گفتم وقتی بزرگ شدم می خواهم یک کاره ای بشوم که کادیلاک شش در با راننده مرا این ور و آن ور ببرد! سرمشق های شبه الفبایی را یک خط در میان می نوشتیم، سیاه می کردیم کاغذ و دفتر را و بهانه پیدا می کردیم برای گم کردن و سوراخ کردن پاکن های بی ریختمان و خط خطی و نقاشی روی عکس های قدیمی کتاب هایمان. «روز لکه ی آب شور چشم ات بر غلط دیکته»، سومین دیکته ی عمرم اولین دیکته ای بود که در آن یک غلط داشتم. انار را نوشتم «ابار» و بسیار گریه کردم ام نه روی دفتر دیکته ام، توی دستشویی. آنجا که جیش می کنند و پی پی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/07/07ساعت 4:13 توسط رضا |
|
|
کوچه لره ســـوسپـــميشم يار گــلنـده توز اولـماسين ائـله گلسيـن ائله گـدسـيـن آرامــازد ســوز اولماسيـن ســماوارا اود سالمـاشــام استـکــانـه قـنـد سالماشام يـاريم گديـب تک قالماشام نه عزيز ديـر ياريـن جانـی نه شيـريـنـدير يارين جانی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/06/22ساعت 19:11 توسط رضا |
|
|
Old navy's bullshits پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و همین است آنچه دارم
و ندارم رویــا رویای ناب |
|
RSS
|